در جست‌وجوی نان و کره!
محرمانه مستقیم

در جست‌وجوی نان و کره!

نویسنده : ایمان فروزان نیا

«از صبح تا شب داریم کار می‌کنیم که زنده بمونیم؛ نه این‌که زندگی کنیم»، «زندگی سگی شنیدی؟ شده زندگی ما، هی جون بکن...»، «داداش ما فقط زنده‌ایم، زندگی کیلو چنده». احتمالا شما هم این جملات و امثال آن را شنیده‌اید، اصلا شاید خودتان یکی از جوان‌هایی باشید که این حرف‌ها را در سوال و جواب «اوضاع و احوال زندگی‌ات چطوره؟» می‌گویید.

همیشه در مواجهه با این افراد برایم عجیب بوده که چه چیزی آن‌ها را به سمت این حرف‌ها سوق داده است. شاید بگویید فقر. البته که فقر در مورد بعضی‌های‌شان می‌تواند جواب باشد، ولی یک جوان از قشر متوسط جامعه که کار (یک کار معمولی با حقوق کارگری) هم دارد و رفته سر خانه و زندگی‌اش چرا باید این حرف‌ها را بزند. آخر اگر فقیر بود که نباید در محله‌های خوب شهر خانه اجاره‌ای می‌داشت و نباید خودرو زیر پایش می‌بود و نباید خانه‌اش با بهترین وسایل پر می‌شد و نباید سر و لباسش مارک - هر چند قلابی‌اش- می‌بود! و اتفاقا دقیقا مشکل همین‌جاست.

مشکل از جایی شروع شد که ما یاد نگرفتیم جایگاه اجتماعی و اقتصادی خودمان را قبول کنیم و بعد از قبول آن سعی در پیشرفت داشته باشیم. اتفاقی که در جوامع پیشرفته‌تر به خوبی افتاده است. مثلا یک شهروند اروپایی که در رستوران پیشخدمت است، کاملا می‌داند و قبول کرده که باید در منطقه‌ای خانه بگیرد که با درآمدش همخوانی دارد و به جای خرید خودرو از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کند، یا یک خودرو ارزان بخرد. این طوری هم پس‌انداز دارد، هم خرج زندگی می‌دهد و هم می‌تواند به تفریح و برنامه‌های دیگر زندگی‌اش برسد چون وقت دارد. بعد اگر اهل پیشرفت باشد مثلا در وقت آزادش درس می‌خواند و آزمون وکالت می‌دهد و وقتی وکیل موفقی شد می‌رود بالاشهر خانه اجاره می‌کند، خودروی خوب سوار می‌شود و این‌ها در حالی است که هنوز وقت برای تفریح و برنامه‌های دیگرش دارد.

حالا بیاییم نسخه داخلی آن جوان را نگاه کنیم. یک جوان که روزی یک شیفت در کارخانه‌ای کار می‌کند. چون دوست دارد پیشرفت کند و معنای پیشرفت را داشتن خانه، خودرو و زندگی شیک می‌داند می‌رود چند وام می‌گیرد، به جای یک شیفت هم دو شیفت کار می‌کند تا قسط وام‌ها را بدهد و با پولش یک خانه در وسط شهر و یک خودرو می‌خرد و از آن به بعد نه تنها تمام وقتش را دارد برای کار کردن صرف می‌کند، بلکه تمام پولش را هم خرج همان قسط و وام‌ها می‌کند و نه از پس انداز خبری است، نه تفریح و نه وقت آزادی که در آن کارهای باحال انجام دهد یا پیشرفت کند.

وقتی ما معنای زندگی را اشتباه فهمیدیم، محکومیم به زندگی نکردن و در عوض زنده ماندن و سگ دو زدن برای آن‌چه به خیال‌مان زندگی است ولی ته قلب‌مان می‌دانیم که زندگی نیست و همیشه یک نارضایتی عمیق قلبی را با خودمان این طرف و آن طرف می‌بریم. قدیمی‌ها یک ضرب المثل جالبی داشتند که می‌گفتند «یک سال بخور نون و تره، یک عمر بخور نون و کره» و متاسفانه ما یاد نگرفتیم یک سال، یا شاید هم دو، سه یا بیشتر، نان و تره بخوریم. و از اول می‌رویم سراغ خرید نان و کره آن هم با قسط و قرض و کار بیشتر و کسی به‌ما نگفته لذت خوردن نان و کره به آن است که بعدش بنشینی کنار سفره و بگویی برایت یک متکا بیاورند و کمی دراز بکشی و از همنشینی با خانواده لذت ببری و خاطرات نان و تره‌ها را مرور کنی. و ما فکر می‌کنیم همین که نان و کره داشتیم ولو این‌که وقتی برای خوردنش نداشتیم و مجبور بودیم در مسیر کار و هول هولکی بخوریمش و اصلا نفهمیم چه خوردیم خوشبخت و موفق هستیم. 

نظرات کاربران
کد امنیتی