روایت‌هایی از قضاوت روزه‌نداران
رمضان‌ را با هم‌دلی‌های انسانی مبارک‌تر کنیم

روایت‌هایی از قضاوت روزه‌نداران

نویسنده : مریم ملی

نام ماه مبارک که می‌آید عذاب وجدان و اضطراب تمام وجودش را فرا می‌گیرد. باز هم استرس و توضیح دادن به دیگران، باز هم شنیدن اتهام‌ها و سرزنش‌های بزرگان فامیل و در و همسایه. از این که هر روز برای آدم‌های جدیدی که با تعجب می‌پرسند: «مگر روزه نیستی؟ تو که هنوز خیلی جوونی و انرژی داری!» باید بایستد و صفر تا صد ماجرای زندگی‌اش را شرح بدهد خسته شده، از این که بعد از کلی حرف و حدیث و دلیل، توضیحاتش را بهانه بخوانند و سری تکان دهند و توی دلشان او را قضاوت کنند، از خودش بدش می‌آید. حالا این روزها خیلی‌ها حکایت چند ساله‌شان را برای چندمین بار تجربه می‌کنند و بعضی‌ها هم این رمضان، اولین سالی است که با هر دلیلی نمی‌توانند روزه‌داری کنند و زیر نگاه‌های ما از خجالت آب می‌شوند. ای کاش ماه رمضان امسال‌مان نه تنها با روزه و نیایش که با همدلی‌های‌مان مبارک شود. 

احساس گناه و شرمندگی دارم

دستش را توی جیبش کرده و زیر چشمی دور و اطرافش را می‌پاید، توی ایستگاه اتوبوس ایستاده و آفتاب سوزان ظهر بر سرش می‌تابد. آهسته و با کلی ملاحظه دستش را از جیبش بیرون می‌آورد و چیزهای کوچکی که واضح نیست چه هستند را در حالی که پشتش را به خیابان کرده در دهانش می‌گذارد. آقای مسنی آهسته به سمتش می‌رود. هول می‌شود و آنچه در دهانش دارد را خیلی زود قورت می‌دهد و روی صندلی ایستگاه می‌نشیند، پیرمرد نگاهش می‌کند و می‌گوید: «عیبی نداره! من هم روزه نیستم، قرص و داروی ساعتی دارم و نمی‌تونم روزه بگیرم، دیدم تو هم چیزی خوردی، گفتم شاید بطری آبی هم همراهت باشه که قرص‌هامو  بخورم، خجالت می‌کشم برم آب بخرم.» پسرک در حالی که خوشحال می‌شود بطری آبش را از کیف بیرون می‌آورد و به پیرمرد می‌دهد و می‌گوید: «راستش چند وقتیه هر سال همین وضعو دارم، از وقتی دکتر گفته زخم معده داری باید بین وعده‌های اصلی میان وعده‌ هم بخورم. توی خونه یک جور مسئله دارم و توی خیابان و محل‌ کار یک جور دیگه. مادرم مدام می‌گه عیبی نداره وقتی خدا بخشیده تو خودت چرا نمی‌بخشی. خُب جای من نیست که بفهمه وقتی مجبورم توی دانشگاه، ایستگاه مترو و یا رفت و آمدهای خیابون برای این که دردم شروع نشه خوراکی بخورم چه قدر احساس شرمندگی می‌کنم.» پیرمرد گوش می‌دهد و منتظر فرصتی است تا دور و بر خلوت شود و قرصش را بخورد. پسر هنوز دارد دردِدل می‌کند: «... همه تلاشم این بود که کسی نبینه ولی خُب! وقتی بیرون هستم خیلی سخته. چندبار توی دانشگاه همکلاسی‌هام و چندبار هم همین طوری توی خیابون بهم توهین شده، می‌گم مشکل معده دارم اما جوابم هر بار همین بوده که تو جوونی و نباید این بهانه‌ها رو بیاری پس به سن ما برسی چه می‌گی.» پیرمرد قرصش را از توی روکشش درآورده و یواشکی توی دهانش می‌گذارد و سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد. 

 

