خداحافظی بدون لایک
گزارشی از مراسم تشییع جنازه عباس کیارستمی که جای آن‌هایی که در اینستاگرام حسابی داغدار بودند، خیلی خالی

خداحافظی بدون لایک

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

قصه از آن‌جا شروع شد که تصمیم گرفتم هم برای ادای دینم به دنیای هنر و هم برای تهیه گزارش، به مراسم تشییع پیکر عباس کیارستمی بروم. آخر اینستاگرامم پر شده بود از افرادی که یکهویی با درگذشت استاد و به یاد او پست‌های روشنفکری می‌گذاشتند. دوست داشتم این عده را از نزدیک ببینم. تلفن همراه و کیف پولم را برداشتم و راهی شدم. سابقه تشییع پیکر بعضی هنرمندان (مثل مرتضی پاشایی) در سال‌های قبل نشان داده بود تا حد ممکن باید دست خالی رفت، مبادا چیزی از آدم بربایند یا زیر دست و پا ماند مثلا! البته تجربه تشییع‌های قبلی چیزهای دیگری را هم ثابت کرده بود. مثلا این‌که ممکن است با جمعیت فراوانی از مردم سیاه‌پوش در اتوبوس روبه‌رو شوم، ممکن است ایستگاه‌های مترو را ببندند یا مثلا ممکن است از دو سه تا خیابان آن‌طرف‌تر بمانم پشت ترافیک انسانی، اما این‌بار هیچ‌کدام از تجربه‌ها تکرار نشد! تا لحظه رسیدن به کانون پرورش فکری کودک و نوجوان مدام از خودم می‌پرسیدم «پس اون‌هایی که یه هفته است عکس کیارستمی رو می‌ذارن، کجان؟ اون‌ها که یه عالمه خاطرات شخصی‌شون رو با استاد توی فضای مجازی پخش کردند، اون‌هایی که عکس پروفایل‌شون سیاهه هنوز، اون‌ها کجان؟». انگار فقط آن‌ها که «واقعا» می‌خواستند بیایند، آمده بودند.

جای دهه هشتادی‌ها خالی
هر طرف را نگاه می‌کردی چشمت می‌خورد به پدر، پدربزرگی، مادری، مادربزرگی! دریغ از یک گروه از نوجوانان همیشه در صحنه دهه هشتاد. اگر چه هنر سن و سال و جنسیت و ملیت سرش نمی‌شود اما وقتی حضور چشمگیر افراد میانسال و کهنسال را دیدم، از خانمی که شاخه گلی هم برای ادای احترام به استاد آورده بود، پرسیدم: «شما خودتون از اهالی سینما هستین یا همین‌طوری اومدین؟» خندید و جواب داد: «نه دختر. اهالی سینما کدومه؟ کیارستمی هنرمند دوره ماست. معلومه که میایم!». دوباره پرسیدم «حالا کدوم فیلمشو از همه بیشتر دوست داشتین؟»، بدون یک لحظه فکر، خیلی محکم جواب داد «زیر درختان زیتون». این سوال را از چند نفر دیگر هم پرسیدم. برایم جالب بود که همه‌شان فیلم‌های کیارستمی را می‌شناختند. حداقل چند تایش را دیده‌اند و حالا نه از روی جو زدگی، که از صمیم قلب آمده‌اند برای خداحافظی. بر خلاف بعضی‌های دیگر!
خداحافظی با گیلاس‌ها!
اگرچه مراسم یک‌جورهایی شبیه مراسمی برای پدر و مادرها بود، اما حضور چشمگیر برخی افراد خاص را به هیچ‌وجه نباید نادیده گرفت. این یک قانون است، جشن باشد یا عزا، برای بچه‌ها باشد یا بزرگ‌ترها، سیاسی باشد یا هنری، هرچه که باشد معمولا همیشه افرادی حضور دارند که تیپ خاصی می‌زنند و هدف خاصی از شرکت در برنامه دارند. در مراسم تشییع پیکر استاد کیارستمی هم اگرچه کمتر، اما حضور داشتند این تیپ‌های خاص به اصطلاح هنری! آن‌هایی که وظیفه خطیر سلفی گرفتن را به عهده داشتند و با هر چیزی، از جمعیت گرفته تا هنرمندانی که گاهی عبور می‌کردند یا حتی با انواع و اقسام پوسترهای عباس کیارستمی سلفی می‌گرفتند. خواستم برگردم و از یک نفرشان بپرسم «اصلا ایشون رو می‌شناسید؟» که خودش تیر خلاصی را زد و خطاب به نفر دیگر گفت «حیف شد واسه خاک‌سپاری نمی‌ذارن بریم لواسون. الان گیلاس‌های لواسون رسیده. می‌خواستم گیلاس بچینم. حالا بعد از این‌جا کجا بریم؟» دیگر واقعا حرفی برای گفتن نداشتم!
به کیارستمی بدهکاریم
سرم را که چرخاندم یکی از اساتادانم را در پیاده‌رو دیدم. استادی که نه درسش ربطی به سینما داشت و نه فکرش را می‌کردم که خودش اهلش باشد. پرسیدم «استاد شما کجا؟ اینجا کجا؟!». جواب داد «وظیفه‌ام بود. هیچ‌کس توی هیچ پست و مقامی نتونسته مثل کیارستمی تصویر ایرانی‌ها رو خوب نشون بده. هیچ‌کس وجهه ساز نشده مثل اون. در آمریکا که می‌خواستم خونه اجاره کنم، وقتی صاحب‌خونه ازم پرسید کجایی هستی، ترسیدم بگم. اما وقتی گفتم ایرانی، فورا گفت ایرانی؟ کیارستمی؟ با رضایت کامل خونه‌اش رو بهم اجاره داد». راست می‌گفت استاد. همه ایرانی‌ها به کیارستمی بدهکارند. برای همین هم در مراسمش افراد زیادی بودند که نه برای ژست و نه از روی احساس، بلکه برای حقی که کیارستمی به گردن‌شان داشت، آمده بودند. با هر مشکلی که داشتند. معلول، سالخورده یا دست و پا شکسته، آمده بودند برای ادای دین.
کیفیت یا کمیت، مسئله این است!
بالاخره مراسم تمام شد. با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش. با جمعیتی که نسبت به تشییع بقیه هنرمندان یا ورزشکاران، خیلی هم زیاد نبود اما لااقل خیال‌مان راحت بود که واقعی است. انگار باید قبول کنیم که داریم مجازی زندگی می‌کنیم. اکثرمان مجازی غصه می‌خوریم، مجازی تسلیت می‌گوییم، مجازی عکس‌های‌مان را سیاه می‌کنیم و خودمان را در غم دیگران شریک می‌دانیم، مجازی جوگیر می‌شویم و روی صد بار مردن دیگران را لایک می‌کنیم. اما در حقیقت فقط آن‌هایی به مراسم می‌آیند که واقعی‌اند. که غصه خوردن‌شان به تعداد لایک نیست، به تعداد اشک‌هایی است که می‌ریزند. آن‌هایی می‌آیند که غم‌های‌شان کیفیت دارد نه کمیت! مثل راننده ون که وقت برگشتن از مراسم، شیشه خودرواش را پایین داد و گفت: «برای شادی روح کیارستمی، میدون صادقیه صلواتی». روح مرحوم کیارستمی عزیز شاد، از نوع واقعی...
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
درباره فردوسی و ادبیات حماسی به مناسبت روز بزرگداشت این شاعر نامی

