روایت‌هایی درباره رویاهای زندگی فرزندان بهزیستی
طعم شیرین رویای خانواده داشتن!

روایت‌هایی درباره رویاهای زندگی فرزندان بهزیستی

نویسنده : نعیمه زینبی

حکایت بچه‌هایی که به هر دلیلی خانواده ندارند و مجبورند در جایی مثل  بهزیستی و مراکز نگه‌داری از کودکان یا خانه‌های خیریه آدم‌های خیّر، نگهداری شوند خیلی غریب است. خانواده‌ای که ما داریم و آن‌ها ندارند خیلی چیزها را برایشان تغییر داده است. پای حرف‌شان که بنشینی می‌فهمی دل‌شان ترحم نمی‌خواهد. دلسوزی بی‌جا رنج‌شان می‌دهد. نمره الکی از معلم خوردشان می‌کند. دل‌شان می‌خواهد با آن‌ها مثل بقیه رفتار کنیم. بچه‌هایی که از 18 سالگی‌شان به بعد رها می‌شوند تا تنها زندگی کنند دوست دارند به جایی متعلق باشند. خانواده داشتن، خوشبختی بزرگی است که وقتی آن را داریم دیگر دیده نمی‌شود. این روایت‌ها با اندکی دخل و تصرف، کاملا واقعی‌اند. اما راوی‌ها نخواسته‌اند اسم‌شان فاش شود. با این همه برای خیلی‌ از فرزندان بهزیستی اتفاق نمی‌افتد که این‌قدر خوش‌شانس باشند.

 

من و مهتاب و پریا...

من بودم و مهتاب. توی سر و کله هم می‌زدیم. با هم دعوا می‌کردیم و گاهی هم با هم خوب بودیم. دقیق یادم نیست سر و کله پریا  چطور توی خانه‌ ما پیدا شد. موهای بلوند قشنگی داشت. چشم‌های رنگی. شبیه به من و مهتاب نبود. ما هر دو‌تایمان گندمی و مو مشکی بودیم. از وقتی پریا آمد مامان به جای دو تا تخم‌مرغ‌؛ سه تا آب پز می‌کرد. یک تخت هم به اتاق مهتاب برای پریا اضافه شد. پریا شده بود یکی از ما. با هم می‌رفتیم بازی. با هم می‌رفتیم پارک. حتی با هم می‌رفتیم خرید. قبل این که پریا بیاید مامان با من و مهتاب حرف زده بود. گفته بود می‌خواهد برای ما یک خواهر بیاورد. البته معمول بود پدر و مادرها قبل بچه‌دار شدن ذهن بچه‌ها را آماده کنند‌. مامان هم همین کار را می‌کرد. می‌گفت خواهر جدیدتان که آمد باید حسابی مراقبش باشید چون از شما کوچکتر است. تصور من این بود که قرار است مثل وقتی که مهتاب به دنیا آمد مامان برود بیمارستان و برایمان یک بچه نق‌نقو بیاورد که تا نصفه شب گریه کند. یک روز مامان و بابا رفتند بیرون. گفتند ما می‌رویم تا خواهرتان را بیاوریم. من غصه داشتم که قرار است که مامان تا نصف شب بچه‌داری کند و لباس بچه بشوید و باز من فراموش شوم. پریا که آمد مثل مهتاب نبود. لباس چین‌دار صورتی تنش بود و عروسکش را محکم بغل کرده بود. تا یکی دو روز زیاد حرف نمی‌زد. ولی خوراکی‌هایم را که بهش تعارف می‌کردم می‌خندید. با او مثل مهتاب بودم. من و مهتاب و پریا  شده بودیم سه تا بچه مامان و بابا. 

