از رنجی که نباید ببریم!
روایت‌هایی درباره محدودیت‌ها و جذابیت‌های زندگی دخترانه، به مناسبت روز دختر

از رنجی که نباید ببریم!

نویسنده : مائده کاشیان

می‌دانیم که اگر پای صحبت بسیاری از شما دختران بنشینیم قطعا درباره محدودیت‌ها و حسرت‌ها و نیز لذت‌ها و سرخوشی‌های دخترانه‌تان حرف‌های بسیاری دارید و حتما در لحظاتی دوست داشته‏اید جای یک پسر باشید. نه اینکه کلا از دختر بودن‌تان ناراضی باشید، فقط در زمان‌های خاصی، به خوبی‌های دنیای پسرها حسرت خورده‏اید. اما واقعیت این است که نمی‏توان دست روی دست گذاشت و محدودیت‏ها و حسرت‏ها را برای خود پررنگ‌تر از چیزی که هست کرد. مسلما دنیای دخترها محدودیت‌هایی دارد، اما هیچ‌کدام دلیل نمی‌شود که از دختربودن لذت نبریم. قطعا اگر به احساس‌های درونی‌تان توجه کنید می‏بینید در دنیای شما هم قشنگی‌های زیادی وجود دارد. کافی‌است هرکس خودش راه لذت بردن از زیبایی‌های دخترانه‏ را پیدا کند. این‌ شماره چند روایت‌ بی‌پرده از دنیای عجیب دخترانه آورده‌ایم. مختصری درباره محدودیت‌ها و لذت‌های دنیای دختران...

