دوباره در این خانه زندگی کن...
روایت‌هایی تلخ و شیرین درباره ما و خانه‌ای به نام مسجد

دوباره در این خانه زندگی کن...

نویسنده : سینا واحدی

چه بخواهیم چه نخواهیم، مسجد برای ما اگر خانه اول یا دوم‌مان نباشد، خانه‌ سوم حداقل بخشی از زندگی‌مان بوده ‌است. نمی‌شود ادعای بچه‌مسلمانی کرد و مسجد را قسمتی از زندگی ندانست. هرکدام از ما قصه‌های عجیب و غریب و حتی تلخ و شیرینی از مسجد رفتن‌مان داریم. مسجد برای هر کسی معنای خاصی دارد و می‌توان به تعداد آدم‌های مسجدی خاطره پیدا کرد. حالا مدتی است که مسجد برای بعضی‌هایمان دیگر خانه‌ سوم نیست! این که هست یا نیست حرف امروز ما نیست، اما این که کاش بشود، خواسته امروز همه‌ ماست!

 

 

مسجد اولی!

تازه رفته بودم کلاس پنجم و ماه رمضان آن‌سال را به طور کامل روزه گرفته بودم! بعد از رمضان علاقه‌ام به مسجد دو چندان شده بود و دلم می‌خواست زمان‌هایی که در خانه هستم، نمازهایم را در مسجد بخوانم! عشق مسجد روز به روز مرا بیشتر به خود گرفتار می‌کرد. مسجدی که شاید حداکثر 30 متر بود و 2 صف جماعت بیشتر نداشت. دوچرخه‌ام را در حیاط مسجد زنجیر می‌کردم و در گوشه‌‌ای از صف دوم نمازم را با جماعت می‌خواندم. روزها می‌گذشت و تقریبا رفت و آمدم به مسجد هر روز شده بود. خودم را مسجدی می‌دانستم و اهل مسجد! تا این که بعد از مدت‌ها به طور اتفاقی کمی زودتر به مسجد رسیدم و هنوز دقایقی به اذان مانده بود، وضو گرفتم و آرام در گوشه صف اول به انتظار اقامه نماز نشستم. کم‌کم جمعیت زیاد شد، تقریبا ردیف اول پر شده بود و هر کس می‌آمد باید در ردیف دوم می‌نشست، تا این‌که پیرمردی در کنارم نشست، ناگهان با لحن بلند و عصبانی به من گفت: «تو خجالت نمی‌کشی اومدی صف اول! یالا پاشو بچه!»  زبانم بند آمده بود، حتی نتوانستم بپرسم مگر ردیف اول نماز نشستن خجالت هم دارد؟! امروز که 20 سالم‌ است، دقیقا 9 سال است که نمازم را در خانه می‌خوانم!

 

 

مسجد این شکلی؟! مگه می‌شه؟

ساعت از 10 شب گذشته بود و هنوز 300 کیلومتر به مشهد راه داشتیم. دیگر رمقی در دستان و چشمانم نبود. با این اوضاع خواب‌آلودگی ادامه‌ رانندگی هم خیلی خطرناک بود و باید به سرعت جایی را برای استراحت پیدا می‌کردیم. تابلوی سبز، جاده روستایی را نزدیک سبزوار نشان می‌داد. روستایی که مسجد آن با چراغ‌های روشنش در حاشیه جاده خودنمایی می‌کرد. بدون مکث ایستادم و برای بررسی وضعیت مسجد پیاده شدم. درب مسجد باز بود و چراغ‌های آن روشن! مرد جوانی نگاهم را به خود جلب کرد. شرایطم را توضیح دادم و از او نشانی مسافرخانه یا جایی برای استراحت چندساعته خواستم. با خوش‌رویی مرا به داخل مسجد دعوت کرد. به محض ورود به مسجد خواب از سرم پرید. هیچ شباهتی به مساجدی که دیده بودم نداشت. صحن داخلی مسجد بدون فرش و صاف بود! با پرده‌ای برزنتی به 2 قسمت تقسیم شده بود. قسمت جلویی که از جلوی در دیده می‌شد، بدون حتی یک فرش و یا وسیله دیگر بود. چند چادر مسافرتی درآن زده شده بود و بقیه زمین خالی بود. مرد جوان که به ظاهر مسئول آن‌جا بود، گفت هر بخشی از مسجد که دوست دارید می‌توانید چادر زده و امشب را در این‌جا بمانید. او یخچال و گازی که در مسجد برای استفاده قرار داده شده بود را نیز نشان‌مان داد. تا صبح با آرامش آن‌جا استراحت کردیم. نماز صبح را در طرف دیگر پرده‌ برزنتی به جماعت خواندیم، بدون هیچ مزاحمتی برای این طرف. صبحانه مفصلی خوردیم و آماده‌ حرکت به سمت خانه شدیم. وقت حرکت به مرد مسئول مراجعه کردم تا هزینه‌ استفاده از مسجد و اسکان شب گذشته را بپردازم. بدون این که حتی خمی به ابرو بیاورد، گفت مهمان مسجد بودید. همین!؟ «یعنی چه که مهمان مسجد بودید؟! من یک شب این جا خوابیدم، از گاز و برق این‌جا استفاده کردم! اصلا دلم می‌‌خواهد کمکی به هزینه‌های شست‌وشوی سرویس‌ها و نظافت مسجد کنم.»... «خیر، مسجد ما نیازی به هیچ‌ کمک و هزینه‌ای ندارد.»

