قاعده  بیست هشتاد
برگزیده سایت

قاعده بیست هشتاد

نویسنده : مدیر سایت

بیش از یک قرن از زمانی که ویلفردو پارتو، اقتصاد‌دان ایتالیایی قاعده معروف 20/80 را پایه‌گذاری کرد می‌گذرد. قاعده‌ای که هر چقدر کهنه‌تر می‌شود مثل قالی دستباف جلا و رنگش بهتر می‌شود. حتی بیست هشتاد به دنیای نویسندگان هم وارد شده است. یعنی شمای نویسنده باید متوجه باشی که خیلی وقت‌ها 80 درصد از آنچه به مخاطب منتقل می‌کنی در 20 درصد نوشته‌ات هست، درست در آن‌جاهایی که بهشان جملات طلایی می‌گویند. به قول یکی از جیم‌نویسان، همان‌جایی که «لگد» مطلب است. آن 20 درصد‌ جور همه نوشته‌تان را می‌کشد، 20 درصد‌هایی که بزرگان علم ارتباطات معتقدند گاهی فقط در یک «تیتر» خوب ممکن است قرار گیرد.

بغلم کن
صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:01/04/95
این خُلق قلم در بغلت قافیه ریزد 
 بیچاره نکن شعر، تو تنها بغلم کن
من شعر بخوانم، بنویسم، تو نباشی؟ 
هر جا بروم هستی همینجا بغلم کن
هر ثانیه‌ام را نگذاری به خودم «وا» 
 تا بر لب محراب، سراپا بغلم کن
این تن به سراپای خودش پر ز گناه است
 با من بکن ای دوست مدارا، بغلم کن
فردوس نخواهم به جهنم نبرندم! 
 آغوش تو خواهم تو الها، بغلم کن
بین من و تو فاصله بسیار زیاد است
 در هم شکن این فاصله‌ها را بغلم کن
صد بار به تسلیم خطا توبه شکستم 
 قهری بکن و بعد، تو اما بغلم کن
لبیک بگویم به سفر با ملک الموت 
 جان بر لب دریاست، خدایا بغلم کن
سربازها شهید شدند 
ولی جاده‌ها درست نشدند!
صفحه اصلی-محرمانه– یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار :05/04/95
در روزهایی که ماجرای فیش‌های حقوقی نقل محافل خبری و عمومی جامعه سیاست‌زده می‌شود و رسانه‌های اصولگرا و اصلاح‌طلب با تیتر دُرشت انگشت اتهام‌شان را رو به روی هم قرار می‌دهند؛ آنگاه هیچ جای تعجبی نخواهد داشت که حادثه دلخراش و جانکاه سربازان عزیز وطن در رسانه‌ها با بی‌میلی و کم اهمیتی پیگیری شود. امّا مطلب مهم‌تر؛ در این مدت بسیار دیده‌ام که اصل قضیه را فراموش و به فرع پرداخته می‌شود. همیشه در موارد حیرت‌انگیز کلا همه چیز را به هم در آمیخته و در آخر موضوع سیاسی می‌شود! این‌که در خدمت سربازی تبعیضاتی وجود دارد و در قانون‌های آن باید بازنگری شود، بر کسی پوشیده و شکی در آن نیست! امّا آسیب‌شناسی حوادث رانندگی امر مهمی است که سال‌های سال است شعار داده می‌شود اما اراده کافی برای بهبود ناوگان حمل و نقل عمومی فرسوده، خودروهای بی کیفیت و وضعیت اسفناک جاده‌های بین شهری وجود ندارد.
دور از ذهن نیست و چند صباحی که بگذرد این حادثه هم به دست باد سپرده خواهد شد و به محاق خواهد رفت! امّا داغ دل خانواده این عزیزان هیچ وقت رو به سردی نخواهد رفت.
شبدر قلب من
صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران
 02/04/95: تاريخ انتشار
در قلب من شبدر کوچکی است که نه داس زمان آن را می‌چیند و نه صاعقه بلا خشکش می‌کند. شبیه شبدر دشت‌های ییلاقی نیست؛ او شبدر روح است. ریشه می‌زند به عشق. بالابلند سبز من است.
پدرم می‌گوید: «شبدر برای چرای دام‌هاست؛ در قلب، لازم است گندم بروید. مزرعه گندم هم زیباست و هم شکم آدمی را سیر می‌کند» به خیال من اما گندم، طمع برانگیز است. نیاز به تجمل داس و درو و آتش و باران دارد. زیبایی‌اش شور داستان‌های حماسی می‌دهد؛ غزل نمی‌شود.
با شبدر اما می‌توان شعر سپید گفت. می‌توان سادگی را فهمید. در قلب من شبدر کوچکی است؛ که تو را می‌فهمد.
محتوای مجرمانه
صفحه اصلی-  محرمانه – یادداشت کاربران
 06/04/95: تاريخ انتشار