هیس، دخترها سکوت می‏کنند...
نمی‌دانم چه شد که دلم می‏خواست بیشتر او را بشناسم، در همه شبکه‌های اجتماعی پیدایش کردم و مخفیانه او را زیر نظر داشتم، به دخترهایی که صفحه او را دنبال می‏کردند حساس شدم، طرز لباس پوشیدنش و نوع برخوردش با آدم‌ها برایم مهم شد. همه چیز از همان روز اول که برای ثبت‌نام به آموزشگاه زبان آمده بود که نه! از روزی که شاگرد کلاس من شد و بیشتر با او در ارتباط بودم شروع شد. از همان روز هزار بار در گوش خودم خواندم داری اشتباه می‏کنی، او هم یک زبان‌آموز معمولی است مثل تمام شاگردانت، اما فایده نداشت، حساب او از همه شاگردانم جدا بود. فعال و سرزنده بود، جسارت محترمانه خاصی داشت. برای من با تمام آدم‌های دور و اطرافم فرق می‏کرد اما با همه این‌ها غرور دخترانه‌ام اجازه نمی‏داد حرفی بزنم یا رفتاری داشته باشم که از علاقه من به خودش باخبر شود. از رفتارها و نگاه‌هایش برای خودم تفسیر خاصی داشتم، یک روز مطمئن می‏شدم که او هم به من حسی دارد و روز دیگر با خودم می‌گفتم همه این مدت اشتباه می‏کردم! دلم می‏خواست جرات داشتم به او پیشنهاد ازدواج بدهم تا تکلیفم روشن شود و به من فکر کند. کاش مردم، روانشناس‌ها و مشاورها نگویند: «در شأن دختر نیست که خودش را کوچک کند و از کسی خواستگاری کند»، «دختر جواب منفی بشنود آبرویش می‏رود، احساساتش جریحه‌دار می‏شود، تحملش را ندارد»، «دختر خواستگاری برود تا بعدا سرکوفت بشنود که خودت خواستی؟» دختر فلان و دختر بهمان! اما نمی‏شد،چون دختر بودم باید این شانس را از خودم می‏گرفتم. ترم تمام شد و او دیگر در آموزشگاه ثبت نام نکرد، من ماندم و احساسی که تا همیشه در قلبم پنهان ماند.
با افتخار... من یک دخترم
صدای فریاد رییسم توی گوشم تکرار می‏شود، در را محکم پشت سرم می‏بندم، به سمت میز کارم می‏روم و وسایلم را با عجله جمع می‏کنم. آخر یکی نیست بگوید مدیر هستی، باش! اما حق نداری شخصیت افراد را پیش همه خرد کنی تا قدرتت را ثابت کنی. وسایلم را روی صندلی عقب می‏گذارم، صدای همکارم که می‏گوید: «با این حالت نشین پشت فرمون خطرناکه» را نشنیده می‏گیرم و راه می‏افتم، هنوز دو سه کوچه بیشتر از دفتر دور نشده بودم که ناگهان خودرو خاموش شد و دیگر استارت نمی‏خورد! توهین‌ها و سرزنش‌های خودرو‌هایی که به سختی از کنارم رد می‏شدند اعصابم را به هم ریخته بود، دست و پایم را گم کرده بودم. اینطوری نمی‏شد. تصمیم گرفتم بروم و از کسی کمک بخواهم که دوتا آقا آمدند و خودرو را کنار بردند و بعد از ور رفتن با خودرو گفتند باتری خالی کرده است! راستش وسط تمام این اتفاقات از احترام خاصی که برای یک خانم یا دختر توی اجتماع قائل بودند، از این حمایت که خوب حس کرده بودم از جنس انسانیت است و همیاری‌شان خوشم آمده بود و احساس خوبی داشتم. بعد از باتری به باتری کردن خودرو و درست شدن آن، تازه یاد کارم که آن را از دست داده بودم افتادم، با خودم فکر می‏کردم چقدر خوشحالم که مسئولیتی برای خرج خانه ندارم و مجبور نیستم برای جور شدن کرایه خانه و هزار خرج دیگر محیط کارم و سخت‌گیری‌ها و شخصیت رئیسم را تحمل کنم. در حالی که مردها معمولا باید چنین شرایطی و حتی بدتر از این را به خاطر پول و درآمد تحمل می‌کردند. امروز برای دومین بار از دختر بودنم خوشحالم.
ای کاش جای یک پسر بودم
وارد اتاق مهران شدم، چمدان باز و بهم ریخته‌اش می‏گفت از همان اول سفرش قطعی بوده و مخالفت مادر و پدر جدی نبوده است. خودم را برای بحث همیشگی آماده کردم، صدا زدم: «مامان! مهران می‌خواد تنهایی بره مسافرت؟» صدای مادر از آشپزخانه بلند شد: «تنها نمی‌ره، با چندتا از دوستاش می‏خواد بره که می‌شناسیمشون، پسرای خوبین.» کارد می‏زدی خونم در نمی‏آمد، با عصبانیت وارد آشپزخانه شدم وگفتم: «شما دوستای منم می‏شناسین، اما همین دفعه پیش که قرار بود بریم کیش، هرچی اصرار کردم مگه اجازه دادین؟» ترجیح دادم اعصاب خودم را بیشتر از این خرد نکنم و منتظر ادامه این بحث بی نتیجه نماندم. جواب مادر را می‏دانستم: «قضیه مهران فرق می‏کنه، مهران پسره» این جواب را تا حالا هزار بار شنیده بودم. وقتی مهران دیر وقت به خانه می‏آید، هر ساعتی که دلش می‏خواهد از خانه بیرون می‏رود، با دوستانش دوچرخه‌سواری می‏کنند، ساعت‌هایی که کوچه و خیابان خلوت است دلهره نمی‌گیرد، هیجان بانجی جامپینگ را تجربه می‏کند... همه این لحظات دلم می‏خواهد جای مهران باشم و بدون این‌که نگران نگاه خیره و مشکوک مردم باشم به اندازه او و همه پسرها از آزاد بودنم لذت ببرم. اگرچه کاش آزادی‌های دنیای پسرانه را داشتم منهای سربازی. طفلک مهران، اسم سربازی را که می‌آوری حالش گرفته می‌شود...
دنیای رنگارنگ دخترانه من 
بعد از ظهرهای تابستان چقدر کشدار و خواب آلود است، روزهایی که کار مفیدی انجام ندهم، بیرون نروم، فعال نباشم چقدر حالم گرفته می‏شود. سراغ تلفن‌همراهم می‏روم گروه دوستانه‌مان را بالا و پایین می‏کنم که ناگهان به فکرم می‏رسد به جای پیام فرستادن در گروه و فرستادن قلب و گل‌های مجازی برای همدیگر، همین حالا دوستانم را برای 3-2 ساعت دیگر به خانه‏مان دعوت کنم. پیشنهادم را مطرح می‏کنم، به جز دو نفر خوشبختانه بقیه برنامه‌ای ندارند و دعوتم را می‏پذیرند. خیلی سریع می‏روم سراغ دستورهای کیک و شیرینی‌هایم، یکی از سریع‌ترین و ساده‌ترین کیک‌ها را انتخاب می‏کنم و برای آماده کردنش دست به کار می‏‎شوم، کار کیک که تمام می‏شود سراغ کمد لباس‌هایم می‏روم، بین شلوار جین، بلوز، پیراهن، دامن، کت و...حق انتخاب دارم، از خودم می‌پرسم پسرها چطور از پوشیدن بلوز، کت یا تی‌شرت با شلوار خسته نمی‏شوند و این مدل یکنواخت حوصله‌شان را سر نمی‏برد! وقتی درباره این‌که کدام لباس را بپوشم با خودم به توافق می‏رسم، نوبت درست‌کردن موهایم می‌شود، هرچه کش و گل سر و تل‌های نگینی دارم روی میز می‏گذارم و چندتا از آن‌ها را با حوصله روی موهایم وصل می‏کنم. دوباره سراغ کیکم می‏روم تا تزئینش کنم. رنگ‌ها را رو به رویم می‏چینم، چند رنگ خامه درست می‏کنم و با دقت طرحی شبیه رنگین کمان روی کیک می‏زنم. دیگر از کسالت چند ساعت پیش خبری نیست، وقتی به بی‌حوصلگی و کسالت چند ساعت پیشم فکر می‌کنم، باورم نمی‏شود با یک دعوت ساده و درست‌کردن یک کیک رنگی چقدر حالم خوب می‏شود، با شنیدن صدای پدرم که از ظاهرم و کیک رنگین کمانم تعریف و مهارت مرا تحسین می‏کند حالم خوب می‌باشد.
نظرات کاربران
کد امنیتی
شيما
شيما
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سرکار خانم مائده کاشيان هر پاراگراف از مطلبي که نوشته بوديد حرف دل گروهي از دختران اين مرز و بوم بود.بابت اين همزاد پنداري به شما تبريک ميگم.موفق باشيد.
یگانه
یگانه
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
بسیار عالی بود سرکار خانم واقعا متن فوق العادتون باعث شد یه بار دیگه به دختر بودنم افتخار کنم انشالله همیشه موفق باشید روز بخیر:))
Motahare
Motahare
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
برای دخترم آرزوی خوشبختی میکنم... مادرم هم برای من آرزوی خوشبختی کرده بود و مادرش هم برای مادرم... ناامید نیسم، یک روزی عاقبت دختری از نسل ما خوشبخت خواهد شد... دنیای دخترانه پیچیده تر از این متنیه ک روایت شده ممنون
sahar kian
sahar kian
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
بسیار عالی مائده جانم، قلمت دلنشینه دختر .... موفق باشی دوست خوب من 😊
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