یک بغل شعر  تقدیم به شما
jeem.ir

یک بغل شعر تقدیم به شما

نویسنده : مدیر سایت

شاید یک داستان خوب بتواند ذهن شما را مشغول کند، یک یادداشت اطلاعات جدیدی را به شما بدهد و یک گزارش شما را از رویدادی که نمی‌دانستید، باخبر کند ولی هیچ چیزی جای لذت خواندن یک شعر را نمی‌گیرد. شعر این روزهای پارسی حالش خوب است. این را هم می‌شود از حجم و کیفیت کتاب‌های شعر منتشر شده و هم از کیفیت برخی موسیقی‌های این روزها فهمید. این هفته سند مطالب برگزیده سایت جیم را به اسم شاعرانش زده‌ایم، این شعرها را با وجود اشکالاتی که دارند بخوانید. امید است اهل فن به ما خرده نگیرند.

 

جهان پهلوان رستمی

صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران

 تاريخ انتشار:23/05/95

نام ایران را چو نجوا می‌کنی

 در میان جمع غوغا می‌کنی 

در نبردی سخت‌ با پولاد سرد

نعره مردانه‌ات‌ آنجا چه‌ کرد 

یاد آن دادار یکتا می‌کنی

راهِ فتحِ وزنه را وا می‌کنی 

ملتی را، غرقِ شادی کرده‌ای

 بی‌سلاح، کاری جهادی کرده‌ای 

رستمی، نه رستمِ افسانه‌ای 

 واقعی، با همّتِ مردانه‌ای

داده‌ای عیدی به میلادِ رضا

 خنده بر لب‌ها نشاندی، مرحبا 

نامِ ایران تا ابد پاینده باد

پهلوانانش همیشه زنده باد 

بر همه بادا ز حامی صد سلام

جشن‌تان بادا مبارک، والسلام

 

گوشه‌ی نگاه...

صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران

 تاريخ انتشار:24/05/95

امشب دلم گرفته و باز هم تو دلبری

 اشک از گدای عاشق رسوا نمی‌خری!؟

در این جهان کسی به دلم اعتنا نکرد

 جز گوشه‌ ضریح تو آغوش دیگری

چون کودکی که باز به مادر رسیده است

 با هق هق و دعا و کمی گونه‌های خیس

من در میان مردم شهرم غریبه‌ام

 ای سروری که خسته دلان را شوی انیس

امشب دوباره یک سبد از بغض و بی‌کسی 

 آورده‌ام پناه که تو آرامشم دهی

یک گوشه نگاه تو کافی و لازم است

 ای آنکه از خرابی این خانه آگهی

چرا بوق؟!
صفحه اصلی-جادوی کاغذی– یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:19/05/95
عزیزی ساخت روزی بی‌هوا بوق
برای خودرو ما و شما بوق
نمی‌دانست شاید در خیابان
شود روزی بلای جان ما بوق
در این شهر شلوغ و پر ترافیک
 شده یک قوز بالا قوزها بوق
چرا فرهنگ بوقیدن نداریم؟
شده این روزها مشکل گشا بوق
اگر ماندی تو درگیر ترافیک
 نمی‌سازد تو را از آن رها بوق
اگر در انتظاری پشت یک در
مکن او را صدا از کوچه با بوق
سلامی کن، سری، دستی تکان ده
به جای این همه خوبی، چرا بوق؟
سلام و اعتراض و ناسزایت
همه با یک تفاوت در صدا، بوق
اگر بیمار هم هستی بدان که
نخواهد کرد دردت را دوا بوق
مکن بازی تو با اعصاب مردم
 مزن هر روز و هر شب، هر کجا بوق
کودتا کردم!
صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:14/05/95
با چشم‌هایم کودتا کردم درونت 
 دیری نشد چون ترکیه ناکام گشتم
هر روز بعد از کودتا با ترس این‌که 
 آغوش تو پیدا نبود بی نام گشتم
من هی شکستم هی شکستم هی شکستم 
من در شکستم در پی ایهام گشتم
بعد از شکست من تمام آشفتگی بود
 من در نبودت مثل شهر شام گشتم
گفتند رفتی در گذشته دور گشتی 
من هم به دنبال گذشته! خام گشتم
اما تو در آینده‌ها پرواز کردی 
من در گذشته ماندم و بدنام گشتم
آنقدر از این کودتا تعریف کردم 
چون بایزید خطه‌ی بسطام گشتم
من در درونت کودتا کردم ولی تو
 تا بغض اشک آور زدی آرام گشتم
نظرات کاربران
کد امنیتی