وقتی عاشق می‌شویم، دقیقا عاشق چه چیزی می‌شویم؟!
روانشناسی خودمانی

وقتی عاشق می‌شویم، دقیقا عاشق چه چیزی می‌شویم؟!

نویسنده : زهیر قدسی

ظهر شده و گفتگوی طولانی سارا و فهیمه ادامه دارد؛ همچنان‌که از دور تماشا کردن‌های حسین هم با تمام این پا و آن پا کردن‌هایش ادامه پیدا کرده! همراه با شنیده شدن صدای اذان، فهیمه قدری دچار اضطراب می‌شود. با این‌همه برمی‌خیزد و با سارا خداحافظی می‌کند و از آنجا دور می‌شود. حسین این تقارن را به فال نیک می‌گیرد و چند قدمی به دنبال فهیمه می‌رود؛ اما آخرش که چه؟! او از طرفی خوشحال است که فهیمه نسبت به نماز و اذان بی‌تفاوت نیست و از سویی ناامید می‌شود از این‌که بتواند با او در ارتباط باشد و نیاز حسی و عاطفی خود را با او تامین کند. ناامید است چرا که فکر می‌کند کسی که به نماز و انجام وظایف دینی‌اش مقید است احتمالا باید دست‌نایافتنی‌تر باشد. از سوی دیگر، رفتن فهیمه و دور شدن او از دید حسین برای او به معنای از دست دادن فهیمه است. از این رو بر می‌گردد و به سارا با دقت بیش‌تری نگاه می‌کند. آه! تو را به خدا نخواهید که حسین و فهیمه به هم برسند! فهیمه اگر تا شب و حتی تنها در پارک می‌نشست حسین نمی‌توانست به او نزدیک شود. او خودش را بی‌عرضه می‌دید و گمان می‌کرد به خاطر حجب و حیا همیشگی اوست که نمی‌تواند قدم از قدم بردارد؛ اما حقیقت این است که او نه فقط ترس از تحقیر داشت، که می‌ترسید با نزدیک شدن به سوژه مورد علاقه‌اش، در اینجا همان فهیمه، او را از دست بدهد. او تصور کاملا درستی داشت! چراکه در واقع ذهن خیال‌پرداز حسین جزئیاتی در مورد محبوب‌هایش می‌ساخت که با نزدیک شدن و کسب آگاهی عینی از آن شخص، فانتزی‌هایش به سادگی تَرَک برمی‌داشت و او در نهایت تنها می‌ماند. او مثل هرکسی عاشق چیزی می‌شد که خودش تصور می‌کرد نه آن چیزی که وجود داشت؛ اما تفاوت او در زیاده‌روی او در این وادی است. حسین بیش‌تر ترجیح می‌داد که شخص مقابل را با فانتزی‌هایش بسازد نه با آگاهی‌هایش.

حالا فرض محال بگیریم که فهیمه با اشاره‌ای یا حتی با صراحت قدم پیش بگذارد و به حسین ابراز علاقه کند؛ فکر می‌کنید همه چیز خیلی هندی و باحال تمام می‌شد؟! نه اصلا. این کار در واقع لگد زدن به هرچه فانتزی است که حسین در ذهنش ساخته بود.

نگاه حسین به سمت سارا برمی‌گردد. چشم‌هایش باریک و نگاهش روی ماه‌گرفتگی سمت چپ صورت او دقیق می‌شود. بر خودش می‌لرزد. صورتش چقدر زیبا در چادر قاب گرفته شده و چه اندوه عمیقی در صورت سارا است. و چه احساس نیاز به درک شدنی در چشم‌های سارا دیده می‌شود و انگار فقط حسین است که می‌تواند این اندوه را و این احساس نیاز را درک کند. متاسفم که حالا فانتزی‌های حسین مانند جن، در وجود شخص دیگری حلول می‌کند؛ بی‌آن‌که اهمیتی داشته باشد وجود چه کسی است!

 

همه شخصیت‌ها، اسامی و مکان‌های داستان‌واره‌های این ستون گرچه از تخیل نویسنده برخاسته اما کاملا واقعی‌اند! فراموش نکنید که این داستان‌واره‌ها برخلاف ظاهرشان، چندان دنباله‌دار نیستند. با این همه اگر داستانی را از دست دادید می‌توانید در وب‌سایت جیم آن را بخوانید و همچنین نظرات صریح خود را از طریق سایت یا پیامک با ما درمیان بگذارید. 

نظرات کاربران
کد امنیتی