من اچ آی وی مثبت هستم!
روایت‌هایی از دردها و مشکلات افرادی که به ویروس اچ آی وی مبتلا هستند به بهانه پخش سریال پریا

من اچ آی وی مثبت هستم!

نویسنده : مائده کاشیان

شاید اگر صحبت‌ها و درددل‏های آدم‌هایی را که به هر دلیلی به بیماری اچ آی وی مبتلا شده‌اند بشنوید یا بخوانید متوجه می‌شوید جدا از بیماری، بخش مهمی از مشکلات آن‌ها این است که از طرف نزدیک‏ترین و عزیزترین افراد زندگی‏شان حمایت که نمی‏شوند هیچ، بلکه طرد می‏شوند. اوضاع آن‌قدر جدی است که بسیاری از این بیماران به درمان و کنترل بیماری‏شان امیدوارند اما به تغییر دیدگاه منفی و نادرست اطرافیان‏شان نه! آدم‌هایی که فقط اگر بخواهند می‌توانند به مبتلایان به اچ آی وی امید و انگیزه برای درمان و ادامه زندگی بدهند و با خیال راحت در کنار این بیماران زندگی کنند، مثل همه بیماران دیگری که نام بیماریشان هپاتیت، دیابت، سرماخوردگی، سرطان و...است. 