 

 

مسجد باید این گونه نباشد!

اصلا دوستش نداشتم! 7 مرتبه شایدم 8 بار رفته بودم، یعنی سالی تقریبا یک بار! 7 سالی است که این‌جا زندگی می‌کنیم، در واقع از وقتی ازدواج کردم، به این محل آمده‌ایم. با این‌که قبل از آن مسجدی بودم و هفته‌ای چند روز نمازم را در مسجد می‌خواندم، اما این مسجد را اصلا دوست نداشتم. هر بار هم که خانمم می‌پرسید، چرا؟ می‌گفتم: «دوست ندارم! بیشتر نپرس!» خودم هم دوست نداشتم بیشتر فکر کنم. دلیل مسجد نرفتنم آن‌قدر به نظرم خجالت‌آور بود که حتی از فکر کردن به آن هم حس بدی داشتم. اما فکر می‌کردم همین دلیل عجیب مطمئنا خیلی‌ها را از این مسجد رانده است. آخر هیچ کاری هم نمی‌توانستم بکنم. یعنی همان 2 دفعه هم که تلاش کردم، بی فایده بود. انگار هیچ‌کس به جز من اعتراضی نداشت، یا داشت و به روی خودش نمی‌آورد. اصلا نمی‌خواهم بی‌رغبت بشوم روی مسجد رفتن. برای همین است که حالا بعد این همه سال به فکر تلاش مجددی هستم. یک‌بار که با هادی، برادر کوچکم، رفتیم خانه دوستم فرید و همه دوستانم هم آن‌جا جمع بودند بوی تند جوراب در خانه پیچیده بود. تا وارد شدیم هادی گفت: «داداش! چه بوی مسجد میاد!» تکان خوردم. این دفعه با دفعات دیگر فرق می‌کند. هم توان مالی‌اش را دارم، هم حرفم در بین مردم نفوذ بیشتری دارد. 5شنبه قالی‌شویی فرش‌ها را می‌برد. هماهنگ کردم که به قبل از نماز صبح شنبه برسانند. باید توی مسجد فقط عشق کنی! 

 

 

 

من مسجد را دوست دارم

دفعه‌ اولم بود که آن طرف می‌رفتم، آن طرف آب را می‌گویم! خیلی اهل این‌جور قرتی بازی‌ها نبودم. همین هم شد که وقتی خانم بچه‌ها گفتند: برویم خارج. گفتم پس حداقل بریم مالزی که لامذهب نباشند! تعریف مساجد و دیدنی‌های مذهبی‌اش را زیاد شنیده بودم، خیالم راحت بود که لااقل زن و بچه‌ام را جای خاک بر سری نبردم. از همان روز اول توجهی به هتل‌ها و ساختمان‌هایش نداشتم. اما از حق نگذریم، کمی چشمم را گرفته بود. تا این‌که نوبت به بازدید از مساجد اصلی و مشهورش در برنامه تور رسید. انگار که هزار دفعه رفتم، این‌بار جلوی اتوبوس نشستم تا به محل مسجد برسیم. زودتر از همه هم پیاده شدم و با عجله به سمت درب مسجد حرکت کردم. تا به خودم آمدم کفش‌هایم را در آورده بودم که وارد شوم، اما ناگهان دو نفر با این چوب‌پرهای حَرَمی جلویم ایستادند و مانع ورود شدند. پشت سرم 50 نفر با تعجب و حیرت نگاهم می‌کردند و من نباید بیشتر مکث می‌کردم! هلشان دادم تا بتوانم وارد شوم که با مقاومت به سمت دیگری اشاره کردند! من بودم و 50 نفر آدم و یک عالمه شیر آب برای پاشویه. با این که ما قصد نماز خواندن نداشتیم ولی مسجد آنقدر بوی خوب می‌داد که خودم هم خجالت کشیدم بدون شستن پاهایم بروم داخل.