 

حسرتی که دیگران به دل‌مان گذاشتند

ما چند سال است که ازدواج کرده‌ایم. اما بچه نداریم. هر بار خواسته‌ام را به مامان می‌گفتم، کج خلقی می‌کرد و می‌گفت مگر خودت چه عیب و علتی داری که نمی‌توانی بچه‌دار شوی؟! می‌خواهی بروی بچه مردم را بیاوری بزرگ کنی که چه بشود؟ مردم چه ‌می‌گویند؟ اصلا معلوم نیست این بچه کی هست، چی هست؛ پدر و مادرش کی‌اند. هر چه توی گوش مامان خواندم که راضی بشود نشد که نشد. سمیرا، همسرم، هم اول راضی نبود. ولی یکی دوباری که به مرکز نگه‌داری بچه‌ها سر زده بودیم و بچه‌ها از سر و کولش بالا رفته بودند و روی سرشان دست کشیده بود و بهش خندیده بودند دلش نرم شده بود. ولی امان از مامان. امان از حرف‌ها و حدیث‌ها‌ی مردم. من و سمیرا دل‌مان نمی‌خواست که کسی سر در بیاورد که چرا بچه‌دار نمی‌شویم. هر وقت مامان شروع می‌کرد به غر زدن ساکت می‌شدیم‌. دفعه آخر آب پاکی را ریخت روی دستمان. گفت اگر بچه مردم را بیاورید حلال‌تان نمی‌کنم و من ساکت شدم. الان بیست سال گذشته است. روز که از خواب بلند می‌شویم من و سمیرا تنهاییم. شب صدای تلویزیون است که سکوت بین‌مان را می‌شکند. صدای زنگ تلفن که به صدا در می‌آید می‌دانیم کسی را نداریم. تنها موقع یادآوری قرص‌هایش با هم حرف می‌زنیم. حتما مرا مقصر می‌داند که ساکت شدم. پسر عمه زهرایش الان یازده سالش است. آن‌ها وقتی دیدند که بچه‌دار نمی‌‌شوند گوش‌شان را به روی حرف بقیه بستند و به حرف دلشان کردند.

 

حس می‌کنم خانواده دارم...

امروز پنج‌شنبه است. از مدرسه که آمدم کیف وسایلم را آماده گذاشتم کنار. موهایم را شانه کردم. آن شلوار خط‌دارم را که  خیلی دوستش دارم پوشیدم. مشق‌هایم را مرتب نوشتم. امروز برایم از آن روزهای خاصی است که همه هفته را انتظار می‌کشم تا بیاید. بچه‌های دیگر گاهی دل‌شان می‌خواهد جای من بودند. امروز مامان و بابا می‌آیند دنبالم تا با هم بیرون برویم. حسابی کیف می‌کنم وقتی که یکی از مامان می‌پرسد پسرتان است و مامان لبخند می‌زند و نگاهم می‌کند می‌گوید: بله. پسرم کلاس چهارم است. یا وقتی که مدرسه نامه می‌دهد به جای آقای حیدری موسسه؛ بابا می‌آید مدرسه برای جلسه. هر وقت دلم می‌گیرد به داداش حمید زنگ می‌زنم و با او کلی حرف می‌زنم. حمید پسر مامان و بابا است که دو سال از من بزرگتر است. گاهی که دلم برای کسی تنگ می‌شود و احساس بی‌کسی می‌کنم زنگ می‌زنم به مامان و او کلی قربان صدقه پسرش که من هستم می‌رود. قبل از این‌که این آدم‌ها بیایند خیلی احساس تنهایی و غربت می‌کردم. گاهی آدم دلش می‌خواهد یکی را داشته باشد که دوستش داشته باشد. مادرش روی رنگ شلوارش نظر بدهد یا پدرش بهش اخم کند. قبل‌تر‌ها وقتی کسی از خانواده‌ام می‌پرسید می‌ماندم چه بگویم. در مدرسه دروغ‌هایی برای خودم ساخته بودم. که من پدر و مادر و یک خواهر کوچکتر دارم. می‌گفتم پدرم شرکت نفت کار می‌کند و این‌قدر حقوق دارد. مادرم فوق لیسانس ادبیات دارد و معلم دبیرستان دخترانه است. ولی الان من واقعا پدر ومادر دارم. درست است که من با آن‌ها زندگی نمی‌کنم ولی همین که حواس‌شان به من هست خیلی خوب است. خیّرها اکثرا پول می‌دهند ولی کاش می‌دانستند که خیلی از بچه‌ها علاوه بر پول نیاز دارند که به جایی متعلق باشند.

نظرات کاربران
کد امنیتی