حکیم زبان فارسی

٩٦/٠٢/٢٨
برگزیده سایت

اضافی‌ها را قیچی کنید!

٩٦/٠٢/٢٨
کافه جهان نما

چین، سرزمین دیوار بلند اعتماد

٩٦/٠٢/٢٨
گزیده‌هایی درباره بهداشت فردی در فصل گرم

خرده جنایت‌های شهروندی!

٩٦/٠٢/٢٨
دات کام

روباتی برای نجات حجم اینترنت‌شما

٩٦/٠٢/٢٨
شاخ هفته

روزی روزگاری وبلاگ نویسی

٩٦/٠٢/٢٨
جارچی 486

اندر حکایت فردای انتخابات

٩٦/٠٢/٢٨
شگرد خفن

نکات طلایی مرورگر که تا به حال نمی‌دانستید

٩٦/٠٢/٢٨
درباره الکساندر نوری که به یکی از شگفتی‌های امسال بوندس لیگای آلمان تبدیل شده است

نور علی نور!

٩٦/٠٢/٢٨
یادداشت شفاهی

مردم هنوز هم به ادبیات‌حماسی نیازمندند

٩٦/٠٢/٢٨
مینی‌ها

مینی 486

٩٦/٠٢/٢٨
کوتاه و خودمانی درباره این‌که چرا شرکت در انتخابات خیلی خیلی خیلی مهم است

می‌سازمت به رای

٩٦/٠٢/٢٨

ایران، یک کیس خاص

٩٦/٠٢/٢٨
جالباسی

دمپایی‌های الماس نشان!

٩٦/٠٢/٢٨
مینیمال

شورای خوشگل‌ها

٩٦/٠٢/٢٨
گفت‌وگوی جیم با «رضا علیپور» قهرمان سنگ نوردی جهان

خوشحالم توانستم رکوردی را به نام ایران ثبت کنم

٩٦/٠٢/٢٨
خیلی کوتاه و مختصر درباره دلایلی که رای دادن را لازم می‌کند

يك رد گزينه جمع و جور!

٩٦/٠٢/٢٨
وقتی «کافه بازار» جای نفس کشیدن به رقبایش را نمی‌دهد حتی اگر بهتر باشند

#فروشگاه_اندرویدی

٩٦/٠٢/٢٨
پایان‌نامه

پنج‌شنبه چه بنویسم

٩٦/٠٢/٢٨

«رای دادن» لازم است ولی کافی نیست

٩٦/٠٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات