ژستولوژی اینستاگرامی
روایت‌هایی درباره مُدشدن ژست‌های مثبت در زندگی مجازی ما و نبود همان اخلاق‌ها در زندگی واقعی!

ژستولوژی اینستاگرامی

نویسنده : الهام یوسفی

ما گاهی واقعا مشغول زندگی هستیم؛ در جهان واقعی. خودمان و آن‌چه واقعا هستیم را پنهان نمی‌کنیم. چیزهایی را که دوست داریم یا دوست نداریم باعث خجالت‌مان نمی‌شود. وقتی قرار است کتاب‌خوان نباشیم، نیستیم و ادایش را هم در نمی‌آوریم. وقتی از مسافرت‌های طولانی حالمان بد می‌شود و میل به یک‌جا نشینی داریم، خجالت نمی‌کشیم که این را با صدای بلند بگوییم. اما گاهی فضای حاکم بر جامعه مجازی نمی‌گذارد ما خودمان باشیم. اصلا «خود نبودن»، می‌شود یک اخلاق همگانی. همه ارزش‌ها و علایق‌مان از سوی دیگران تعیین می‌شود. مثل یک مُد اجتماعی! یا ساده‌تر یک پُز اجتماعی. این‌بار می‌خواهیم از این مُد صحبت کنیم، مدی که ربطی به پوشش و لباس‌مان ندارد. اما شاید هر روز خودمان را از خودمان دورتر می‌کند و «من»‌های کاذب بیشتری برایمان می‌سازد.

