وقتی از بدحجابی حرف می‌زنیم، از چه می‌گوییم؟!
روانشناسی خودمانی

وقتی از بدحجابی حرف می‌زنیم، از چه می‌گوییم؟!

نویسنده : زهیر قدسی

فهیمه از سارا خداحافظی کرده و به سمت سرویس بهداشتی باز می‌گردد. همان‌جایی که مقنعه‌اش را با روسری نقش‌دار عوض کرده بود. آن‌جایی که گونه‌هایش را پنکیک زده بود و روی لب‌هایش هم یک رژ صورتی و به ابروهایش مداد کشیده بود. حالا بی‌خیال همه این‌ها، مقابل آینه ایستاده و آستین‌هایش را بالا زده تا وضو بگیرد. احیانا شما که اینطور حساب و کتاب نمی‌کنید که دختری که آرایش می‌کند و بدحجاب است، لابد نسبت به نماز هم باید بی‌تفاوت باشد؟! اتفاقا فهیمه سرسختانه نمازش را اول وقت می‌خواند. خیلی هم به دوستان و اطرافیانش کار ندارد؛ این‌که آن‌ها خوش‌شان بیاید یا نه برایش مهم نیست. تنها کسی که روی نماز اول وقت خواندنش اثر منفی می‌گذاشت، مادرش بود! یا کسانی که به هر شکل تداعی‌کننده مادرش بودند. تا جایی که مادرش این‌گونه گمان می‌کرد که دخترش اصلا نماز نمی‌خواند. رابطه فهیمه با مادرش شکل پیچیده‌ای داشت. مادر فهیمه قانون‌گذار سخت‌گیری بود. در همه امور فردی و اجتماعی دخترش اظهارنظر می‌کرد. سرزنش و ملامت و سرکوفت نیز همیشه همراه این اظهار نظرها بود. این‌ها بود که عموما از فهیمه شخصیتی خشمگین با چهره‌ای سرد و نفوذناپذیر می‌ساخت. با همه این‌ها طبیعتا اینطور نبود که او مادرش را دوست نداشته باشد. گاهی با دیدن یک لبخند کوچک از او دلش غنج می‌رفت و البته یکی از نیازهای بزرگ و فراموش شده او این بود که مادرش او را به سختی در آغوش بگیرد؛ طوری که او نتواند در آغوش او تکان بخورد. با این‌همه فهیمه بیش‌تر گرفتار قوانین و سخت‌گیرهای پایان‌ناپذیر مادرش بود و تا همین چند سال پیش میان باید و نبایدهای مادرش نمی‌توانست تکان بخورد! او رفته‌رفته خشم به مادرش را با ترک مهم‌ترین خواسته‌های او نشان می‌داد، حتی گاهی با مخالفت‌های ساختگی و یا اغراق‌شده. گرچه این تعبیر قدری خشن دیده می‌شود اما اجازه دهید این‌گونه توضیح دهیم که فهیمه با ترک چادر، به شکل نمادینی مادرش را کشته بود.

اما به هر حال او نیازمند جانشینی برای مادرش بود. فهیمه تمام آنچه که سال‌ها از مادرش طلب کرده و در آن ناکام شده بود را در خدا تصویر می‌کرد. او تمام لوس‌بازی‌ها و ناز و کرشمه‌هایی را که نیاز داشت نزد پدر و مادرش خرج کند را خیلی پنهانی و در خیالش با خدا انجام می‌داد! و چادر گل‌گلی نماز را هم با همین فکر و خیال سرش می‌کرد. او خود را در این چادر، دختر دوست‌داشتنی خدا می‌دید. اگرچه مادرش هیچ وقت او را در چنین قابی ندید و اگر هم دید، باور نکرد. 

 

•همه شخصیت‌ها، اسامی و مکان‌های داستان‌واره‌های این ستون گرچه از تخیل نویسنده برخاسته اما کاملا واقعی‌اند! فراموش نکنید که این داستان‌واره‌ها برخلاف ظاهرشان، چندان دنباله‌دار نیستند. با این همه اگر داستانی را از دست دادید می‌توانید در وب‌سایت جیم آن را بخوانید و همچنین نظرات صریح خود را از طریق سایت یا پیامک با ما درمیان بگذارید.

نظرات کاربران
کد امنیتی