روایت‌هایی درباره تاثیر ما  در بهتر شدن زندگی در آپارتمان‌ها
مصائب و رویاهای زیستن در خانه‌های عمودی

روایت‌هایی درباره تاثیر ما در بهتر شدن زندگی در آپارتمان‌ها

نویسنده : الهام یوسفی

این روزها زندگی به سمت و سویی می‌رود که باید همه‌مان طعم زیستن در خانه‌های عمودی را بچشیم. همان آپارتمان‌هایی که به هر سمتی نگاه می‌کنیم مثل درخت‌ قد کشیده‌اند. اما چاره چیست؟! زندگی در آپارتمان در طالع آیندگان است. حداقل یاد بگیریم که زیستن در این خانه‌های عمودی تنگ، آداب و رسومی دارد که هر کس در هر سن و جایگاهی می‌تواند پیش‌رو گرامی‌داشت این آداب باشد. این‌جا روایت‌هایی داریم از زندگی خوب، بد و گاهی زشت‌مان در برج و باروهای جدید.

شما ژن آپارتمان‌نشینی ندارید
تازه اثاث آورده‌اند. همین دیشب تا یک و دو نصفه شب سر و صدای اثاث بالا بردن‌شان توی راه‌پله می‌آمد. بابا اساسی دندان روی جگر گذاشت که نرفت و سر و صدا راه نیانداخت. البته چند بار می‌خواست برود و چیزی بگوید اما مادر جلویش را گرفت. اما امشب دیگر شورش را درآورده‌اند. انگار روز را از آن‌ها گرفته‌اند. همه خواب بودیم که ساعت یک و نیم نصفه شب با صدای دِلِر از خواب پریدیم. چه صدایی هم داشت لعنتی! بابا که خسته و عصبانی از مسافرکشی، تازه خوابش برده بود، پاشد و پیراهنش را پوشید تا برود به این همسایه‌های به قول خودش بی‌مبالات تذکر دهد که مامان باز جلویش را گرفت و گفت: «بده مرد! خوبیت نداره... زندگی آپارتمان‌نشینی همینه دیگه.» اما بابا که خون خونش را می‌خورد می‌گفت: «چی چیو بده خانم! اینا فرهنگ آپارتمان‌نشینی ندارن. مگه روزو ازشون گرفتن؟!» بابا راست می‌گفت. اگرچه آن شب برای شکایت نرفت اما گمان کنم  بعدها به مرور همه فهمیدیم برخی آدم‌ها کلا ژن آپارتمان‌نشینی ندارند. 
بگذارید اسم این خانواده را فاش نکنم
کار خودشان است، باز راه‌پله را بوی زباله برداشته. انگار این‌ خانواده پلاستیک غیر سوراخ در خانه‌شان پیدا نمی‌شود. مسیر این خط آب زبالة روی پله‌ها را که بگیری می‌رسی به خانه آقای... بگذارید نام فامیلشان را نگویم، بی آبرویی دارد به خدا. بعضی وقت‌ها هم از سر بی‌حوصلگی آشغال‌ها را از پنجره‌شان پرت می‌کنند و خب معلوم است کیسه پاره می‌شود و کوچه را گند برمی‌دارد.  این پسرشان محمود را که نگو، صدای موزیک‌اش ساختمان را به لرزه می‌اندازد. انگار هر شب عروسی دارند. هر چقدر هم همسایه‌ها تذکر دادند اثر نکرده، مادرش می‌گوید «جوونه دیگه!» خُب ما هم جوانیم، باید هر شب ملت را زابه‌را کنیم. چند شب پیش هم که همه دوست‌هایش را آورده بود و تا سه نیمه شب مراسم داشتند. من که به شخصه می‌خواستم بروم وسط کوچه بخوابم. سرو صدایش کمتر از قهقه‌ها و عربده‌های آن‌ها بود. امان از دست این خانواده... بگذارید اسم‌شان را فاش نکنم. والا بی‌آبرو می‌شوند.
