بی‌بی شهر بانو...
شاخ هفته

بی‌بی شهر بانو...

نویسنده : mansooreh_houshmand - مهدیه جوادی

بی‌بی شهر بانو...

صفحه اصلی-محرمانه– یادداشت کاربران

تاريخ انتشار:04/05/95

 

اگر بدون اغراق حساب کنیم، نیمی از حس‌های خوب دنیا را مدیون تو و آن قرآن قدیمی‌ات هستم. هر وقت دلم گرفت گوشی را برداشتم: الو بی‌بی میشه برام دعا کنی؟

شب و نیمه شب روبه‌روی پنجره‌ خانه‌ات، رو به مسجدی که مزین به نام خانم فاطمه زهرا(س) است ایستادی و عاقبت به خیری‌ام را خواستی .می‌دانی بی‌بی؛ وقتی برایم گفته بودی به خاطر مرگ‌ پدرت و ازدواج مجدد مادرت از روی اجبار مجبور شده بودی با پدربزرگم که بیست و چهار سال از تو بزرگتر بوده ازدواج کنی. 

به دختر بچه هفت ساله‌ای که از غم ازدواج مجدد مادرش با بچه‌های مردی که قرار است با مادرش عروسی کند قرار‌می‌گذارد که بروند تریاک بخورند. به دختر بچه  هشت ساله‌ای که با مردی بیست و چهارسال بزرگتر از خودش روز را به شب می‌رساند. به زنی که به چشم‌ خودش مرگ ده تا از بچه‌هایش را به خاطر نبود بهداشت دید. و غصه این سه تای دیگر را هم خورد.آخ بی‌بی قربانت بروم؛ هر وقت می‌آییم، با وسواس می‌روی در مَطبخ؛ سبزی‌های خشک و معطرت را می‌بری و مست‌مان می‌کنی. می‌روی از دختر دایی محمد، شیر تازه می‌گیری، کره گوسفند، نکند آب در دل نوه‌هایت تکان بخورد.

بی‌بی من به تو فکر می‌کنم، به دست‌هایت؛ وقتی آن سوزش کوفتی سر دلت شروع می‌شود. وقتی می‌روی در جلد پیرزنانه‌ات، وقتی غر می‌زنی که: دیگه دارم می‌میرم. روبرویت می‌نشینم، لپ‌هایت را که همیشه‌ خدا خون دویده زیرشان را می‌کشم و می‌گویم این لپا مال کسی نیست که می‌خواد بمیره‌ها.  اگر خنده‌ات گرفت که هیچ  و گرنه می‌گویم: عه عه قرار‌ بود سر عقد به من النگو بدی‌ها، اول اونو بده بعد برو. و تو می‌خندی، به این قضیه همیشه می‌خندی. دلت غنج می‌رود و باز برای خوش بختی‌ام دعا می‌کنی. دعا می‌کنی مردی بیاید در زندگی‌ام که نگذارد آب در دلم تکان بخورد. 

بی‌بی چارقد سفیدت تمام دنیای من است. پیراهن‌های گلدار ریزت که بهشان می‌گویی پاچین؛ همان‌هایی که تو را در آغوش گرفته‌اند وقتی تنت می‌کنی‌شان؛ را دوست دارم. فکر می‌کنم چقدر شهربانو به تو می‌آید؛ یعنی کسی بجز بانوی یک شهر تاب این همه غصه را داشت؟

بی بی شاید از کنار موضوع رفتنت با شوخی رد بشوم، اما هزار بار شب‌ها یواشکی سرم را از زیر لحاف کرسی می‌آورم بیرون و تو را نگاه می‌کنم. و هرجور حساب می‌کنم، می‌بینم طاقتم همه چیز را تاب می‌آورد الا نبودن تو را .

خدایا می‌شود مواظب تمام دست‌های چروکیده باشی؟

 

مهدیه جوادی

بی‌بی‌ها با مامان جون‌ها و عزیزها فرق می‌کنند، بی‌بی‌ها اصلا جنس‌شان متفاوت است، هم مادرند و هم مادربزرگ ولی قدری صمیمی‌تر. بی‌بی من همیشه لبخند روی لبش بود و همه به خوشرویی می‌شناختندش.

یک هفته قبل از ازدواج خواهرم با همان لهجه مشهدی یزدی‌اش پرسید خواهرت را کی می‌برند و بعد گفت خدا کند یک پسر خوب هم بیاد و تو را هم ببرد بعد دوتایی بلند خندیدیم. ولی صبر نکرد تا عروسی‌ام را ببیند. پنج‌شنبه‌ای نیست که یادش نکنم و یادی نیست که اشکم را درنیاورد.

 خدا می‌داند تا یادداشتت را تمام کنم برایم چند سال طول کشید. از تولدم تا هفت سالگی‌ام که هر روز با نوازشش بیدار شدم.

 خدا سایه بی‌بی‌ات را از دلت کم نکند

نظرات کاربران
کد امنیتی