روایت‌هایی درباره پوشیدن و نپوشیدن‌های ما در خانه
خط قرمزهای نامرئی میان ما و محرم‌های خانه‌مان

روایت‌هایی درباره پوشیدن و نپوشیدن‌های ما در خانه

نویسنده : مائده کاشیان

هر بار که همراه زهرا برای خرید بیرون می‏رفتم، وقتی می‏دید حتی برای مجالس و میهمانی‌های زنانه، لباس‌هایی که کوتاه یا خیلی باز بودند را نمی‏پسندیدم، یا وقتی دقت و وسواس من را در انتخاب لباس‌هایی که می‏خواستم در خانه بپوشم را می‏دید حسابی سرزنشم می‏کرد، برای تفکراتی که در ذهنم داشتم تاسف می‏خورد و اتفاقا به نظرش این ذهنیت من بود که پاکی و حرمت خانواده را زیر سوال می‏برد! این‌طور وقت‌ها هیچ بعید نبود اگر می‏توانست جدا از حساب دوستی‌مان رک و رو راست نظرش را بگوید، می‏گفت حتما پدر یا برادرم ذهن و روح‌شان بیمار است که هر لباسی را جلوی آن‌ها نمی‏پوشم و گرنه این مسائل ربطی به حیا و حفظ حرمت‌ها ندارد و آدم باید بتواند جلوی افرادی که به او محرم هستند راحت باشد. زهرا هم مثل بسیاری از افراد حد و مرزهایی که درباره این موضوع در خانواده داشتیم را درک نمی‏کرد و این مسائل به نظرش مسخره و خنده‌دار بودند. حد و مرزهایی که گاهی بعضی از ما در رعایت‌کردن یا نکردشان دچار افراط و تفریط  شده‏ایم و میانه و تعادل را فراموش کرده‏ایم...

باور کنید... روح من بیمار نیست!

مهدی کولر را روشن کرد و برای دیدن فیلم مورد علاقه‌اش روی مبل جلوی تلویزیون لم داد. بعد از مدتی، با صدای عصبانی مینا که می‏گفت خیلی نامردی! چرا فیلم شروع شد منو صدا نکردی؟ حواسش از تلویزیون پرت شد و گفت: «خیلی وقت نیست شروع شده، بشین نگاه کنیم.» و سریع نگاهش را به تلویزیون دوخت. از اینکه سر چند راهی مانده بود کلافه شد. یکبار با خودش فکر کرد بلند شود برود توی اتاقش و بی‌خیال دیدن فیلم شود. بار دیگر تصمیم گرفت با مینا حرف بزند، دوباره گفت موضوع را با مادر در میان بگذارم. بعد از این‌که تمام این راه‌ها را چندین بار در ذهنش مرور می‌کرد و هر بار سر انتخاب یکی از آن‌ها با خودش به توافق می‌رسید. نه! نمی‏شد! نمی‏توانست! نگران بود نکند حرفی بزند و مادر و خواهرش فکر کنند حتما مشکل دارد، بدچشم است، ذهنش خراب است، می‌ترسید فکر کنند با دید دیگری به آن‌ها نگاه می‏کند. دلش می‏‏خواست آن‌ها درک کنند که وقتی لباس نامناسبی می‏پوشند، وقتی یقه‌های‌شان زیادی باز و دامن‌های‌شان زیادی کوتاه و لباس‌های‌شان زیادی چسبان است، فقط خجالت می‏کشد، معذب می‏شود و نوع ناشناخته‌ای از ترس به سراغش می‌آید. بالاخره تصمیمش را گرفت، از پای تلویزیون بلند شود و به اتاقش رفت.

 

حرمت‌ها روی لبه تیغ...