سعید جان لطفا مدارا کن!
«سعید جان! توی راه که می‌ری یه تقه هم به در خونه خانم ابراهیمی بزن ببین اگه آشغالاشو نبرده دم در ببر واسش. پیرزن گناه داره.» گفتم: «چشم.» بعد توی دلم گفتم: ای بابا! باز مامان این‌جا هم کسی رو پیدا کرد که کارهاش رو راه بنداره. شده‌ام پسرخاله کلاه قرمزی! دم به ساعت باید بروم خانه خانم ابراهیمی و بگویم نون بگیرم؟ ماست بگیرم؟ نفت بگیرم؟ از حق نگذریم داشتن مادری مثل مادر من برای هر همسایه‌ای غنیمت است. آن‌قدر که اهل مداراست. همین چند روز پیش گرومپ و گرومپ نوه‌های خانم ابراهیمی مثل زلزله ساختمان را تکان می‌داد. همه شاکی بودند اما مادر همه را آرام کرد که باید با همسایه مدارا کرد. اگر من همین صبر و مدارا را در محل کار جدیدم داشتم و مثل گاو نُه‌من شیر سر هر چیزی عصبانی نمی‌شدم و عیب‌جویی نمی‌کردم، شاید کارم را از دست نمی‌دادم.
چراغ اول را ما روشن کردیم
به فرشته، دختر زهرا خانم گفتم: «تو که خونتون رو با این همه گل این‌قدر با صفا کردی خُب بیا یک فکری هم واسه باغچه دم در و داخل حیاط بکن. تازه پشت پنجره‌های همسایه‌ها هم میشه کلی گل گذاشت و ظاهر مجتمع رو قشنگ کرد.» قبول کرد. همه همسایه‌ها دوست دارند اما کسی همت این کار را نداشت ولی ما چراغ اول را روشن کردیم. اول حیاط را با گیاه‌هایی که سخت‌جان ترند و توجه کم‌تری لازم دارند سرسبز کردیم و بعد هم با جست‌و جو در اینترنت و پرس‌وجو از اهل فن فهمیدیم چه گل‌هایی برای روی تراس‌های کوچک و پر نور آپارتمان‌ و روی راه‌پله‌های کم‌نور مناسب است. حالا مجتمع ما از دور توجه همه را جلب می‌کند. کم‌کم همسایه‌های مجتمع‌های دیگر هم که دیدند چه‌قدر این گل‌ها و گیاهان و سرسبزی، حال‌خوب کن است دست‌به کار شدند. 
 زندگی مدرنه دیگه
«پلاک‌شان چند بود؟» سارا موبایلش را نگاه کرد و گفت: «142». گفتم: «پس همینه. نگفته طبقه چندم؟» و سارا باز موبایلش را نگاه کرد و گفت: «نه. نگفته، بذار زنگ بزنم بهش.» اما سارا هر چه زنگ زد خبری نشد و کسی از آن طرف گوشی را برنداشت. داشتیم نگران می‌شدیم. قرار بود منتظرمان باشد. من زنگ یکی از واحدها را زدم و به محض این‌که از آن‌طرف یکی گفت بله گفتم: «سلام. ببخشید شما می‌دونید منزل فرهمند واحد چنده.» طرف که ساعت 11 ظهر انگار از خواب دم صبح بیدارش کرده باشم گفت: «نه نمی‌شناسم.» و آیفون را قطع کرد. بعد هم زنگ سه- چهار تا واحد دیگر را زدم. یا نبودند یا گفتند فرهمند نمی‌شناسند. جالب بود! سیمین می‌گفت که دو سال است ساکن این مجتمع هستند اما هنوز همسایه‌ها حتی فامیلی‌شان را نمی‌دانستند. دستِ آخر تلاش‌ من به نتیجه نرسید اما تلاش سارا نتیجه داد و سیمین بالاخره گوشی‌اش را جواب داد و در را باز کرد. وقتی برایش تعریف کردم فقط لبخند زد و گفت: «زندگی مدرنه دیگه مریم جون!»
نظرات کاربران
کد امنیتی