حصارهایی  که دور ماکشیده‌اید
روایت‌هایی درباره آسیب‌های ناخواسته از سوی ما به خانواده زندانی‌ها

حصارهایی که دور ماکشیده‌اید

نویسنده : نعیمه زینبی

مشکلات ما از روز پس از زندان رفتن بابا تازه شروع شد. وقتی نمی‌دانستیم جواب سوال‌هایی مثل «بابایت کجاست؟»، «چی کار کرده؟»، «چه قدر برایش بریدند؟» و کلی سوال دیگر را چه بدهیم. وقتی می‌دانستیم بابا داریم ولی نداریم. بعد از بابا همه چیز عوض شد. پچ‌پچ‌ها، حرف‌ها، نگاه‌ها، رفتارها و حتی آدم‌ها‌. همه فکر می‌کردند می‌فهمند ولی در واقع  هیچ‌کس جای ما نبود.

 

من... فرزانه...  بابایم یک زندانی است

نشسته‌ام زیر درخت سیب داخل حیاط و به شاخه‌های بی‌بار‌ و‌ میوه درخت زل زده‌ام. یک‌دفعه از بابا یادم می‌آید که وقتی موقع پهن‌کردن سفره می‌شد به من غُر می‌زد که دختر یکم کمک مادرت باش. همین الان کتاب گرفتی دستت که بگی مثلا درس می‌خونی؟ کجاست بابا که باز هم  به سرم غُر بزند‌. اصلا بزند زیر گوشم ولی کنارم باشد. چقدر از وقتی بابا نیست همه‌مان تنها شدیم. مامان زیر بار مشکلات زندگی و من و فرزانه و فهیمه وحمید پیر شد. از همه بیشتر دلم برای فرزانه می‌سوزد. ما حداقل می‌فهمیم که چه به سر زندگی‌مان آمده است‌. ولی یک بچه هفت هشت ساله چه می‌فهمد که زندان رفتن یعنی چه؟ دلم برایش می‌سوزد که گاهی وقت‌ها که با مامان می‌رود خانه مردم و شب خسته به خانه می‌آید، با لباس‌های مدرسه‌اش می‌خوابد که نکند فردا صبح خواب بماند‌. همین چند روز پیش بچه‌ها هویش کرده بودند که بابایت زندان است. می‌گفت همکلاسی‌اش از قول مامانش گفته که بابای فرزانه اگر آدم خوبی بود سر از زندان در‌نمی‌آورد. نگار دوستش هم دیگر با فرزانه حرف نمی‌زند چون مامانش گفته اینها خانواده درستی نیستند حق نداری باهاش دوست باشی! گریه‌کنان در حالی‌که با سر آستین اشک‌هایش را پاک می‌کرد پیشم آمد و گفت‌: «آبجی! چرا بابا را زندانی کرده‌اند؟» و من می‌مانم چه بگویم... اصلا چه فرقی می‌کند؟! گناه بابا هر چه باشد من و تو چرا باید تاوانش را پس بدهیم.

 

زندگی را  برایمان زندان کرده‌اید!

نبود بابا اوضاع زندگی ما را حسابی به هم ریخته. حمید بچه درسخوان بود‌. ترم چهار بود که گفت به یکی از همکلاسی‌هایش علاقه‌مند شده است و با هزار بار سرخ وسفید شدن وخجالت از بابا خواست که به خواستگاری‌اش برویم. جلسه اول و دومی که رفتیم خواستگاری، با بابا رفتیم. هر دو تا خانواده راضی شده بودند که محرم بشوند و عروسی باشد برای اتمام درسشان. هیچ کدام‌مان فکر نمی‌کردیم بابا برای جلسه سوم نباشد دیگر. وقتی بابای مهناز فهمید که چه اتفاقی برای بابا افتاده است همان‌جا دست حمید را گرفت و گفت برو پسر جان دنبال زندگیت؛ ما دختر به شما نمی‌دهیم! اصرارها و گریه‌های مامان هم فایده نداشت‌. دنیا روی سرمان خراب شد. حمید دیگر دانشگاه نرفت. چند وقتی خانه‌نشین شد‌. بعد هم افتاد دنبال کار. ولی هرجایی که می‌رفت و می‌فهمیدند بابا زندان است با حمید جوری رفتار می‌کردند که انگار حمید مجرم است. حمید هم طاقت نمی‌آورد و می‌آمد بیرون. چند شب پیش خوشحال آمد خانه و به مامان گفت کار پیدا کردم. مامان پرسید: گفتی بابات کجاست؟ حمید سرش را انداخت پایین و گفت: بهشون گفتم بابا ندارم. بابام مرده. حمید گفت: چه غلطی بکنم وقتی همه فکر می‌کنند که چون بابا زندان است با جنایتکار و قاتل و دزد طرف‌اند. مگر تو می‌توانی با 50 تومانِ کمیته خرج زندگی بدهی! با خانه مردم کار کردن می‌خواهی خرج مدرسه و جهیزیه و دانشگاه این دخترها را بدهی! و مامان مثل همیشه گریه کرد.

