چگونه برای  جیم مطلب بفرستیم؟
برگزیده سایت

چگونه برای جیم مطلب بفرستیم؟

نویسنده : مدیر سایت

خیلی آسان است. فقط کافی است در سایت www.jeem.ir عضو شوید و از طریق حساب کاربری‌تان، نوشته‌های خوب‌تان را برای ما بفرستید. این نوشته‌های بررسی و در صورت تولیدی بودن از نظر کیفیت دسته‌بندی می‌شود. نوشته‌ها بهتر به شرطی که کوتاه بوده یا قابلیت کوتاه شدن داشته باشند هر هفته در هفته‌نامه جیم چاپ می‌شوند. اگر شما علاقه ویژه‌ای برای نویسندگی یا روزنامه‌نگاری هم داشته باشید، می‌توانید پس از انتشار 5 مورد از نوشته‌هایتان در سایت، درخواست همکاری تان را به info@jeem.ir بفرستید. سخت که نبود؟

شاید باید بیشتر پشت قدم‌هایت آب می‌ ریختم
صفحه اصلی-پنجره – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:17/04/95
اگر از زیر قرآن ردت نکرده و پشت سرت کاسه آب را خالی نکرده بودم، شاید حالا چشم انتظارت نمی‌ایستادم که برگردی و زنگ در را به صدا درآوری و من دست و پایم را گم کنم و با شوق در را باز کنم و تو را ببینم با کوله خاک‌نمای خدمتت. تو را ببینم با خنده مردانه‌ات و اشک شوق بریزم به پهنای گونه‌هایم.
چشم انتظارت نمی‌ایستادم، تا بیایی و بگویی مادر خدمتم تمام شد حالا دیگر می‌خواهم داماد شوم، آن هم از نوع شاهش. مادر چادرت را بردار و مرا با خودت همراه کن. قرار بود من، تو و دسته گلت را با خودم همراه کنم تا بهترین دختر شهر را برایت بگیرم و شاه داماد شوی. قرارمان نبود برعکس شود و تو مرا با خودت همراه کنی و هر شب جمعه من بر سرمزار دسته گلم بنشینم و حسرت بخورم و هی آه بکشم...
قرار نبود خدمتت فقط به خاطر یک اتوبوس و جاده ناامن ابدی شود؛ شاید باید بیشتر آب پشت قدم‌هایت می‌ریختم...
زیبای من
صفحه اصلی-جادوی کاغذی– یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار :05/04/95
سبز و سفید و سرخِ زیبایِ من 
 عشقِ من و هستی ‌و رؤیایِ من
تا تو بر افراشته‌‌ای، زنده‌ام 
 با تو گلستان شده دنیایِ من
نامِ خدا در دلِ تو دیدنی است
 رایتِ خوش نقشِ دل‌ آرایِ من
سبزِ تو، سرسبزی و سرزندگی‌
 بودنِ تو موجبِ احیایِ من
صلح و صفا هست سپیدیِ تو
بیرقِ پر مایه و اعلایِ من
سرخی‌ات از خونِ شهیدِ وطن
 مردنِ بهرِ تو، مُهنّایِ من
سایه‌یِ تو، مایه آرامشم
عشقِ تو باشد همه سودایِ من
بی تو دلم غرقِ عذاب و غم است 
ای به فدایت دلِ شیدایِ من
بوده‌ای و هستی و پاینده‌ای
سایه مِهرِ تو تسلّای من
همدم و هم صحبتِ تنهایی‌ام
 با تو سخن گفتن و نجوایِ من
هستیِ حامی، همهْ تقدیمِ تو
پرچمِ ایرانِ توانایِ من
چه کسی قلبم را بغل کرده است؟
صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران
 17/04/95: تاريخ انتشار
دستش را دور قلبم حلقه کرده... این دختر بچه‌ای که با چشم‌های درشت و خیره‌اش درونم را تهی می‌کند! دارد فشار می‌دهد، قلبم تنگ می‌شود، درد می‌گیرد اما باز هم ادامه می‌دهد.
می‌گویم بس کن! داد می‌زنم. اما انگار از آن کر و لال‌های مظلوم است. انگار عروسک مورد علاقه‌اش را گم کرده است. انگار از دیوهای کتاب داستان‌ها ترسیده؛ نمی‌دانم. فقط قلبم را بغل می‌کند، نصفه شب‌ها می‌‌آید سراغم، با دیدن چشم‌هایش از درون فرو می‌ریزم. چیزی نمی‌گوید، فقط فشار می‌دهد. با تمام قدرت!
یک روز وقت گرگ و میش که داشت می‌رفت نامش را روی گردنبند رنگ پریده‌اش دیدم، نوشته بود: «تنهایی»
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
صفحه اصلی-  جادوی کاغذی – یادداشت کاربران
 06/04/95: تاريخ انتشار
جانِ دلم این بار که بیایی سیر نگاهت می‌کنم از تمام جهان اطارفم فارغ و به تو مشغول می‌شوم. این بار که بیایی تماما فقط تو را از بر می‌کنم.
بدون هیچ حاشیه و اضافه‌ای، آنقدر دقیق نگاهت می‌کنم که برای تمام وقت‌هایی که نباشی خوابت را ببینم.
خطوط صورتت را جز به جز و هندسه چشم‌هایت را و منحنی لبخندت را به یاد می‌سپارم... اصلا مگر می‌شود دوستت داشته باشم و تو تنها تصویر و تصور خیال و واقعیت من نباشی؟ نمی‌شود!
* تیتر غزلی از سعدی است: 
« خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست/ طاقت بار فراق این همه ایامم نیست»
سی سالگی
صفحه اصلی-محرمانه – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:20/04/95
سی سالگی درست مثل وقت‌هایی است که قرار مهمی داری و خواب می‌مانی. با هول بلند می‌شوی و دور خودت می‌چرخی و نمی‌دانی باید از کجا شروع کنی به حاضر شدن. جوراب‌هایی که همیشه زیر تخت بودند، حالا نیستند. یادت نمی‌آید عینکت را قبل از خواب کجا گذاشته‌ای و خودت را لعنت می‌کنی که چرا همان دیشب پیراهنت را اتو نکرده‌ای. عقربه ثانیه‌گرد ساعت دیواری هم در چنین مواقعی انگار تندتر حول خودش می‌گردد. راستش دیگر خیلی دیر شده است و نمی‌خواهی خودت را گول بزنی. در همین گیر و دار ناگهان آرامش عجیبی به تو مستولی می‌شود و دست از تقلا بر می‌داری...
برای من ورود به 30 سالگی یادآور چنین صحنه ایست. ناگهان از خوابی شیرین پریده باشی و ببینی چقدر کارهای نکرده داری و چقدر زمان برای انجام دادن‌شان کم است. مثل شب امتحان که هر چه فکر می‌کنی، می‌بینی نمی‌شود ظرف این چند ساعت کتاب 400 صفحه‌ای را تمام کنی. پس کتاب را می‌بندی و می‌روی تا ببینی آرایشگاه خوابگاه هنوز چراغ‌هایش روشن است یا نه. به قول یکی از دوستان وبلاگ نویسم، سی سالگی مثل ساعت سه عصر می‌ماند. برای خیلی کارها خیلی دیر است و برای خیلی از کارها خیلی زود.
نظرات کاربران
کد امنیتی