نمی‏دانستم اچ آی وی یعنی چه؟
از جلوی سازمان انتقال خون رد شدم، نمی‏دانم چه شد که ناگهان حس انسان دوستی‌ام گل کرد و تصمیم گرفتم بروم و برای اولین بار خون اهدا کنم. مشخصاتم را نوشتم و کارت شناسایی‌ام را نشان دادم حالا باید به چند سوال جواب می‏دادم. همه سوالات از داشتن زخم و بریدگی، مورد گاز گرفتگی حیوان یا مصرف دارو، را با خیال راحت جواب دادم تا این‌که پرسید: «تا به حال رابطه جنسی داشتی؟» فکر نمی‏کردم در مورد این موضوع سوالی بپرسد انگار زبانم لال شده بود باید چه جوابی می‏دادم. اصلا اهدای خون چه ربطی به این موضوع دارد؟ هنوز با خودم در مورد این‌که بالاخره بگویم نه یا آره به توافق نرسیده بودم. تصمیم گرفتم جواب دادن به این سوال را به تاخیر بیندازم. پرسیدم: «چطور؟» خانمی که پشت میز نشسته بود لبخندی زد و گفت برای اطمینان و اطلاع از سلامت خون می‏پرسم. دوباره علامت سوال بزرگی در ذهنم ایجاد شد. مگر از طریق رابطه هم بیماری منتقل می‏شود؟ ناگهان یاد صحبت‌های معلم بهداشت در مدرسه افتادم. یک روز آمده بود سر کلاس و از بیماری به نام ایدز حرف زده بود که یکی از راه‌های انتقالش رابطه جنسی بود. دو سال پیش دقیقا نمی‏دانستم معلم بهداشت درباره چه حرف می‌زند و بچه‌ها برای چه در گوش همدیگر آرام صحبت می‏کنند و می‏خندیدند. یادم هست که خانم بهداشت هم خیلی زود صحبت‌هایش را تمام کرد و دیگر خجالت کشیدم یا شاید ترسیدم سوالی بپرسم. دلم را زدم به دریا و گفتم: «نه نداشتم.» وقتی سوالاتش تمام شد از من خواست اگر چیزی را نگفتم یا دروغ گفتم دکمه قرمز و در غیر این‌صورت دکمه سبز را فشار دهم. دوباره سر دو راهی قرار گرفتم. ترجیح دادم این بار هم حقیقت را نگویم دکمه سبز را فشار دادم. کارت ملی‌ام را پس گرفتم و گفتم: «از آمپول می‌ترسم، پشیمان شدم!»
می‏خواهم انتقام بگیرم
دیپلم تجربی داشتم. اولین بار در قسمت "بیشتر بدانیم" فصل آخر زیست سال سوم دبیرستان در مورد وجود ویروسی به نام HIV خوانده و پیگیرش شده بودم. می‏دانستم یکی از راه‌های انتقالش سرنگ آلوده است. به همین خاطر همیشه مراقب بودم و سرنگ نو و یکبار مصرف برای تزریق داخل خودرو داشتم. من که اشتباه نمی‏کردم و همیشه حواسم بود. مگر من بچه یا تازه کار بودم که کنترلم دست خودم نباشد. پس امکان نداشت خطر و بیماری مرا تهدید کند. سعی می‏کردم با این حرف‌ها خود را امیدوار کنم، تلاش می‏کردم خاطره آن روز را که حالم خیلی بد بود و سرنگ نو در دسترسم نبود و به هیچ چیز جز تزریق مواد برای آرام شدنم فکر نمی‏کردم فراموش کنم اما بی فایده بود. ترس و استرسی که از نتیجه آزمایشم داشتم کم نمی‏شد. بالاخره جواب آزمایش حاضر شد، وقتی علامت مثبت را جلوی سه حرف HIV دیدم باز هم خودم را کنترل کردم و گفتم همین؟ خب من که چندین سال است معتادم، زندانی شده‌ام، انواع قرص‌ها و مواد مخدرها را امتحان کرده‌ام، حالا ایدز هم داشته باشم، برای چه خودم را درمان کنم، آنقدر ادامه می‌دهم تا بالاخره بمیرم. با ایدز یا بی ایدز فرقی نمی‏کند! اما نمی‏شد، به همین راحتی نمی‏توانستم با این بیماری که به جانم افتاده بود کنار بیایم، آخر فقط خودم نبودم، همسر و فرزندم چه؟ اگر آن‌ها آلوده شده باشند چه کنم؟ اصلا چرا من؟ بین این همه معتاد و زندانی چرا من باید به این بیماری مبتلا شده باشم؟ این تاوان سنگین حق من نیست. انتقامم را می‌گیرم، از همه آدم‌هایی که مقصرند انتقامم را می‌گیرم، آن‌ها هم باید مبتلا شوند، راحت‌شان نمی‌گذارم.
محکوم هستم به ایدز!
دندان درد امانم را بریده بود، دیگر تحمل نداشتم. اصلا چرا آن‌قدر خودم را اذیت کنم. من هم مثل بقیه آدم‌های معمولی که می‏روند دندان پزشکی. خوشبختانه روی پیشانی‌ام ننوشته HIV+، تازه این روزها بیشتر دکترها، دندانپزشک‌ها، آرایشگران و... از وسایل یکبار مصرف استفاده می‏کنند، پس دیگر مشکلی پیش نمی‌آید. وقتی منشی دکتر صدایم کرد و نوبت من شد از قانع‌کردن خودم دست برداشتم و وارد اتاق دکتر شدم. روی صندلی مخصوص دراز کشیدم، نمی‌دانم چطور شد بی اختیار خودم را برای اعتراف به جرم ابتلا به HIV آماده کردم، شاید توصیه‌های مشاور برای گفتن حقیقت به دکتر و افرادی بود که لازم است بدانند یا شاید عذاب وجدان، نمی‌دانم هر چه که بود نگذاشت بیماری‌ام را پنهان کنم. بلند گفتم: «آقای دکتر من مبتلا به اچ آی وی هستم!» طرز نگاهش تغییر کرد، وسایلی را که داشت آماده می‌کرد گوشه‌ای انداخت و گفت: «پس چرا زودتر نگفتی؟ حتما می‏خواستی به روی خودت نیاری و این‌که یه وقت بقیه هم مبتلا بشن به جهنم! برو بیرون، من امکانات لازم برای معاینه و معالجه تو رو ندارم.» بیشتر از دندانپزشک از دست خودم عصبانی بودم، عصبانی بودم که چرا با خودم لجبازی می‏کردم و نمی‏رفتم سراغ دندانپزشک‌هایی که بیماران اچ آی وی را معالجه می‏کنند، شرایط‌مان را می‏فهمند و اطلاعات کافی دارند. از خودم ناراحت بودم که چرا بعد از این همه مدت با این موضوع که چرا مثل یک آدم معمولی یا حتی مثل بیماران دیگر با من رفتار نمی‏کنند کنار نیامده بودم. باید هرطور شده قبول کنم من محکومم به ایدز.
من حق کار و زندگی ندارم
با صدای پیامک تلفن‌همراهم از خواب بیدار شدم، آرش نوشته بود: «با استخدامت در شرکت موافقت کردن، فردا 8 صبح می‏بینمت.» با خوشحالی شروع به نوشتن جوابش کردم اما خیلی زود خنده روی لب‏هایم خشک شد. با خودم فکر کردم اگر رئیس شرکت بفهمد من یک HIV+ هستم باز هم با کار کردن من در آن شرکت موافق است؟ اصلا همین آرش اگر از بیماری‏ام با خبر شود دوستی‏اش را با من ادامه می‏دهد؟ یا مثل همه اطرافیان و حتی خانواده‌ام بدون این‌که زحمت تحقیق در مورد بیماری‏ام را به خودشان بدهند از من دوری می‏کند یا بدترین قضاوت‏ها را درباره من کرده و آنقدر بد نگاهم می‏کند که بالاخره طاقت نیاورم و خودم را گم و گور کنم. سعی کردم به این چیزها فکر نکنم، اصلا چه لزومی دارد وقتی برای همکار، دوست یا حتی بستگانم خطری ندارم از این موضوع با خبر شوند؟ مهم این است که خودم مراقب باشم. می‏دانم که نمی‏توانم از تک تک افرادی که در جامعه و زندگی شخصی‏ام وجود دارند انتظار داشته باشم شرایط من را درک کنند و در مورد بیماری‌ام بیشتر بدانند، می‏دانم که نمی‏شود، چون نمی‏خواهند.
نظرات کاربران
کد امنیتی
sara
sara
٩٥/٠٧/٠٣
٠
٠
نمیترسی که خانوادت مبتلا بشن؟هیچ علایمی نداری؟
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨

دشواری نداریم

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