از سیستانی و بلوچستانی که نمی‌شناسیم
پنج روایت از سرزمین رستم که زیر آماج دیو ریزگرد و محرومیت به سختی نفس می‌کشد

از سیستانی و بلوچستانی که نمی‌شناسیم

نویسنده : مریم شیعه زاده

باد می‌وزد و می‌وزد و می‌وزد. بی‌رحمانه و سریع. گاهی سرعتش 80 کیلومتر بر ساعت می‌شود، سریع‌تر از ماشین‌هایی که در کوچه‌ها تخته گاز می‌روند. قدیم‌ترها 120 روز می‌وزید اما حالا و به گفته کارشناسان 200 روزه شده است. می‌وزد و خاک‌های هامونِ خشک شده و نیمه جان را بر سر و صورت مردم رنج کشیده می‌کوبد. مردمی که مشکل باد و ریزگردها در مقابل دردها و محرومیت‌های‌شان مثل تلی از خاک است در مقابل کوهی بلند... فقر، بیکاری، نبود سرمایه‌های اقتصادی، نبود حداقل امکانات زندگی، ذهنیت‌های اشتباه سایر هم‌وطنان و... دردسرها و مشکلاتی است که قبل از ریزگردها، در چشم و جان سیستان و بلوچستانی‌ها رفته است. و از آن دردآورتر سکوتی است که رسانه‌ها را فراگرفته. نه در رسانه‌های رسمی و نه حتی در اینستاگرام و تلگرام مردم عادی، نشانی از همدردی و همدلی با مردم سیستان نیست. اگر هم هست، تک و تنهایند در بین این همه اخبار رنگ و وارنگ. مثل پست اینستاگرام محمدرضا هدایتی که در آن نوشته بود «طاقت بیار رفیق». برای همین واجب دیدیم که برویم و پای حرف کسانی بنشینیم که درد سیستان و بلوچستان را با پوست و گوشت چشیده‌اند. دردی که علت بخشی از آن بی‌توجهی ما مردم و مسئولان است.

 

تفریح یعنی صف بنزین!

کوچک‌تر که بودم تمام تفریحم خلاصه می‌شد در این که  همراه پدرم به پمپ بنزین بروم! آن وقت‌ها که هنوز از سهمیه‌بندی بنزین و کارت‌های سوخت خبری نبود، در زابل و بقیه شهرها برای جلوگیری از قاچاق سوخت، بنزین یک روز درمیان به پلاک‌های زوج و فرد داده می‌شد. یک روز درمیان دست به دامن پدر می‌شدم تا بگذارد همراهش ساعت‌ها در صف بنزین بایستم! صف بی اندازه طولانی بود و در دو طرف صف افرادی بودند که بنزین اضافه‌ات را می‌خریدند، پدرم هیچ وقت به آن‌ها بنزین نفروخت اما عده‌ای که از همین پول اندک، روزگار می‌گذراندند. بعد‌ها که بزرگتر شدم فهمیدم از پارک‌ها و سینما و مراکز خرید شهرهای بزرگ هم خبری نیست. همه تفریح جوان‌های شهر من خلاصه می‌شود در قدم زدن در خیابان‌ها و یا سوار شدن خودرو.

مالاریا بیداد می‌کند

برای گذراندن طرح پزشکی عمومی‌ام به روستاهای اطراف چابهار اعزام شدم. روستا 30-20 کیلومتر با چابهار فاصله داشت و چون به دریا نزدیک‌تر بود، آب و هوای بهتری از دیگر نقاط استان داشت ولی باز هم گرم بود. آب آشامیدنی و لوله‌کشی در کار نبود. صبح زود تانکر آب از راه می‌رسید، راننده پیاده می‌شد. کمی به آب کلر می‌زد و بهداشتی‌اش می‌کرد! مردم در صف می‌ایستادند و سهمیه آب‌شان را می‌گرفتند و در جایی که تعبیه شده بود نگه‌داری می‌کردند. البته این داستان مربوط به کسانی می‌شد که مرفه‌تر بودند و در خانه منبع داشتند. دیگران برای دسترسی به آب باید به مرکز بهداشت می‌آمدند و از منبع مرکز آب تهیه می‌کردند. کلا مشکل بی‌آبی خیلی جدی بود. از باران‌های طولانی هم خبری نبود، هر از گاهی رگباری بود که فورا قطع می‌شد. رگبارها گودال‌های زمین را پر از آب می‌کرد و بلافاصله بچه‌ها می‌پریدند در آن تا آب بازی کنند. غافل از این‌که در اطراف این گودال‌ها پشه‌ها در کمین‌اند. آمار مالاریا به واسطه نبود امکانات بهداشتی، روز به روز بیشتر می‌شد. این روزها هم استان سیستان و بلوچستان به خاطر بیماری مالاریا نه تنها در ایران که در دنیا شناخته شده‌است. دسترسی به پزشک هم که جای خود داشت! بخشی از روستاها حتی پزشک خانواده هم نداشتند و امکاناتی نظیر دستگاه شوک و ... در هیچ روستایی پیدا نمی‌شد. در روستاهایی که 10 تا 15 هزار نفر جمعیت داشتند و روستای بزرگ محسوب می‌شدند، دستگاه‌های الکتروشوکی بود که معمولا کار نمی‌کرد! خاطرات آن روزها بیشترش تلخ است به جز خونگرمی و مهربانی مردمش که شیرینی‌اش را در هیچ جای دیگری نچشیدم.

