متفاوت‌ترین خرید من
محرمانه مستقیم

متفاوت‌ترین خرید من

نویسنده : سید محسن اسدی

خلوت‌تر از همیشه... سکوت و صدای باد لابه‌لای برگ درختان... از نگهبان آدرس دفتر را پرسیدم، آن طرف باغ را نشانم داد. با احتیاط قدم بر می‌داشتم و زیر پایم را نگاه می‌کردم. پشت میز مردی با تلفن صحبت می‌کرد، مزاحم صحبت‌هایش نشدم، قیمت‌ها را روی یک برگه نوشته بودند: قیمت روز و قیمت پیش فروش. 

یکی دو روز بعد به حاج خانم زنگ زدم و قیمت‌ها را گفتم. شاید از اولین تماسی که گرفته بود سه ماه می‌گذشت... هر یکی دو هفته تماس می‌گرفت و یادم می‌آورد که قول داده بودم، بروم و ته و تویش را درآورم. همیشه می‌گفت: برویم بخریم، خیالم راحت شود. 

۳-۲ سالی هست که شوهرش فوت شده و تنها پسرش خاج از ایران زندگی می‌کند. تنهاست و در طبقه بالایی یک خانه دو طبقه زندگی می‌کند. طبقه پایین مستاجر است و اندک اجاره‌ایی که می‌گیرد به اضافه حقوق مستمری بگیری مرحومِ شوهرش، کل درآمد حاج خانم که تقریبا ۶۰ ساله است را تشکیل می‌دهد. همان زمان هم که عمر شوهرش به دنیا بود، بعضی از کارهای‌شان را من انجام می‌دادم، از دوا و درمان گرفته تا بعضی خریدها و غیره. حالا هم که شوهرش فوت شده بعضی از کارهای حاج خانم با من است. 

بالاخره یک روز ساعت 8 صبح به حاج خانم زنگ زدم و گفتم که حاضر باشد و کارت ملی و شناسنامه‌ و کارت بانکی‌اش را بردارد. خیلی خوشحال شد و به قول معروف هنوز نخریده و ندیده کلی دعایم کرد. آخر همیشه می‌گفت «اگر بمیرم چه؟! آن وقت کسی نیست که حتی جنازه‌ام را بردارد چه برسد به این‌که ...» و در این سه ماه هر چه هم که خواستیم از این تصمیم منصرفش کنیم، نشد که نشد!

برای پیش‌خرید باید می‌رفتیم داخل حرم امام رضا علیه‌السلام. صحن آزادی. یعنی هر کسی که از آن قبرستان بخواهد قبر بخرد، چه همان روز میت داشته باشد و چه پیش‌خرید، باید برود حرم، اداره دفن. خیلی هم طولی نکشید، یکی دو تا فرم بود که من پر کردم و حاج خانم امضا کرد و تمام. فکر می‌کردم خرید قبر باید سخت‌تر و پیچیده‌تر از این حرف‌ها باشد ولی خیلی ساده و بی تکلف، شاید مثل خودِ مردن بود، در چشم به هم زدنی... از اداره دفن که بیرون آمدیم انگاری راحت شده بود حاج خانم. دلش خوش بود که خانه آخرتش را شعبان المعظم خریده و بار سنگینش را زمین گذاشته است. گویی دیگر کاری نداشت که در این دنیا انجام نداده باشد... 

از آن روز یعنی روزی که متفاوت‌ترین خرید عمرم را انجام دادم، نگاه تشکرآمیز حاج خانم به گنبد و قطره اشکی که از من پنهان می‌کرد را فراموش نمی‌کنم و کلا فراموش‌شدنی نیست وقتی بروی برای یک نفر قبر بخری و خودش را همراه ببری که دلش کاملا محکم شود که شاید وقتی - که از همان دقیقه به بعد شاملش می‌شد – لازمش داشته باشد. در مسیری که به سمت پارکینگ حرم می‌رفتیم دائم دعایم می‌کرد، ولی از یک جایی به بعد دیگر گوشم حرف‌هایش را نمی‌شنید... به این فکر می‌کردم روزی که رفتم آن باغ قیمت قبرهایش را بگیرم، به جای قیمت «پیش‌فروش» نوشته بود «اجل موعود» و در سرم چرخ می‌خورد اجل موعود من کی است؟ و این‌که در همان قبرستان بسیاری از هم سن و سال‌های خودم را می‌دیدم، آخر سن تولد را هم روی قبر می‌نویسند ۶۱، ۶۲، ۶۵ آن یکی ۶۸ ... اوه اوه آن یکی که ۷۱ی بود... انگاری همه‌شان کنار هم قطار شده بودند که چیزی بگویند... نمی‌دانم از آخر حرف‌شان را شنیدم یا نه.

نظرات کاربران
کد امنیتی