بنویس شغل تابستانی بخوان یک دنیا تجربه

بنویس شغل تابستانی بخوان یک دنیا تجربه

نویسنده : یوسف خوشنام

 مادر نظر مناسبی نداشت به این‌که تابستان سر کار بروم. به بابا می‌گفت که من نیاز به بچگی‌کردن دارم؛ اما پاسخ بابا این بود که: «اولا پسرمون بچه نیست و مردی شده برای خودش. ثانیا مجبور هم نیست سر کار برود ولی اگر برود همچنان وقت بازی‌دارد و از بازی و تفریحش بیشتر هم لذت می‌برد. از این‌ها گذشته اضافه بر چیزهایی که می‌آموزد از استادکارش هم آخر کار یک چیزی می‌گیرد و با آن هرچه علاقه‌مند و ممکن باشد را می‌خرد.»

این شد که من اولین تجربه شغلی‌ام را در 13 سالگی کسب کردم و پس از آن تقریبا هر سال تابستان سر کار می‌رفتم. در سال‌های مختلف شغل‌های بسیاری را تجربه کردم؛ از گل‌فروشی تا مکانیکی و مبلمان‌سازی و... حتی دستفروشی!

بعد از آن پدرم را بهتر درک می‌کردم

اولین سال رفتم خوار بار فروشی، اوستا نه خیلی من رو جدی می‌گرفت و نه حقوق چشم‌گیری می‌داد. کل کارهایی که کردم این بود که شیشه تمیز کنم و کف مغازه را تی بکشم. گاهی جنس بالا و پایین کنم. خیلی وقت‌ها هم بی‌کار بنشینم و حرف‌های این و آن را بشنوم و البته با برخی کسبه آنجا و شاگردهای‌شان خوش و بش کنم تا احساس کلافگی و تنهایی نکنم. اذان که می‌شد مسجد می‌رفتم و آنجا هم برای خودش فرصت مناسبی بود که آداب تعامل با آدم‌های مختلف را یاد بگیرم. اگر آن زمان از من می‌پرسیدند که تابستان چه یاد گرفتی؟ تقریبا هیچ پاسخی نداشتم. به نظرم پدرم می‌توانست کمکم کند تا اولین تجربه شغلی‌ام بهتر از این باشد ولی به نظرم همین باعث شد که بفهمم شغل چه چیزهایی می‌تواند باشد و این‌که برای داشتن یک شغل خوب نیازمند یادگیری خیلی چیزها هستم و باید تلاش کنم تا خودم را به دیگران به خوبی اثبات کنم. فهمیدم که اگر پدر ساکت و صبور سر سفره می‌نشیند، به این معنا نیست که همه‌چیز رو به راه است و او به همه آرزوهایش رسیده. او حالا در این سن فرصت بازیگوشی ندارد و احتمالا بیش از من هر روز با آدم‌هایی سر و کله می‌زند که شاید خوشایندش نباشد آن‌ها را ببیند. شاید اولین سال به صورت تعریف نشده‌ای پدرم را بهتر درک کردم. گو اینکه همان پول ناچیزی که به عنوان حقوق گرفتم خیلی شیرین و جذاب بود.

 

صاحب‌کار جدی  بی‌رودربایستی اما منصف

 سال بعد وقتی به اتفاق پدر سراغ چند آشنا رفتم، تلاش کردم خودم مداخله بیشتری داشته باشم. میزان حقوقم را بپرسم و بر سر آن چانه‌زنی کنم و از بین چند شغل در نهایت یکی را انتخاب کنم که پول بیشتری داشته باشد. گرچه پدرم خیلی از جدیت من خوشش آمده بود؛ اما به هر دلیلی خیلی هم مایل نبود که سراغ انتخابم بروم. تابستان چهارده‌سالگی‌ام در یک آبمیوه‌فروشی کار کردم. صاحب‌کارم جدی و بی‌رودربایستی بود. تند و تند به من کار می‌گفت و اجازه نمی‌داد که بنشینم و استراحت کنم. گاهی میوه پوست می‌گرفتم و گاهی فریزر و یخچال را تمیز می‌کردم. گاهی کنار خیابان بستنی قیفی دست مردم می‌دادم و پول آن را حساب می‌کردم. استادکارم گرچه من را خسته به خانه می‌فرستاد ولی آخر سر چیزی بیشتر از حقوقم به من داد. آن سال باز هم پدرم را و خستگی‌هایش را بیشتر درک کردم وروابط عمومی و سخت‌کوشی زیاد را یاد گرفتم. با آدم‌های مختلف آشنا شدم و صاحب‌کاری را دیدم که گرچه خیلی به من رو نمی‌داد اما در نهایت با حقوق اندکی بیشتر از سخت‌کوشی‌ام تقدیر کرد.

 

هنر مرد به ز دولت اوست

تابستان پانزده سالگی به توصیه پدرم عمل کردم و پیش یکی از دوستانش رفتم که تعمیرات لوازم خانگی داشت. پول خوبی نداشت اما نظر پدر بر این بود این‌جور کارها همیشه به درد می‌خورد. به قول پدر: «هنر مرد به ز دولت اوست.» به خوبی فهمیده بودم که هیچ استادی تا سر ذوق نیاید چیزی به آدم یاد نمی‌دهد. خودم باید می‌خواستم تا چیزی یاد بگیرم وگرنه تمام کارم در شبانه‌روز خلاصه می‌شد به تمیزکاری و بعد از آن هم بیکاری. استادکارم هم خیلی دلش به حقوق دادن نبود و از این‌رو شکمم را برای یک حقوق خوب صابون نزدم. با این‌همه همان روزهای اول از او خواستم قطعات ریز و درشتی که درهم و شلوغ، گوشه و کنار ریخته را به من معرفی کند و تفاوت‌های‌شان را به من بشناساند. کدام سوخته است؟ کدام سیم‌کشی لازم دارد؟ کدام پرکاربرد است و کدام کمتر به کار می‌آید. یواش‌یواش تا جایی که ممکن بود همه‌چیز را مرتب کردم. جعبه‌ها را لیبل زدم گرچه به نظر استاد این کارها لازم نبود اما چون دوست پدر بود این‌ها را تحمل کرد و اندک‌اندک مغازه‌اش خیلی مرتب شد. من هم در این مرتب کردن‌ها چیزهای زیادی گرفتم. او هم گاهی سر ذوق می‌آمد و چیزهای بیشتری به من یاد داد. آخر تابستان حقوق مختصری گرفتم که چندان رضایت‌بخش نبود. با این‌همه چیزهایی یاد گرفتم که به مرور زمان مبنای خیلی از جمع و جور کردن و تعمیرات مختصر لوازم منزل بود. این‌جور کارها به من احساس رضایت و مردانگی می‌داد که لذتش کمتر از پول خرج کردن نبود! و البته به مرور زمان می‌فهمیدم که چه شغل‌هایی را بیشتر ترجیح می‌دهم. با پول مختصر آن سال یک دوچرخه معمولی خریدم که باعث شد در طول سال تحصیلی کلی پول رفت و آمد را برای خودم ذخیره کنم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