 

به آن‌ها بگویید  دختر دم بخت نداریم

اوضاع فهیمه هم بهتر از بقیه نیست. فهیمه فکر می‌کند نمی‌فهمم که شب‌ها سرش را زیر پتویش می‌کند و گریه می‌کند. حواسم هست تازگی‌ها چقدر کم حرف شده است. از وقتی که بابا رفته زندان خجالت می‌کشد که از خانه بیرون بیاید. یک روز شنیدم که به مامان می‌گفت که همسایه‌ها وقتی مرا می‌بینند بدجور نگاه می‌کنند و با هم پچ‌پچ می‌کنند. حتی یک‌بار لیلا خانم همسایه برایش تعریف کرده بود که خواستگارش برای تحقیق پیش یکی از همسایه‌ها رفته و آن همسایه هم با آب و تاب قضیه زندان رفتن بابا را برایشان تعریف کرده‌. آخرین کسی که در این خانه را برای خواستگاری فهیمه زد شش ماه پیش بود که آن هم به محض پرسیدن شغل بابا و فهمیدن ماجرا رفتند که پشت سرشان را نگاه کنند. از آن موقع به بعد فهیمه به مامان سفارش کرده هر کسی زنگ زد بگوید که دختر ندارند! فهیمه چند روز پیش به مامان پیله کرده بود که محله‌مان را عوض کنیم. برویم یک جایی که هیچ‌کس ما را نشناسد. کسی به فرزانه نگوید بابایت خلاف کار است. کسی چپ‌چپ نگاه‌مان نکند و حرف زیادی پشت سر بابا نزند. زندگی‌مان شده شبیه این درخت بی‌بار. نگاهم می‌رود روی عنکبوتی که به سرعت دارد دور یک پروانه کوچک تار می‌تند. پروانه بیچاره افتاده است توی دام  و دست‌و‌پا می‌زند. طفلک بابا یعنی الان در چه حالی است و دارد چه کار می‌کند. بی‌اختیار اشکم از گوشه چشمم سرازیر می‌شود. 

 

تقاص گناه من را از خانواده‌ام نگیرید

فهیمه را می‌بینم که خودش را بزک کرده و کنار خیابان ایستاده. منتظر کسی است انگار. یک پارس مشکی جلویش نگه می‌دارد و او سوار می‌شود. جلو می‌نشیند و با راننده خوش‌و‌بش گرمی می‌کند و خودرو راه می‌افتد. آتش می‌گیرم. دنبال خودرو می‌دوم و داد می‌زنم که از خواب می‌پرم. عرق سردی روی بدنم نشسته. احساس خفگی می‌کنم. نگاهم به نرده‌های فلزی زندان می‌افتد. بغض می‌کنم. می‌دانم فهیمه من، دختر من، این کاره نیست. همه‌اش تقصیر این محیط زندان است که ذهن آدم را می‌پوساند. یکی از بچه‌ها که رفته بود مرخصی از دختر کمال، هم‌بندی‌ام خبر آورده که افتاده در خط‌های آن‌جوری. طفلک بیچاره دارد دیوانه می‌شود. نگران بچه‌هایم هستم. نکند بابا که روی سرشان نیست هرز بروند. از وقتی خواستگاری حمید به خاطر زندانی‌شدن من به هم خورد رویم نمی‌شود در چشم‌هایش نگاه کنم. می‌ترسم دست به کار احمقانه‌ای بزند. یوسف پسر هم‌بندی‌ام معتاد شده است. مادرش هر وقت می‌آید آه و ناله‌اش بلند است. آن یکی برایش خبر آورده‌اند که پسرش لاتی شده برای خودش و دزدی و چاقوکشی می‌کند. حالم خراب است. به بچه‌ها که فکر می‌کنم حالم خراب‌تر هم می‌شود. دلم برای فرزانه‌ام تنگ شده. شب‌های زندان عجیب کش می‌آید. انگار قرار نیست صبح شود و این کابوس‌های لعنتی تمام شوند. کاش تقاص گناه من را با نگاه‌ها و رفتارهایشان از بچه‌هایم نگیرند.

نظرات کاربران
کد امنیتی