زنده باد عاشق‌های ضعیف!
شاخ هفته

زنده باد عاشق‌های ضعیف!

نویسنده : Nasrin-A - سحر نیکو عقیده

زنده باد عاشق‌های ضعیف!

صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران

تاريخ انتشار: 19/03/95

 

«جاذبه!» این را گفت و رفت سراغ کشتی چوبی دست‌ساز کنج اتاق. نگاهش بدون خستگی محو بادبان‌های کشتی بود. بادبان‌های سفید و سرکش. اتاق تاریک بود و سرک کشیدن یک نوار تیز و روشن از خورشید که درست می‌خورد به بادبان‌ها آن قسمت از اتاق را خواستنی‌تر کرده بود. از دور می‌شد ذره‌های گرد و غبار ریز که در آفتاب لو می‌رفتند را دید.

صحنه جذابی بود که ناخودآگاه گردنم زاویه گرفت و دست راستم رفت زیر گوشم و چند ثانیه مستانه این صحنه را با چشمانم بلعیدم. سرم را چرخاندم سمتش که دیدم تکیه داده به بالش گلبهی کنار دیوار، با دستانش زانوهایش را بغل کرده و چانه‌اش را چسبانده بود روی دست‌های قفل شده‌اش! گفتم: «جاذبه چی؟» یک نفس کوتاهی خالی کرد، سرش را گرفت بالا و گفت: «هوای اتاق خفه است، ضعیفه ولی این سرکشای سفید رو ببین! ببین چطور با این هوا اوج می‌گیرند و کیف می‌کنند، این هوا با ضعیف بودنش هم براشون جذابه، قیافه‌ عاشقی داره!»

می‌خواستم حرف بزند، می‌خواستم صدایش بیشتر یادم بماند. گفتم: «چرا اسمش رو می‌ذاری عشق؟ شاید فریبشون داده، شاید داره بازیشون میده، شاید اونا توی رینگ زیر فشارند! شاید مجبورند؛ راست، جاخالی، هوک چپ، آپرکات!»

عجیب نگاهم کرد، شاید هم تعجب قاطی حس آن لحظه‌اش بود، تعجب برای غیر قابل هضم بودن حرف‌هایم! لب‌هایش را با زبانش خیس کرد، لب پایینش را گاز خفیفی گرفت و چند لحظه مات نگاهم کرد. باز هم حرف نمی‌زد. یک نفس عمیق کشیدم، می‌خواستم چیزی بگویم که لب‌هایش بی‌صدا بالا و پایین می‌شد، شاید داشت جمله‌اش را مرتب می‌کرد، چند ثانیه نگذشت که گفت: «تو توفانی یه ویرانگر! تو چیزی از عشقای آروم و یواشکی نمی‌فهمی، از عشقای ساده و بی‌سر و صدا! افکارت مسمومه، یه رد محسوس از شک و دودلی آزارت میده؛ باورت ضعیفه می‌فهمی؟»

همین را می‌خواستم. می‌خواستم رویم بتوپد و با قدرت حرف زدنش قلمریو افکارش را یک بار دیگر مشخص کند. یک بار دیگر باهام مخالفت کند، از نبودن احساس توی وجودم کفری بشود. دوباره نگاهش کردم، دکتر می‌گفت ام‌اس دارد؛ ولی من دیگر برایم مهم نبود که این عشق ضعیف، سخت دیر رشد می‌کند؛ من خیلی وقت بود که عاشق این هوای ضعیف بودم.

 

سحر نیکو عقیده

این هوا ضعیف است. هوا و تمام متعلقات این دنیا را می‌گویم. و ما همان ذره‌های گرد و غبارِ سرکشِ از همه جا بی‌خبر و سرگردانی هستیم که می‌چرخیم و می‌چرخیم و می‌چرخیم. این انتخاب ماست که در رینگ زیر مشت و لگد مشکلات باشیم یا در همین هوای ضعیف، نفس بکشیم و قدرت بگیریم.

به نظر من رمز درک تمام این متن و ایضا دنیا، «عشق» است. عشق، همان آفتابی‌است که به این ذره‌ها می‌تابد. آفتابی که با آن شبنم هم اوج می‌گیرد و به عیوق می‌رسد.

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب/ مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم

نظرات کاربران
کد امنیتی