آقا، خانم!
مهم نیست چشمان زیبایش یا دلبرانه صحبت کردنش یا تیپ جذابش توجه‌تان را جلب کرده باشد. وقتی از دریچه چشم و بدون عبور از صافی شرم و حیا، شرع و منطق، غلط و درست، زرتـــی پستش می‌کنید وسط قلب و دلتان، و شروع می‌کنید به بافتن فکر و خیالات باطل، بیهوده و ایضا گناه‌آلود، می‌شوید پیجی که به دلیل محتوای مجرمانه به محض رویت مجری قانون فیلتر شده است. و فرشتگان گزارشگر خدا آن لحظه خط قرمزی می‌کشند به تخیلات غلط شما!
به قول شیخ رجبعلی خیاط:
«چشمت که به نامحرم افتاد، اگر خوشت نیاید که مریضی! اما اگر خوشت آمد فورا چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: یا خیر حبیب و محبوب؛ یعنی خدایا من تو را می‌خواهم، این‌ها چیه؟ این‌ها دوست‌داشتنی نیستند، هر چه نپاید، دلبستگی نشاید.»
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
صفحه اصلی-محرمانه – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:03/04/95
از همان اولش هم دلم به راه نبود و پاهایم میخِ زمین شده بود، به خودم که آمدم بیشتر از گردش زمین در این مدت پیر شده بودم. آخر می‌دانی عزیزِ جان؛ آدم‌ها از یک جایی به بعد بزرگ نمی‌شوند، پیر می‌شوند یعنی روزگار پیرشان می‌کند. تاوان دارد این تجربه‌ها، این پختگی‌ها، این تارهای سفیدِ پیکِ دوره‌ جوانی... خط به خط این چروک‌ها و رعشه‌ها خستگی دارد. همان روزی که سیاه گربه‌ای به من زل زد و کلاغی بالای سرم قارقار کرد و میم گفت خواب بدی برایم دیده، فهمیدم یک ذره مانده به هر شکستنِ دوباره ... من این بار هم همه را از سر گذراندم ، هر چند سخت، هر چند خسته... تمام شد!
نمی‌دانم اسمش چیست؟! قسمت؟ قضا؟ قدر؟ شانس؟ تنها می‌دانم هر چه که بود این بار ارزش این همه تن خستگی و پریشان حالی و آشوب را نداشت... حالا مدتی است گاردم را پایین آورده‌ام و برای حفظ بقا، زندگی روبات‌گونه‌ای را پیش گرفته‌ام. این روزها نه فکر می‌کنم نه حس. فقط طبق برنامه‌ از پیش تنظیم شده‌ روزها را شب می‌کنم و شب‌ها را روز... معبودا هنوز هم سر حرفت هستی؟ هنوز هم ان مع العسر یسرایی هست؟! پس چرا این همه دور است؟ پس چرا من نمی‌رسم؟
نظرات کاربران
کد امنیتی