با همه فرق كنيم!
نگاهی به نمایشی که به تئاتر شهرمان تکانی داده است

با همه فرق كنيم!

نویسنده : محمدناصر حق خواه


سينما كه چند فيلم خوبش را ببينى و شبكه‌هاى تلويزيون را كه چند بار بالا و پايين كنى و ببينى خبرى نيست؛ فقط اين كه بشنوى گوشه‌اى از شهرت، صحنه‌اى رو به راه است و آدم‌هاى پايه‌كارى هستند كه مى‌خواهند از ٢٧ خرداد تا ١٨ تير، خاك صحنه را همه جا بپراكنند؛ كمى به دلت اميد مي‌دهد. اين خاك صحنه هم پديده عجيبى است؛ خاك صحنه‌ را هميشه با سينه ستبر و سر برافراشته تئاترى‌هايى كه بلند بلند به آن نازيده‌اند به ياد مي‌آوريم؛ خاك صحنه‌اى كه هميشه براى خود بچه تئاترى‌ها و ما و همه فرق داشته و دارد و حالا هم در تئاتر «تو با همه فرق دارى» متبلور شده است. وقتى رفتم این اثر را ببينم؛ زياد دلم را براى ديدن بازى‌هاى فوق‌العاده و داستان پر تعليق صابون نزده بودم؛ امكانات و چیدمان عجيب و غريب روى صحنه هم كه با توجه به اوضاع مالى تئاتر بيشتر شبيه يك شوخى بى‌مزه است. تو با همه فرق مي‌كنى شروع شد؛ داستان سه بخشى بود، سه بخشى كه خيلى خواستم بفهمم آخرش مي‌خواهد چه بگويد و حرفش چيست و اگر دل به دلش بدهى تو را به كجا دوست دارد ببرد؛ اما يا زياد نمى‌خواستند ماجرا رو باشد يا شايد من نتوانستم خودم را سر راه داستان بگذارم و تا مقصدش با او همراه باشم. «تو با همه فرق دارى» مي‌خواست از مشكلى بگويد كه به قوى‌ترين شکلکش، گاهى بين نسل‌هاى مختلف و بين خانواده‌ها رخ مى‌‌نمايد و آن‌هم نفهميدن حرف طرف مقابل و گاهى تلاش نكردن براى فهميدن است. در هر سه بخش تو با همه فرق مي‌كنى داستان آدم‌هايى را مى‌بينيم از دو زوج ميانسال كه سال‌ها از ازدواج‌شان گذشته‌‌ اما گذشته‌ گريبان زندگى‌شان را سفت چسبيده و به نزديك‌ترين نقطه انفجار نزديك مى‌كند؛ تا دو برادر كه گذشته آن‌ها هم_هرچند نه چندان مرتبط به داستان آن دو زوج_ عامل اتصال‌شان است؛ در تو با همه فرق مي‌كنى از گذشته گفتند؛ گذشته‌اى كه شايد ما را لحظه به لحظه به ياد خيلى از اتفاقات زندگى خودمان بيندازد. اتفاقاتى كه هر آن ما را به مرز از خود بى‌خود شدن نزديك مى‌كند؛ اتفاقاتى كه مثل آتش زير خاكستر هميشه هست و بايد با آن رو‌به‌رو شد؛ وگرنه هيچ راهى براى فرار از آن نيست. دو بخش از سه بخش اين نمايش، روايت دو زوج است با گذشته‌اى كه در جايى به هم پيوند خورده است و در جاى‌جاى زندگى‌ ممكن است حال لحظه‌شان را خراب كند؛ اما مشكل روايى كه اين وسط كمى در ذوق مى‌زند روايت دومى است كه بين اين دو قصه تعريف مى‌شود و انگار سرجايش نيست؛ روايت دو برادر با اختلاف سنى زياد كه اصلا حرف هم را نمى‌فهمند، يا نمى‌خواهند بفهمند و فاصله بين اين دو نسل سوهان روح هر دو شده؛ كه البته حرف درستى است اما جاى اين روايت با رگه‌هايى از طنز و با بازى خوب «عباس جانفدا» كه يك سر و گردن از بقيه بازيگران اين نمايش بالاتر است؛ بين آن دو بخش جدى و مرتبط با هم نيست، اين بخش که تقريبا تنه به تنه كمدى مى‌‌زند، شأن وجود خاصى در اين نمايش ندارد. نكته ديگر هم متاسفانه مشكلى است كه سينما را هم تقريبا در خود غرق كرده و خانواده‌ها را هرچه بيشتر از نشستن در سالن دور مى‌كند و حالا هم انگار كم‌كم دارد جاى خود را روى صحنه تئاتر باز مى‌كند و آن هم استفاده از كلمات ركيك كه نامناسب با شأن تئاتر و بازيگران و تماشاچيان آن است؛ خنداندن مردم خوب است و به معناى واقعى كلمه نياز ضرورى اين روزهاست؛ اما اين خنداندن و شاد كردن هم بها و قيمتى دارد و بدون شك بهاى آن رواج شوخى‌هاى سخيف و كلمات ركيك نيست.

اما اگر از اين چند نقطه ضعف بگذريم و حتى امتیازات داستان و بازى‌هاى نسبتا خوب را هم بگذاريم كنار، مگر اين‌طور نيست كه حمايت كردن از هنر در شهرمان براى هر چه بهتر شدنش با همين تئاتر رفتن‌هاست؟ 
براى موفقيت تو با همه فرق دارى و براى اين‌كه سهمى در حمايت از هنر نمايش داشته باشيم؛ تو با همه فرق مي‌كنى را ببينيم..
نظرات کاربران
کد امنیتی