لطفا به من آب بدهید با من ژست نگیرید!
توی صفحه اینستاگرامش پر بود از عکس‌های گل و گیاه، گل‌های قشنگی که با یک فیلترگذاری، از آن‌چه بودند قشنگ‌تر دیده می‌شدند. رنگ‌هاشان براق‌تر و تندتر بود. ایوان کوچکی داشتند که وقتی توی عکس‌ها می‌دیدمش کاملا با آن‌چه در واقعیت بود تفاوت داشت.  بلد بود چه طوری عکس بگیرد. نمی‌گویم که فریبا به گل و گیاه علاقه نداشت. حتما داشت که هر بار می‌رفت و با همسرش آن همه گل‌های گران‌قیمت می‌خرید. اما رفتارشان از نزدیک با گل‌ها طور دیگری بود. مثلا یک گل خیلی قشنگ می‌خرید و می‌گذاشت روی ایوان خانه‌شان، از آن چپ و راست عکس می‌گرفت و می‌گذاشت داخل صفحه‌اش و گروه‌های مختلف، و زیرش می‌نوشت: «دختر زیبای ایوان ما!» بعد هفته بعد که می‌رفتی خانه‌شان، می‌دیدی آن دختر طفلکی آنقدر خاکش خشک است که التماس می‌کند یک قطره آب بریزی پایش. یا همان گلی که تا دیروز در صفحه‌ها رنگ و لعابی داشته امروز خشک و پلاسیده گوشه ایوان توی چشم‌هایت نگاه می‌کند که تو رو خدا به من آب بده... با من ژست نگیر!
ببخشید شکلات خارجی  هم‌رنگ این کتاب دارید؟
داشتم دیوانه می‌شدم! اصلا مگر می‌شود؟! آدم اگر صبح تا شب هم بنشیند پای کتاب و غذا هم نخورد و دست‌به‌آب هم نرود نمی‌تواند روزی یک کتاب، آن هم به این قطوری را بخواند. می‌شود؟! خب لابد می‌شود، شاید من نمی‌توانم. چون من نمی‌توانم که دلیلی بر نشدنش نیست. چه عکس‌هایی هم می‌گذارد، ترکیبی از کتاب، نوشیدنی، آن هم توی ماگ‌های رنگارنگ که با رنگ جلد کتاب هماهنگ است و کنارش هم شکلات‌های خارجی که از قضا خیلی وقت‌ها آن هم با رنگ جلد و طرح جلد کتاب هماهنگ است. مردم هم زندگی می‌کنند ما هم زندگی می‌کنیم! ولی آن روز بالاخره دلم را زدم به دریا و از آرزو پرسیدم: «این دوستت لعیا، واقعا این‌قدر کتاب می‌خونه؟» آرزو لبخندکی زد و گفت: «نه بابا! همه رو که نمی‌خونه. از بیشترش فقط عکس می‌گیره.» به آرزو گفتم ولی به گمانم شکلات‌های کنار کتاب‌‌هایش را حتما می‌خورد! آرزو خندید و تایید کرد. با خودم گفتم لابد کتاب‌هایی که ازشان عکس می‌گیرد آرزو دارند خوانده شوند.
الکی مثلا من عاشق طبیعت و حیواناتم...
«اعصابم را خرد کردی با این استدلال‌هایت. خُب! آدم با این چیزها ژست بگیرد که بهتر است از ژست گرفتن با سیگار و الکل و بدنسازی‌های عجیب و غریب.» یک طورهایی راست می‌گفت. من هم این بخش حرف‌هایش را قبول داشتم.  اما منظور مرا نمی‌فهمید. من نمی‌گفتم ژست گرفتن با حیوان‌دوستی چیز بدی است. اما می‌گفتم این دلیلی نمی‌شود بر این‌که ما حیوانات را دوست داریم. می‌گفتم چرا هر چه ژست حیوان‌دوستی بیشتر شده، حیوان‌آزاری کمتر نشده؟ چرا این همه ژست کتاب‌خوانی، روی آمار فروش کتاب و زمان مطالعه اثر نگذاشته؟ چون ما فقط ژست گرفته‌ایم، کاری نکرده‌ایم. ژست گرفتن با گربه‌ها و دست نوازش کشیدن به سر سگ‌های خانگی ملوس و عکس گرفتن با کتاب‌‌ها که هزینه‌ای ندارد. اما حیوان‌دوستی واقعی، طبیعت دوستی واقعی، مطالعه واقعی، هزینه و وقت می‌خواهد. خیلی‌ها دارند کار می‌کنند و حتی یک‌بار هم عکسش را نگذاشته‌اند در فضای مجازی. کار کردن خلق و خوی جمعی می‌آورد نه عکس گرفتن. باز حرف خودش را می‌زند و می‌گوید: «ولی این عکس‌ها حال خوب‌کُن است، نیست؟» می‌گویم: فقط قرار است حال‌مان الکی خوب شود؟! ژست گرفتن‌های حیوان‌دوستی و طبیعت دوستی و کتاب‌خوانی و سفر ممکن است حالمان را خوب کند ولی در فضای واقعی زندگی‌مان اتفاقی نمی‌افتد، می‌افتد؟ پس نتیجه این حال خوب لحظه‌ای چیست؟!
ساسان و عکس‌های الکی  همین الان، یهویی!
«شورش را درآوردی ساسان! از وقتی اومدیم پنجاه مدل عکس گرفتی، خب! یک خرده هم نگاه کن به اطرافت.» کلا همه ساسان را به همین اخلاقش می‌شناختند. وقتی قرار بود برویم تفریح، یا رستوران، یا هر جای دیگر، ساسان بود و گوشی‌اش و فرت و فرت عکس انداختن. از داخل خودرو، جاده، موقع پیاده‌شدن، از سفره، از بساط چایی، از میز غذا و... خلاصه از هرچیزی که فکرش را بکنید. نمی‌دانم اگر این گوشی را از ساسان بگیرند چه می‌خواهد بکند. سفر رفتن و تفریح را هم برای همین دوست دارد. شاید اگر عکس گرفتن نبود پایش را از خانه‌‌شان بیرون نمی‌گذاشت اما به لطف همین فضای مجازی سوژه‌های عکس گرفتن‌های الکی‌اش را در بیرون خانه پیدا می‌کند. بقیه فکر می‌کنند خیلی اهل سفر است و خوش سفر، اما راستش را بخواهید من که با ساسان به سفر رفته‌ام می‌دانم اصلا دیدن اماکن تاریخی برایش مهم نیست، اماکن طبیعی را هم اصلا نگاه نمی‌کند. فقط چند تا عکس دلخواهش را که گرفت یک گوشه ولو می‌شود و عکس‌هایش را منتشر می‌کند. «من و این‌جا، یهویی!»، «من  و این، الان، یهویی!» بعد از سفر آخرمان وقتی بهش گفتم: «یادته ساسان! عجب مقرنس‌های جالبی داشت خانه بروجردی‌های کاشان.» برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: «کجا دقیقا؟ مقرنس چیه؟ من که ندیدم. چرا نشون ندادی عکس بگیرم ازش!» 
 همه ما آدم‌های تاثیرپذیری هستیم...
راستش من آدم عجیبی هستم. از آن‌هایی که تا خودشان باشند کاری پیش نمی‌رود. یک ‌طورهایی شاید بتوان گفت: یک آدم تاثیرپذیر. مثلا هیچ‌وقت خودم به تنهایی اهل ورزش کردن نیستم اما همین‌که یکی از دوستانم مرا تشویق می‌کند و با من همراهی می‌کند، موتورم گرم می‌شود و شاید از خودش هم در ورزش‌کردن سبقت بگیرم! جریان علاقه‌ام به طبیعت هم از همین‌جا شروع شد. از دیدن آدم‌های حامی طبیعت در فضای مجازی. نمی‌دانم آن‌ها خودشان واقعا این ‌قدر هوای طبیعت را داشتند. این برای من فرقی نمی‌کرد، مهم این‌ بود که آن‌ها یک چیز خوب را به نمایش گذاشته‌ بودند و آن‌وقت من کشف کردم که گیاهان و گل‌ها این ‌همه می‌توانند حال ما را خوب کنند. از آن روز خانه‌مان کم‌کم پر شد از گیاهان بزرگ و کوچک. همه جا با خودم گلدان‌های زیبا هدیه می‌بردم به همه رسیدگی به گل‌ها را یاد می‌دادم. هر جای خالی در کوچه‌مان را گل‌کاری کردم. خودم هم نفهمیدم چه اتفاقی برایم افتاد، فقط می‌دانم این کشف را از آدم‌هایی دارم که معلوم نبود خودشان به اندازه من عاشق طبیعت باشند اما ناخودآگاه به من کمک کردند که این عشق را بیابم. من آن‌ها را در زیباترشدن زندگی‌ام سهیم می‌دانم. با این همه کاش خودشان همان‌گونه که نشان داده‌اند، زندگی کنند.
نظرات کاربران
کد امنیتی