چند روایت درباره طول عرض و عمق  روزه‌داری‌های ما

چند روایت درباره طول عرض و عمق روزه‌داری‌های ما

نویسنده : الهام یوسفی

 قرار بود این‌ شماره درباره موضوع دیگری غیر از موضوعات مرتبط با ماه مبارک رمضان صحبت کنیم. درباره موضوعی که خیلی جاها با آن دست‌به گریبان هستیم ولی کسی جرات نمی‌کند از آن صحبت کند. اما از بد حادثه، نویسنده آن موضوع را ضعف روزه‌داری روانه بیمارستان کرد و این هفته هم میهمان چند روایت واقعی شدیم درباره حال و هوای روزه‌داری‌های‌مان در ماه رمضان...

من به مادر شوهرم افتخار می‌کنم...
اولین بار که این کار را کرد و از من هم خواست که کمکش کنم خیلی خجالت کشیدم. آن هم در رستورانی به آن با کلاسی، جلوی آن همه آدم سانتی‌مانتال! ولی چون دوستش داشتم و قبولش داشتم با همه سختی‌اش حاضر به همکاری شدم. خودش چند ظرف بزرگ از خانه آورده بود. از خدمه رستوران خواست که یک ربع به او وقت دهند و بعد سفره‌‌ها و باقی‌مانده غذاها را جمع کنند. بعد من را مسئول رولت‌های گوشت دست نخورده در دیس کرد و یک ظرف دردار هم داد دستم، با دو عدد چنگال تمیز. خودش هم رفت سراغ دیس‌های برنج و جوجه‌ها و کباب‌های دست نخورده. تقریبا همان یک ربع یا کمتر طول کشید که همه ظرف‌های تمیز خالی شد. خیلی وقت‌ها دیده بودم که بعد از اتمام میهمانی میزبان بدون احساس مسئولیت درباره غذاهای باقی‌مانده سالن را ترک می‌کند. شاید کسرِ شانش می‌داند که غذاها را جمع و جور کند. بعد هم خدمه می‌آیند و دست خورده و نخورده را راهی سطل‌های زباله می‌کنند. اما او فرق داشت... نه کسر شانش شد و نه ترسید که دیگران درباره‌اش چه فکر می‌کنند. ظرف‌ها پر شدند و درهایشان بسته شد. به خانه رفتیم و من شاهد ادامه ماجرا بودم. برنج‌ها را در دیس‌های تمیز ریخت، بخشی از آن را با زعفران و زرشک، مجدد بازتولید کرد و ریخت روی دیس‌های برنج. جوجه‌ها و کباب‌های تمیز و دست نخورده در دیس با دورچین زیبایی بازتولید شدند. رولت‌ها هم همین‌طور. حالا وقت قسمت نهایی ماجرا رسید... آقای خانه دست‌به کار شد. دیس‌های زیبا را در خودرو گذاشت و رفت به سوی خانه‌هایی که می‌دانیم برای خوردن یک وعده از این غذاهایی که ما به آسانی دور می‌ریزیم حسرت می‌کشند. من از رفتار زنی که نه دانشگاه رفته و نه ادعای فرهنگ‌سازی دارد به اندازه همه سال‌های دانشگاه رفتنم چیزی آموختم... من به مادرشوهرم افتخار می‌کنم...
حال رمضانم را تو خوب‌کردی
در پیلوت خانه که دیدمش سلام صمیمانه و محجوبانه‌ای کرد و از مقابلم رد شد. سوار آسانسور شدم و به خانه خودمان رفتم. همان موقع ورود به مامان گفتم: «این دختر کی بود در پیلوت مامان؟ چقدر هم ناز بود!» مامان همانطور که در آشپزخانه مشغول تهیه افطار بود چپ چپ نگاهم کرد و گفت: «علیک سلام مریم خانم! اینا تازه اومدن. نمی‌دونم مادر.» شانه‌ای بالا انداختم و رفتم از ضعف روزه ولو شوم روی تخت. فردا دوباره دیدمش. باز محجوبانه سلام کرد و داشت رد می‌شد که پرسیدم: «خانم کوچولو! اسمت چیه؟» خنده نازی روی لبش نشست و گفت: «آسیه.» مثل همه سوال‌های کلیشه‌ای که در بچگی از ما می‌شد پرسیدم: «کلاس چندمی؟» گفت: «سوم». گفتم: «پس روزه‌اولی هستی؟» سری به تایید تکان داد. در آسانسور با هم هم‌صحبت شدیم. به خانه که رسیدم جریان را به مامان گفتم و این‌که چقدر تحت تاثیر این روزه‌دار کوچک قرار گرفته‌ام. بعد هم قرار شد عصر یک دسر رنگی برایش درست کنم و ببرم دم خانه‌شان تا باب آشنایی باز شود. فکرهای دیگری هم برای این روزه دار کوچک کردیم؛ این‌که برایش یک کاردستی درست کنم. اصلا یک روز صدایش بزنم بیاید خانه ما با هم کاردستی درست کنیم تا سرگرم شود. حتی مامان پیشنهاد داد که یک افطاری هم میهمان کوچک خانه ما شود... حال رمضانم را خوب کرد این آسیه کوچک...
او را  از آغوش خدا بیرون نرانیم
از همان روزهای قبل از ماه رمضان پابه‌جفت همه کلاس‌های  اوقات فراغت مسجد را می‌آمد. با این‌که قیافه‌اش اصلا به مسجدی‌ها نمی‌خورد اما بعد از تمام شدن کلاس باید به زور بیرونش می‌کردیم. چند تا از حاج خانم‌های هیئت امنای مسجد به حجابش ایراد گرفته بودند ولی او فقط خندیده بود. بعد که نسترن را بیشتر شناختم از حاج خانم‌ها لجم گرفت. همین‌که نسترن با آن همه اشتیاق به مسجد می‌آمد، همین‌که همه روزهای رمضان را روزه گرفته بود و همین‌که با اشتیاق فراوان در اعتکاف رمضان شرکت کرد، همین‌که آمد و با خجالت و حیا به من که آن روزها مربی‌اش بودم گفت که با مادرش حرف بزنم تا حداقل در ایام رمضان فیلم‌های بد ماهواره را تماشا نکند، همین‌که فهمیدم او تنها روزه‌دار خانه‌شان است و هزاران «همین‌که» دیگر، یعنی آماده بود تا مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. اما رفتارهای عجیب آن حاج خانم‌ها که فکر می‌کردند مسجد ارثیه پدرشان است و فقط جای آدم‌هایی است که در چارچوب فکری آن‌ها بگنجد نسترن را فراری داد. مسجد خانه نسترن بود. اما چون بلند می‌خندید و چادر سرش نمی‌کرد و موهایش از زیر روسری بیرون می‌زد او را از مسجد بیرون کردند. حواس‌شان نبود که مسجد برای نسترن آغوش خدا بود... 
نظرات کاربران
کد امنیتی