 

سفر برای یک لقمه نان

نزدیک مرداد یا شهریور که می‌شود، بار سفر را جمع می‌کنم و راهی سمنان می‌شوم. سفر با خانواده سخت است و آوارگی از آن سخت‌تر. باغ‌های پسته استان سمنان امیدی در دلم روشن می‌کند. به سمنان و شهرهایش که می‌رسم در ورودی شهر و یا میدان‌های اصلی ساکن می‌شوم تا باغداران به سراغم بیایند. کار که جور می‌شود انگار دنیا را به ما داده‌اند. خیلی‌ها مثل من در فصل پسته چینی از سیستان و بلوچستان کوچ می‌کنند به این‌جا و کرمان تا کارگر فصلی شوند... تا چرخ زندگی‌شان بچرخد.

در شهر خودمان کار نیست. نه این‌که کم باشد، واقعا نیست. نه کارخانه‌ای، نه کشاورزی... هر سال خیلی از این‌هایی که کوچ می‌کنند این‌جا دیگر بر نمی‌گردند به شهر و دیارشان و بین زندگی سخت و سخت‌تر، سخت را انتخاب می‌کنند.

روزهای دور از خانه

سه نفری سوار اتوبوس شدیم. مجید و علی هر دو تازه به مشهد مهاجرت کرده‌ و شده بودند همسایه خانه مادری من. یکی از شمال ایران و شهر خوش آب و هوای قائمشهر، آن یکی از جنوب ایران و گرمای سیستان و بلوچستان. مادرم در عالم همسایگی فهمیده بود بیکارند. قرار بود به حاج علی معرفی‌شان کنم، برای کار در کارخانه گچ. احسان که می‌گفت در قائمشهر کار به این راحتی پیدا نمی‌شود، علی با تعجب نگاهش می‌کرد. وقتی می‌گفت در آنجا پول گردش ندارد، علی لبخند تلخی روی لب‌هایش می‌نشست و از نگاهش «کجای کاری؟» خوانده می‌شد. درد دل‌های احسان که تمام شد، علی چند جمله‌ای به او گفت و هر سه تا انتهای مسیر ساکت شدیم. علی گفت: مردم فکر می‌کنند در شهر من ناامنی است. مردم احساس می‌کنند که جز گرمی هوا چیزی عایدشان نمی‌شود و ترجیح می‌دهند تعطیلات را در جایی خوش آب و هوا بگذرانند. همه در طول عمرشان بارها به شمال سفر می‌کنند اما هیچ وقت فکر سفر به سیستان و بلوچستان به ذهنشان خطور نمی‌کند! مردم از شهر تو عبور می‌کنند، خرید می‌کنند و یا شاید ساکن شوند. این خودش یعنی گردش پول اما استان من تنها استان ایران است که مهجور مانده. دیدن پلاک خودرو‌های شهرستان در شهر ما فقط دو معنا دارد، برای دیدن اقوام‌شان آمده‌اند یا یک مهاجر است که بعد از سال‌ها دوری دلش طاقت بی‌وطنی نیاورده و سری به شهرش زده. شمال ایران آب دارد و می‌شود دامداری و کشاورزی کرد اما سیستان و بلوچستان تنها 4 چاه نیمه دارد که آب همه استان را تامین کند! گرد و خاک امان مردم را بریده است و سیستان و بلوچستان این روزها در کماست. بعضی‌ها مثل من طاقت نمی‌آورند و می‌زنند بیرون، بعضی‌ها هم امید به بهبود شرایط دارند و نگاهشان به آسمان است.

سرما هم می‌سوزاند

هوا سرد است. فقط گرمای سیستان و بلوچستان نیست که سخت و طاقت فرساست. سرما هر چند مدت کوتاهی مهمان مردم است اما به اندازه همان گرما می‌تواند آزار دهنده باشد. نیمه‌های شب که بی‌تابی خانواده‌ام را می‌بینم، دوباره راه می‌افتم. شهر را زیر و رو می‌کنم تا گاز پیدا کنم اما چیزی عایدم نمی‌شود. بدون گاز به خانه بر می‌گردم و این ماجرای شب‌های سرد بسیاری از ماست. در شب‌های سرد آن‌ها که توان خرید گاز را ندارند با سرما کنار می‌آیند و آن‌ها که حاضرند برای گاز بهای بیشتری بپردازند، هر چه شهر را گز می‌کنند، چیزی پیدا نمی‌کنند. 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