صدای زنگ تفریح که بلند شد، از کلاس بیرون آمدم، وقتی وارد دفتر شدم با دیدن معلم‌ها که دور یک میز جمع شده بودند و سر و صدا می‏کردند با خودم فکر کردم حتما دوباره کفش یا لباسی برای فروش آورده‏اند. جلوتر که رفتم حدسم به یقین تبدیل شد، لباس‌ها را روی میز چیده بودند. یکی از همکاران مرا صدا کرد و گفت: «خانم حسینی! تو هم یه چیزی بخر، قیمتاش خیلی خوبه ها.» بعد پیراهنی را دستم داد و گفت: «اینو ببین چه قشنگه، واسه تو خوبه.» لباس را گرفتم و براندازش کردم و جواب دادم: «نه مریم جان، این کوتاهه، یقه‌شم جالب نیست. خجالت می‏کشم تو خونه جلوی پسرم بپوشم.» با تعجب گفت: «محرمته ها! می‌خوای جلوش حجاب کنی؟ من که با بچه‌هام راحتم. اینطور لباسارو می‏پوشم تا پسرم عادت کنه و براش طبیعی بشه، فردا تو خیابون به بقیه نگاه نکنه!» این استدلال را بارها و بارها از افراد مختلف شنیده‌ام. هرگز در مورد پسرم فکر نادرستی نمی‏کردم اما دلم می‌خواست حد و حریم‌ها را حفظ کنم. به نظرم با این‌کار به سن و سال و شخصیتش احترام می‌گذاشتم. چشمم به همکارم افتاد، در حالی که یک دامن بلند را به خانم فروشنده می‌داد گفت: «همینو برمی‌دارم، می‌تونم طوری بپوشم که به جای پیراهن ازش استفاده کنم!» 

 

خط قرمزهای من... خط قرمزهای تو...

طالبی‌ها و شکر را روی توی مخلوط کن ریختم و روشنش کردم. لیوان‌ها را روی میز چیدم و آب طالبی را توی لیوان‌ها ریختم، با شنیدن صدای در از آشپزخانه بیرون رفتم که دیدم مسعود آمده است. طبق معمول از گرمای هوا شکایت می‏کرد و درجه کولر را روی نهایت سرعتش می‏گذاشت. اعتراض کردم: «چرا کولرو زیاد می‏کنی؟ بذار از راه برسی.» انگار نه انگار که من آنجا ایستاده بودم و بی توجه به اعتراضم، همان جا توی هال لباسش را درآورد و روی مبل، جلوی کولر نشست. دلم می‏خواست بگویم لباست را توی اتاق عوض کن، توی اتاق خودت هرطور خواستی بپوش و بگرد، دوست داشتم خودش متوجه شود فقط این من و مادر نیستیم که باید حواسمان به طرز لباس پوشیدن‌مان باشد. چرا نمی‏فهمید رعایت این موضوع وظیفه او هم هست، اصلا چرا فقط من باید رعایت کنم؟چون دخترم؟ او چون پسر است می‌تواند بدون زیرپیراهنی و با یک شلوارک کوتاه در خانه بگردد؟! اما حیف که نمی‏توانستم هیچکدام از این‌ها را به او بگویم. از دست خودم که نمی‌توانستم تا این اندازه رک باشم لجم گرفته بود. با خودم فکر می‏کنم شاید بالاخره از رفتارم متوجه شود. لیوان آب طالبی را برمی‏دارم و می‏روم توی اتاقم می‏نشینم.

 

حریم خصوصی مرا عمومی نکنید...

دیگر از خیره‌شدن به عقربه‌های ساعت که هر یک دقیقه‌اش برای من انگار اندازه یک ساعت طول می‏کشید خسته شدم و امیدوار بودم زودتر تمام شود. بعد از ساعت‌ها گفتگو و بحث در مورد موضوعات مختلف از سیاست گرفته تا جدیدترین اخبار فامیل و آشنایان، بالاخره چند لحظه سکوت برقرار می‏شود. از فکر این‌که با ته‌کشیدن صحبت‌ها، حتما دیگر پایان میهمانی است ذوق زده شدم، اما بعد از مدت کوتاهی وقتی مادرم را دیدم که تعداد زیادی آلبوم عکس‌های خانوادگی را در دست داشت حسابی نا امید شدم. ترجیح دادم به اظهار نظر میهمانان درباره عکس‌ها گوش نکنم که با شنیدن اسمم توجهم جلب شد. مادرم داشت عکس‌های کودکی مرا نشان می‌داد. همان که در حال شن‌بازی در ساحل بودم و آن یکی داخل حمام را. در حالیکه داشتم از خجالت آب می‏شدم امیدوارم بودم دیگر جلوتر نرود یا مثل آن تصاویر، عکسی نداشته باشم. اصلا چرا بدون اجازه من آن را به همه نشان داد، چرا با خودش فکر نمی‏کند شاید من دوست نداشته باشم حتی زمان کودکی،کسی من را در آن وضعیت ببیند. چطور همین حالا هم متوجه احساس خجالت من نمی‏شود. اصلا چرا باید چنین عکس‌هایی از من می‌گرفتند. میهمانی که تمام شود عکس‌هایم را از آلبوم‌ها برمی‏دارم.‌¬ 

نظرات کاربران
کد امنیتی