در تهران شما را خواهيم ديد

در تهران شما را خواهيم ديد

نویسنده :

سلام بر جيم خوانان عزيز. دست گل‌تان درد نکند. يکي دو هفته پيش از دلتنگي‌ام نوشته بودم و گفته بودم چرا کسي سلام مرا عليکي نمي‌دهد. جاي‌تان خالي کلي عليک با انواع و اقسام مختلف براي ما ارسال شد! از شما چه پنهان، به شدت دچار کمبود محبت گشته بودم و حتي آرزو مي‌کردم کاش يک تکه نون سوخته بودم وسط پياده‌رو! تا يک نفر دلش به رحم بيايد و مرا بردارد و کناري بگذارد! اما حالا حالم بهتر است و تنها آرزو مي‌کنم که کاش محسن اسدي بودم.

اگر اين روزها ديديد برخي از همکاران جيم نويس ما به جاي واژه «موبايل» مي‌گويند «من بايل» خيلي تعجب نکنيد. نه اين‌که تکنولوژي جديدي به بازار آمده باشد، نه خير دوستان ما يک سر رفته‌اند تهران! و خودتان مي‌دانيد که متاسفانه اين لهجه خراب تهرونيان عجيب شيرين مي‌زند! يک سال ديگر گذشت و دوباره نمايشگاه مطبوعات به راه افتاد! روزنامه خراسان هم مثل سال‌هاي گذشته در اين نمايشگاه غرفه دارد و جيم هم در داخل اين غرفه براي خودش يک نيم‌غرفه‌اي دارد. خلاصه اگر گذرتان به تهران افتاد سري هم به غرفه در غرفه ما بزنيد.

آدرس: وارد سالن اصلي که شديد تنها دو سه تا روزنامه هستند که غرفه درست و حسابي دارند، يکي از آن‌ها ما هستيم!

کامنت هفته

301...935 لطفا از مسئولان روزنامه بپرس اين چه جدولي است؟! جدول رو يا واسه اطلاعات عمومي درست مي‌کنن، يا واسه جوي آب. مثلا اگه ما بدونيم اسم پسر چغندرقلي ميرزا فاتح دوقوزآباد، شلغم قلي بوده به چه دردمون مي‌خوره؟

به اين درد که اگه فردا يکي توي خيابون ازت پرسيد: اسم پسر چغندرقلي ميرزا، فاتح دوقوزآباد چي بوده، نگي اسفنديار قلي!

596...915 خواهش مي‌کنم با سياوش خيرابي مصاحبه کنين چون براي زندگي مي‌ريم کرج. بذار يک خاطره خوب ازت داشته باشم.

سياوش جان! الان که وقت ندارم، ولي شماره منزلت توي کرج رو برام بفرست رسيدي بهت زنگ مي‌زنم!

472...938 ممنون جيمي کميک اين هفتت راجع به پسرها خيلي باحال بود. خنده‌دار بود در حد تيم ملي.

قابل توجه جيم خوانان عزيز: اين پيامک در تاريخ 27/7/89 براي ما ارسال شده در صورتي که کميک پسران در 29/7/89 به چاپ رسيده است! ما که گربه نداريم تا جيم رو دو روز زودتر ببره، پس خواهشا نگين آدم فضايي وجود نداره!

733...936 صبا جان! ما به تو اميد داشتيم با کي گشتي اين‌قدر خنک شدي؟

با سعيد برند

053...938 يه پسري بود که اسم نداشت. عاشق دختري شد که وجود نداشت. تو شهري رفت که کسي توش نبود. تو رستوراني رفت که غذايي نداشت. سر ميزي نشست که قاشق و چنگالش دسته نداشت.

اين داستان‌هايت را الکي حيف نکن بفرست شبکه استاني سريال 90 قسمتي بسازن باهاش!

نظرات کاربران
کد امنیتی