آيا به «اميد»، اميدي هست؟
نوجوان

آيا به «اميد»، اميدي هست؟

نویسنده :

حياط کلانتري، 40-50 متهم، از همه نوع آن. صف به صف پشت سر هم نشسته‌اند. چشم‌ها بسته، دست‌ها دو‌به‌دو و برخي هم سه‌به‌سه با آهن سرد به هم متصل شده است. همه‌شان را در يک لحظه از جلوي چشمانم مي‌گذرانم. سرها پايين است. برخي در حال پچ‌پچ کردن، چه بسا هماهنگ براي پاسخ بازجويي. تعدادي تا صداي عبور پايي را مي‌شنوند، شروع مي‌کنند به تمامي مقدسات قسم خوردن که بي‌گناهند. از دور که نگاه‌شان مي‌کردم، تقريبا هيچ کدام‌شان توجهم را جلب نمي‌کردند، اما نه! صف آخر، نفر آخر، او بين اين جمعيت خلافکار چه‌کار مي‌کرد؟ نوجواني حدودا 12-13 ساله. سوژه را پيدا کردم، به طرفش مي‌روم:

يکي حدود 50 ساله است و آن يکي 13 ساله. اين دو متهماني بودند، همکار. همکار در زدن جيب خلق‌ا...! «اميد» 13ساله، بر خلاف بسياري از متهمان هنوز ترک تحصيل نکرده بود و شايد از دو سوم مجرمان آن روز کلانتري حتي با سوادتر بوده باشد. مدل موهايش، کفش و لباسي که به تن داشت، همگي حاکي از اين بود که هنوز حال و هواي سرکشي و جهالت به ظاهر و انشاءا... به باطنش رسوخ نکرده است. اما صد حيف که راهش را از نوجواني براي زندگي کج انتخاب کرده بود.

مرد ميانسال و «اميد» يک باند شده بودند، مرد سرکرده باند و کلا هم در 30 سال اخير فقط 3 سال بيرون از زندان گذرانده بود. ترفند جيب بري‌شان بدين صورت بود که نوجوان ماجراي واقعي اما تلخ ما، نقش اول آن را بازي مي‌کرد. «اميد» در هر کارشان ابتدا به شکل نمايشي از دست پيرمرد، سرکرده باند فرار مي‌کرد و به دامن مردم پناه مي‌آورد، همان زمان که سوژه مورد نظرشان سرگرم صحبت و دلجويي «اميد» بود، مرد جيب مردم را به طرفه‌العيني خالي از هست و نيست مي‌کرد. اميد سابقه‌دار شده بود، اما افسوس که اولين سابقه نقش آفريني هنري‌اش را در بد فيلمي نقش زده بود. تا وقتي دست به دست پيرمرد ايستاده بود، زير همه چيز مي‌زد، جلوي تمامي پليس‌ها و ماموران از مرد 50 ساله مي‌ترسيد اما همين که دستانش را باز شده ديد و کمي آرام شد، شروع کرد.

وقتي لابه‌لاي حرف‌هايش سؤال مي‌کرد که «اجازه مي‌دهيد باز هم مدرسه بروم؟» مانده بودم که دلم براي او بسوزد يا براي مال‌باختگان که معلوم نبود هر کدام چه گرفتاري و مشکلي داشته‌اند.

معمولا نوجواني در اين سن و سال در کانون توجه خانواده است و حرکاتش مدام زير ذره‌بين، البته براي تربيت صحيح. اين‌که کي و کجا از خانه بيرون مي‌رود، چه دوستاني دارد، اوضاع درس و مدرسه‌اش چه‌طور است و چه نيازهايي دارد. تمام اين نکات براي ما سؤال بود که مگر سايه پدر و مادر بالاي سر «اميد» نيست.

پرسيديم که وقتي دير به دير به خانه مي‌رفتي، وسايلي که براي خودت مي‌خريدي و پول‌هايي که همراهت بود؛ پدر و مادرت چيزي از تو نمي‌پرسيدند؟ گفت: «پدر ندارم، يعني دارم اما هفته‌اي يک بار، شايد به خانه بيايد، بيشتر خانه زن دومش است‌...»

همين اندازه که جواب داد، جواب مابقي سوال‌هايم را گرفتم. فهميدم اين آب زلال از کجا گل‌آلود شده است، تبرئه‌اش نمي‌کنم اما...

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محبوب‌ترین اسباب‌بازی سال 2017 که رقیـب بـازی‌های انـدرویدی است!

#fidget_spinner

٩٦/٠٥/٢٦
هشت قسمت از فصل دوم «شهرزاد» پخش شد اما خاطره قبل تکرار نشد!

تو آن عهدی که با من بسته بودی؟

٩٦/٠٥/٢٦
آنتن

بدن‌سازی به سبک جیم!

٩٦/٠٥/٢٦
تلگجیم

تلگجیم499

٩٦/٠٥/٢٦

اندر مصائب خاص بودن!

٩٦/٠٥/٢٦
ذهن زیبا

ذهن زیبا 499

٩٦/٠٥/٢٦
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و جوانی

٩٦/٠٥/٢٦
درباره ناکامی بزرگ «اوسین بولت» در آخرین مسابقه زندگی‌اش

خداحافظی تلخ ابرقهرمان!

٩٦/٠٥/٢٦
به بهانه واقعه میرزا اولنگ، موضوع ویژه این‌ هفته دیباچه‌ای است بر درد و غم جانسوز همسایه هم‌خون‌ و فره

از رنج برادر افغانم

٩٦/٠٥/٢٦
شاخ هفته

امتحان کردن هنر نمی‌باشد

٩٦/٠٥/٢٦
ناصرخان آکتور سینما

نکشی ما رو با رکورد‌هات!

٩٦/٠٥/٢٦
آیا اکران «زادبوم»، می‌تواند آغازی برای نمایش فیلم‌هایی که مشکل پروانه نمایش داشتند، باشد

زادبوم، شروع یک پایان؟!

٩٦/٠٥/٢٦

لحظه نبودنش

٩٦/٠٥/٢٦

جوابی که کسی را ناراحت نکند!

٩٦/٠٥/٢٦

علی دایی و باز هم گل

٩٦/٠٥/٢٦
پایان‌نامه

خیلی مارمولکی!

٩٦/٠٥/٢٦
به بـهانه خبر ساخت سه‌گانه‌ای جــــــدید از مجموعه «نابــودگر»

بازگشت نابودگـــر 70 سـاله

٩٦/٠٥/٢٦
کافه جهان نما

استرالیا، سرزمین سبز احترام

٩٦/٠٥/٢٦
جانونی

سیمرغ بلورین بهترین غذای ایرانی، در دستان پلو خورش!

٩٦/٠٥/٢٦
جارچی

جارچی 499

٩٦/٠٥/٢٦
تبلیغات