سلام کَن! خداحافظ سینما!
شاخ هفته

سلام کَن! خداحافظ سینما!

نویسنده : m_bahari - محمد ناصر حق‌خواه

سلام کَن! خداحافظ سینما!

m_bahari

08/03/95

یادداشت کاربران – قاب جادویی

ساعت 12

 

یادمان بخیر! یاد آن روزهایی که رویِ سینما به مردم بود. روزهایی که مردم سینما را مثل یک دوست، یک فامیل در کنار خودشان داشتند. حالا گیرم این دوست خیلی محبوب نبود، این فامیل هنوز جا باز نکرده بود... اما فامیل بود، دوست بود. دوست که باشی، حتی اگر دوستت را ناراحت کرده باشی، رهایش نمی‌کنی. خودش را می‌چسبی، دلش را بدست می‌آوری، نگاهت فقط به خود اوست.

وایسا سینما! برگرد! نگاه کن به مردمت. متنفر نباش از این مردم که «اخراجی‌ها» را دوست دارند. رو نچرخان از این مردم! درست است، شاید نتوانی رفتارشان را هنوز درست پیش‌بینی کنی، اما این تویی که باید یاد بگیری، تویی که روز اول آمدی و خواستی با این مردم دوست باشی، حالا به این زودی داری قهر می‌کنی؟ می‌خواهی بروی به خانه اروپایی‌ای که از آن آمده‌ای؟

ما فکر کرده بودیم مهرمان به دلت افتاده... اما تو زودی رفتی پیش فامیل‌های آن ورِ آبی‌ات. حالا که نتوانستی قاعده‌ی محبت ما را پیدا کنی می‌خواهی فکرمان را عوض کنی؟ به جای آن‌که ببینی ما چه دوست داریم، می‌خواهی کاری کنی آن چیزی را دوست داشته باشیم که تو دوست داری؟ مسیر را عوضی می‌روی رفیق! این دوستی نشد که تو نگاهت به «کَن» باشد و من هم نگاهم به همانجا. دوستی این است که چشم‌مان را به چشم هم بدوزیم. تو نگفته‌های مرا بخوانی و من لطف‌های تو را روی هوا ببرم که عاشق بمانی... که بمانی...

کِی بود که با «جمشید هاشم‌پور» میخکوب‌مان می‌کردی؟ کی بود که فیلم جنگی و حادثه‌ای برایمان می‌ساختی؟ کی بود که «کلاه قرمزی»ات بزرگ و کوچک‌مان را می‌کشاند به سینما؟ «خواهران غریب»ت همه را می‌خنداند و به گریه می‌انداخت؟ یادش بخیر! چه خوب پابندمان کرده بودی!

حالا ولی سر به هوا شده‌ای... دلت به «جیم جارموش» خوش است که بخندد به شوخی‌ات. کاری کرده‌ای خوش‌مان بیاید که به ما لبخند بزنند، برایمان دست بزنند... من ولی گول نمی‌خورم. ما بنا بود معشوق تو باشیم، نه عاشقِ تو! بنا بود ما محورِ این آسیاب باشیم، اما حالا تو داری ما را سر می‌دوانی. فکر نکن حواس‌مان نیست. فکر نکن نمی فهمیم «ابد و یک روز»ت هوای کدام وَر را دارد! فکر نکن نمی‌فهمیم با این فیلم‌های سرد و لرزان و خشن، می‌خواهی دمِ کدام‌ها را ببینی. راستی تو که جایزه‌ات را گرفتی، دیگر اصلا برایت مهم هست که مردم ببینندت یا نه؟! چه باک! اگر مردم هم نبینند خواهی گفت مردم‌مان هنوز متمدن نشده‌اند!

سینما! زودتر به ما نشان بده که هنوز خاطرِ ما را می‌خواهی. زودتر یک عاشق توی ساختارت پرورش بده که به ما هدیه بدهد، شادمان کند، بترساندمان، میخکوب‌مان کند. انقدر هی نقد اجتماعی تحویل‌مان ندهد. آن‌قدر بنیانِ اخلاق برای‌مان زیر سوال نبرد! آن‌قدر کانونِ خانواده از هم نپاشد! سینما جان! برگرد از آن طرف. حواست به این طرف باشد.

 

محمد ناصر حق‌خواه

نمى‌دانم با حرفى كه ميزنى موافقم يا مخالف؛ آن‌‌قدر خوب گفته‌اى از دور شدن جماعت كوچه و بازار از سينما و آن‌قدر  با عقل جور است و با دل هماهنگ  كه نمى‌خواهم مخالفش باشم؛ اما مگر يادت رفته و يادم مى‌رود ساخته‌هاى عجيب و غريبى كه به نام سينما و به كام بساز بفروش‌ها روى پرده نشان‌مان مى‌دادند؟ مگر مى‌شود منكر اين شد كه آن تفريط مضحك اين افراطِ گاهى غم‌انگيز را باعث شده. دلم مى‌خواهد به جاى اينكه همه تقصير را به گردن مسافران فرانسه بياندازم، نگاهى هم به گذشته دوست نداشتنى كه گذرانديم بكنم و متوسط رو به بالا را به ضعيف رو به پايين ترجيح دهم. از آن‌طرف هم دلم را به آينده‌اى كه روشن مى‌نمايد و بارقه اميدى كه چند وقتى است از  «گيشه» تا «كن» توى چشم مى‌زند خوش كنم.

نظرات کاربران
کد امنیتی