 

 

مسجدی برای نماز خواندن و تفریح

محله‌مان 100 یا 150 دانش‌آموز بیشتر نداشت. البته فقط تابستان‌ها می‌توانستی حس کنی این همه بچه در این چند کوچه زندگی می‌کنند. با این حال اگر یک بار وقتی همه جمع بودند می‌شمردی از 200 نفر هم تعدادشان رد می‌شد. طبیعی شده بود برای همه. مسجدمان دیگر داشت بین‌المحله‌ای می‌شد. همین بود که بچه‌های دیگر محله‌ها را هم می‌توانستی آن‌جا ببینی. من هم بودم حق می‌دادم، به بچه‌ها. حق می‌دادم که مسجد محل ما را انتخاب کنند. آخر دیگر چیزی کم نداشت. از میز پینگ‌پنگ که دیگر قدیمی شده بود تا تشک کشتی و مسابقات جام پی‌اس و انواع کلاس‌ها. برادرم از روزی که امتحاناتش تموم شده تا امروز فقط برای غذا خوردن به ما سر می‌زند. تازه آن هم اگر آن‌جا ناهار نخورده بود. خلاصه هر چیزی که یک نوجوان بازیگوش برای تابستان لازم داشت آن جا بود. هم کلاس داشت و هم به قول خودشان عشق و حال! یک مسجد تمام عیار بود. مسجدی بود که باید باشد. 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
برگزیدن یک موقعیت شغلی متفاوت

عشق و زندگی در نقطه‏ صفر مرزی

٩٦/٠٤/٠١
تلگجیم

تلگجیم 491

٩٦/٠٤/٠١
برگزیده سایت

سه راهکار تضمین شده برای کوتاه‌ نویسی!

٩٦/٠٤/٠١
هر سال احسان علیخانی در ماه عسل یادمان می‌اندازد که بعضی‌ها عجیب دوست دارند مشکلات زندگی‌شان را در بوق

کی از همه بدبخت ‌تره؟!

٩٦/٠٤/٠١
شاخ هفته

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٤/٠١
معرفی تلگرام‌های غیررسمی و پاسخ به این سـوال که آیا آن‌ها قابل اعتمادند؟

تلگرام‌ های فارسی!

٩٦/٠٤/٠١
پایان‌نامه

به دولت کمک کنید!

٩٦/٠٤/٠١
چهره هفته

من هم یک خمار هستم!

٩٦/٠٤/٠١
جارچی

جارچی 491

٩٦/٠٤/٠١

نگاهی به رایج‌ ترین موقعیت‌ هایی که یکهویی بیچاره‌ ترین می‌شویم!

٩٦/٠٤/٠١
ناصرخان آکتور سینما

حكمت همه و هيچى!

٩٦/٠٤/٠١
جانونی

قصه شیخ بهایی و اختراع نان سنگک!

٩٦/٠٤/٠١
فتوچاپ

فتوچاپ 491

٩٦/٠٤/٠١
حکایت هفته

اندر حکایت دزدیده شدن شمشیر نادرشاه و مریدان

٩٦/٠٤/٠١
دات کام

کلاس ترک اعتیاد اسمارت فون‌ها

٩٦/٠٤/٠١
مینیمال

قحطی پوشک در ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ!

٩٦/٠٤/٠١

پاسخ به یک سوال مهم آیا تیم‌های ایرانی می‌توانند سیاست بایرن را در نقل و انتقالات دنبال کنند؟

٩٦/٠٤/٠١
گپ وگفتی با «پیمان خاکسار»، مترجمی که در بازار کساد نشر کارهایش با استقبال مواجه می‌شود

از تدوین «شیار ۱۴۳» تا ترجمه «جزء از کل»

٩٦/٠٤/٠١
کافه جهان نما

سوئد، اینجا همه چیز سرجای خودش است

٩٦/٠٤/٠١
شگرد خفن

Adsl ندارید؟ هات‌اسپات کنید

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات