زندگی، ازدواج و خانه‌ات  را شناسنا‌مه‌دار کن...
روایت‌هایی درباره ازدواجی که هست و ازدواجی که باید باشد، به بهانه روز ازدواج

زندگی، ازدواج و خانه‌ات را شناسنا‌مه‌دار کن...

نویسنده : اکرم انتصاری

از قرارِ معلوم این ماه، مراسم ازدواج بین فامیل، دوست و آشنا حسابی داغ است. از دیروز این چهارمین کارت دعوتی است که به دست‌مان رسید‌. حدس‌می‌زنم روز ازدواج که به تبرک سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) نام‌گذاری شده نقش بزرگی در ترافیک این مراسم‌ها داشته است. نمی‌دانم برای شما هم اتفاق افتاده که در یک هفته به چند عروسی مختلف دعوت شوید و برخلاف تفاوت اعتقادات و سلیقه‌های عروس و داماد، همه چیز را یکسان و شبیه به هم ببینید، از برگزاری مراسم تا چیدمان خانه‌ها و به این ترتیب یک‌سره از خود بپرسید چه شد که این‌طور شد؟! بگذریم حالا خارج از بحث کلیشه‌ای «چی بپوشم‌ها؟» و حدس زدن اتفاقات قابل پیش‌بینی، می‌توان آرزوی مدام داشت که ای کاش یکی از این چهار مراسم کمی متفاوت‌تر باشد نه تجملی‌تر که شناسنامه‌دار‌‌تر و باحال‌تر!

 

یک خرید عروسی  و چهل نفر همراهی!

با ناهید یکی از دوستان دانشگاهی‌ام وقتی آشنا شدم که در بوفه دانشگاه با آب‌و‌تاب از اتفاقات محل کارش تعریف می‌کرد. او در یک مجموعه فروش ملزومات عروس و داماد کار می‌کند، می‌گفت آن قدر هر روز در حین خرید عروس و داماد مسائل عجیب‌وغریب می‌بیند که می‌تواندچند جلد کتاب از این اتفاقات را بنویسد. از ورود هر زوج به فروشگاه با همراهی جمع بیست‌و‌خرده‌ای نفر از فامیل و وابستگان و بعد از آن تلاش بستگان هردو برای ماندن درکورس رقابت ِناسالم «حالا که اونا فلان قیمت خریدکردن، ما گرونترشو می‌خریم». در این بین بعضی عروس و داماد‌ها، طفلکی‌ترین زوج این جمع هستند که حتی کوچک‌ترین نظری برای خرید تحمیلی‌شان ندارند و باید ناظر این جریان باشند. بعد از آن تازه داماد گرامی باید با یک ناهار چرب و چیلی از خجالت کاروان خرید عروسی در بیاید، البته اگر خرید با اختلاف نظرهای این بیست وخرده‌ای نفر بهم نخورد. حالا ناهید که چند روز پیش خودش «بله» را گفته می‌خواهد بر خلاف خیلی از عروس و داماد‌ها فقط با همراهی مادرخودش و همسرش مراسم خرید را پیش ببرند آن هم فقط به خاطر اصرار مادرهایشان.

 

«نه» به یک نمایشگاه نامرغوب اخلاقی!

تلفن زنگ می‌خورد و شماره روی تلفن نشان می‌دهد که خاله پشت تلفن است. بله، درست حدس زدم جمعه جهازدیدنی ریحانه، دخترخاله‌ام که یکی دو سال از من کوچک‌تر است، دعوتیم. ریحانه تک‌دختر خانواده است و با اخلاقی که از او می‌شناسم باید حساب خاله و شوهرخاله را برای یک جهیزیه بترکان خالی کرده باشد تا این مراسم را ردیف کند. پس باید خانه‌اش حسابی دیدنی باشد ولی من روی تصمیم خودم هستم، به مامان گفتم روی آمدن من حساب نکند ولی او پایش را در یک کفش کرده که باید بروم چون ممکن است فردا هزار حرف و حدیث برای نرفتنم ردیف کنند و بگویند دختر فلانی حسودی‌اش شده که کوچک‌تر از خودش ازدواج کرده و جهیزیه‌ای آنچنانی دارد. من به خاطر اعتقادم تسلیم نمی‌شوم و دوست ندارم کسی را با جهیزیه‌اش ارزش‌گذاری کنم. راستش به نظر من این مراسم بیشتر به نمایشگاه قمپز کالاهای لوکس و برند برای اثبات برتری نسبت به جهیزیه چشم پُکون قبلی فامیل است و لاغیر. اصلا نمی‌فهمم همین آبمیوه‌گیری ایرانی خودمان که مثل ساعت کار می‌کند چه ایرادی دارد که باید به پای برند خارجی نبودن بسوزد؟

 

خودت را در خانه‌ات فریاد کن... 

برای دیدن خانه نرگس لحظه‌شماری می‌کنم. احتمالا در هر گوشه از خانه رنگ نارنجی و ترکیب آن با فیروزه‌ای را ببینم، حتما خوش‌سلیقگی کرده و علاقه زیادش به صنایع دستی را روی در و دیوار خانه می‌توانم پیدا کنم. چشم بسته وارد خانه‌اش می‌شوم، چشمانم را باز می‌کنم و در جا خشکم می‌زند. نمی‌توانم باور کنم، اگر اینجا خانه نرگس است چرا این قدر شبیه خانه تازه عروس‌های دیگر فامیل است. از سرویس لوازم برقی مشکی، رنگ پرده و مبل‌ها که طبق مد روز انتخاب شده حتی فرش و لیوان‌های آب، انگار یکی همه اجزای خانه را در کنار هم کپی کرده و به هم چسبانده است. برعکس خانه الهام که اگر کسی کوچک‌ترین شناختی از او داشته باشد و خانه‌اش را ببیند می‌تواند حدس بزند که بله، این‌جا خانه خودِ خود الهام است. وقتی نرگس صفحه‌ای در اینستاگرام را نشانم داد که عروس‌ها عکس جهیزیه‌شان را در آن با بقیه به اشتراک می‌گذارند فهمیدم جریان از کجا آب می‌خورد. اول فکر کردم او از این صفحات فقط ایده گرفته ولی بعد فهمیدم که نخیر، دوستم فهرست جهیزیه‌اش را از اینجا درآورده که این همه وسایل صرفا لوکس و غیر کاربردی به آن فهرست افزوده شده است.

 

عروسی با چاشنی تفاوت استاندارد

فرشاد- برادرم- به در تکیه می‌زند و می‌گوید دوست ندارد مراسم عروسی‌اش با مهناز شبیه بقیه باشد، الان می‌شود روال همه عروسی‌ها را حدس زد. لبخندی می‌زنم و می‌گویم حالا که می‌خواهید بی برو برگرد جشن بگیرید بد نیست از کارت دعوت‌تان شروع کنید. کتابچه کوچکی را از روی میزم بر می‌دارم و نشانش می‌دهم «این کتابچه شعر را می‌بینی؟ کارت دعوت عروسی دوستم است، هر وقت آن را باز می‌کنم و اسمشان را در صفحه اول می بینم به کارشان آفرین می‌گویم، تازه قیمت کتاب از خیلی کارت دعوت‌ها ارزان‌تر درآمده است. راستی یکی از بچه‌های کلاس خوشنویسی هم یک کار جالب کرده و با دستخط خودش و قلم نی متن کارت‌ها را نوشت و سپرد برای چاپ، عروسی‌اش را هم ظهر جمعه برگزار کرد که مردم تا نیمه شب در باغ تالار از کار و زندگی نیفتند. راستی این استیکرهای خوشگل شعر را هم می‌توانی ضمیمه کارت دعوت کنی هم ارزان است و هم ماندگار.» فرشاد که حالا چشمانش از خوشحالی برق می‌زند سریع گوشی‌اش را از جیبش در می‌آورد و بریده بریده از خوشحالی جریان را برای همسرش تعریف می‌کند و گویا حالا نقشه‌های جدیدی برای مراسم می‌کشند.

 

عروسی  به سبک آینده نگری!

عطیه را بعد از مدت‌ها در اتوبوس دیدم. بعد از حال و احوال حرف‌مان حسابی گل انداخت او گفت نمی‌خواهد مراسم عروسی بگیرد. هر طور حساب کرده با مراسم بله برونی مفصلی که داشته عروسی‌گرفتن بی‌خودی و پول دور ریختن است. هنوز خانواده‌هایشان راضی نیستند ولی می‌دانم که عطیه می‌تواند راضی‌شان کند. با اشتیاق تعریف می‌کرد که با حساب وکتاب کردن هزینه برگزاری یک عروسی متوسط می‌شود به حداقل به چند کشور خارجی بروند و دستِ‌کم چند روزی در هرکدام از آن ها بچرخند و کیف کنند. خانمی که روبه‌روی ما در صندلی برعکس اتوبوس نشسته بود هم وقتی ذوق عطیه را دید گفت: «دخترم گفت جهیزیه‌اش مختصر باشد و از آن طرف دامادم هزینه مراسم عروسی را روی این پول گذاشت و اول زندگی یک خانه برای خودشان دست و پا کردند تا مستاجر نباشند، کوچیکه ولی از اجاره نشینی بهتره مادر.» عطیه با شنیدن این حرف اراده‌اش قوی‌تر شد و گفت حالا سفر خارجی هم نشد می‌توانیم مثل مینا کل ایران را بگردیم و خوش بگذرانیم یا مثل پسرعمو یک خودرو بخریم و بقیه‌اش را سرمایه کار کنیم، چرا راه دور برویم، شاید مثل خواهر خودت یک سفر زیارتی و یک سفر تفریحی پر و پیمان برویم. دستم را روی دست‌های عطیه می‌گذارم و با نگاهم حرف‌هایش را تائید می‌کنم، می‌دانم دختری نیست که بعدها حسرت به دل مراسم عروسی شود و خودش را سرزنش کند. به شوخی می‌گویم: «اصلا می‌شود هرچه قدر پول اضافه آوردید یک حساب پس انداز باز کنی برای روزی که مادر شدی.»

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