از ترس قضاوت مردم، جانم به خطر افتاد

صادق دیابت دارد، شاید همین یک جمله کافی باشد تا آن‌ها که دیابت را می‌شناسند حال و روز صادق در ماه مبارک را درک کنند، اما از آن جایی که خیلی‌ها هستند که مصائب زندگی یک دیابتی را نمی‌شناسند برای‌شان بدفهمی پیش می‌آید و به دام قضاوت‌های خطرناک ‌می‌افتند. رمضان سال قبل، صادق توی خیابان دچار اُفت قند شدید شد و احساس ضعف کرد، قندش از 100 که قند نرمال است رسیده بود به 80، حالتی سخت، که افراد غیر دیابتی حتی در ضعف لحظات نزدیک افطار هم تجربه‌اش نمی‌کنند. صادق که ظاهر موجهی دارد و توی محله‌شان او را به عنوان جوان متدینی می‌شناسند از ترس این که هم محله‌ای‌هایش قضاوتش کنند تصمیم گرفت توی خیابان چیزی نخورد. لحظه‌به لحظه قندش پایین می‌آمد، احتمال داشت کم‌کم سطح هوشیاری‌اش هم پایین بیاید و حتی در نهایت بیهوش شود و به کما برود. به ناچار وارد سوپر مارکتی شد تا پشت دخل مغازه یا گوشه‌ای که دید نداشته باشد چیزی بخورد. از مغازه‌دار یک نوشابه خواست تا همان‌جا پنهانی و فوری بخورد، اما مغازه‌دار گفت که اجازه نمی‌دهد توی مغازه‌اش روزه‌خواری کنند. صادق با همان حالش توضیح داد اما اثر نکرد. تلوتلوخوران در حالی که هوشیاری‌اش به شدت کم شده بود مجبور شد توی خیابان به دنبال یک مغازه دیگر بگردد، دست آخر یک قنادی به دادش رسید. این بار اما صادق به خاطر قند پایین، درست و حسابی نمی‌تواست توضیح دهد که چرا به این حال افتاده، مرد مغازه دار چند شیرینی به او داد و اجازه داد انتهای مغازه چند دقیقه‌ای استراحت کند. آقای قناد چیزی درباره حال صادق و علت روزه خواری‌اش نپرسید اما صادق وقتی هوشیاری‌اش برگشت گفت که یک دیابتی است.

 

دلم با روزه دارهاست...

مینا خسته و تشنه تازه از امتحان نفس گیر دانشگاه آمده بود بیرون، اما هنوز چهار- پنج ساعتی به افطار مانده بود. او مثل این که روزه‌دار باشد از صبح هیچ چیزی نخورده بود. صبح که از خانه بیرون می‌آمد خواهر روزه اولی‌اش بیدار بود و توی هال تلویزیون نگاه می‌کرد، این بود که دیگر نرفت سر یخچال تا لقمه نان و پنیرش را بخورد. یکی دوتا کلوچه را یواش توی نایلون پیچید و گذاشت توی کیفش. توی دانشگاه وقتی بچه‌ها قبل از امتحان دور هم جمع بودند که اشکالاتشان را رفع کنند و سوال‌های امتحان را حدس بزنند فرصتی پیدا نکرد که کلوچه‌هایش را بخورد. چندتا از همکلاسی‌هایش می‌دانستند که نمی‌تواند روزه بگیرد اما باز هم به نظرش زشت می‌آمد جلوی‌شان چیزی بخورد، همه‌اش این جمله مادرش می‌آمد توی ذهنش که همان طور که جلوی نیازمندی که نان شب ندارد نمی‌نشینی چلوکباب بخوری، جلوی روزه‌دار هم چیزی نخور. حالا که نمی‌توانست روزه بگیرد شاید با این کارش یک جور هم‌دلی و مهربانی با روزه‌داران را در خودش حس می‌کرد.  

 

من به عقاید تو احترام می‌گذارم

فرید توی دفتر فنی مهندسی کار می‌کند، این ماه هم مثل ماه مبارک‌های قبلی روزه نمی‌گیرد، یکی دوبار که توی محل کارش درباره روزه نگرفتنش و درباره فکرش و عقایدش توضیح داد همکارانش با این که عقایدشان با او متفاوت بود اما پذیرفتند که فرید این طور فکر می‌کند. فرید اتفاقا همیشه فکر می‌کرد اگر روزی در این باره با کسی صحبت کند حتما کلی انگ به او می‌زنند... منتها بعد از این ماجرا دوستانش دیگر درباره علت روزه نگرفتن فرید چیزی نپرسیدند. فرید اما هر چه با خودش فکر می‌کرد درست نمی‌دید در برابر همکارانی که از صبح با او سر کار می‌آیند و گرسنه و تشنه هستند چیزی بخورد، دوست داشت به اعتقادات آن‌ها احترام بگذارد. هر روز ظرف غذایش را به اتاقی خالی که در واقع انبار وسایل بود می‌برد و غذایش را آن‌جا می‌خورد. هیچ‌وقت هم در شهر که محل رفت‌وآمد آدم‌های روزه‌دار بود لب به چیزی نمی‌زد. رمضان‌ها بیشتر سعی می‌کرد غذاهایی ببرد که بویشان شرکت را بر ندارد. فرید گرچه به لحاظ عقیده با همکارانش فرق داشت اما به نظرش این یک کار اخلاقی بود که جلوی آدم گرسنه چیزی نخورد نه فقط یک وظیفه دینی.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