زیر پوست زندگی خوابگاهی
چند روایت واقعی از ابعاد پنهان مانده زندگی ما در خوابگاه‌های دانشجویی

زیر پوست زندگی خوابگاهی

نویسنده : الهام یوسفی

 آلبوم را که با مهری ورق می‌زنیم صدها خاطره می‌ریزد روی فرش اتاقم. مهری دو روز است که از شهرشان آمده خانه ما. همه دوران دانشجویی، با مهری رفیق گرمابه و گلستان بودیم. اول هم‌کلاسی‌ام بود و بعد هم‌اتاقی خوابگاهم شد. وقتی فهمیدیم چقدر با هم جفت‌وجوریم تصمیم گرفتیم هم‌اتاقی شویم. طبقه دوم اتاق 207. من، مهری، زهرا و سمیه. حالا آلبوم را ورق می‌زنیم و عکس‌های همان روزهای خوابگاه را می‌بینیم. گذشته جلوی چشم‌مان می‌آید. عکس دسته‌جمعی‌مان در تولد سمیه، عکسی که برای جشن کوچک نامزدی زهرا در اتاق گرفتیم. چای خوردن‌ها و شام و ناهارهای خوابگاه. خاطره‌ها که می‌آید خوب و بد و تلخ و شیرینش با هم از جلوی چشم‌مان عبور می‌کند. ناگهان دو تایی به یاد عفت می‌افتیم و گریه‌مان می‌گیرد از یادآوری مرگ زودهنگامش... بعد هم یاد عاطفه... خوابگاه مثل یک شهر بود، شهری با قوانین خاص خودش.

کاش عاطفه، عاطفه می‌ماند... 

عاطفه را اولین بار وقتی دیدم که رفتم اتاق مهری و ملیحه برای چای خوردن. من خوابگاهی نبودم ولی به خاطر هم‌کلاس‌بودن با مهری و ملیحه، خیلی وقت‌ها می‌رفتم اتاق‌شان. چای می‌خوردیم و روزهایی که فراموشمان می‌شد غذای سلف را رزرو کنیم گاهی هم ناهارکی درست می‌کردیم و دور هم می‌خوردیم. عاطفه دختر آرام و سربه‌زیری بود و خیلی هم خوشگل. از رشت آمده بود. خیاطی می‌‌کرد و همیشه خدا هم می‌خندید. سالِ اولی بود که دانشگاه قبول شده بودیم. عاطفه آن‌وقت‌ها هم‌اتاقی مهری و ملیحه بود. دختر ساده و دوست‌داشتنی و همیشه بشاش خوابگاه وقتی سال بعد پایش به اتاق بهاره باز شد همه‌چیز تغییر کرد. دو ترم بعد که عاطفه را دیدم دیگر از آن دختر ساده خبری نبود. آن‌قدر بد لباس می‌پوشید که با این‌که زن بودم رویم نمی‌شد نگاهش کنم. البته از این بدپوشیدن‌ها در خوابگاه کم نبود، ولی از عاطفه انتظار نمی‌رفت. بیرون که می‌رفت از هفت فرسنگی رنگ رژلبش پیدا بود. شوخی‌هایش آن‌قدر زشت و زننده بود که از خجالت سرخ می‌شدیم. مهری می‌گفت دائما با بهاره و دوستانش در پاساژهای بالاشهر می‌گردد. مهری و ملیحه آن روز شاید وقت نگاه کردن به آلبوم عکس دوران دانشجویی‌شان به این فکر کردند که شاید باید بیشتر حواس‌شان به عاطفه بود... شاید اگر حواس‌شان بود...

 

دکترها و مهندس‌ها در گندابی به نام خواب‌گاه

محسن از آن پسرهای ترو تمیز و پاستوریزه‌ای بود که از لحظه پا گذاشتن به خوابگاه زندگی‌اش زیر و رو شد. اوائل فکر کرد می‌تواند هم‌اتاقی‌هایش را اصلاح کند. بعد از چهارسال به این فکرش می‌خندید. اولین باری که از کلاس آمد و جوراب‌هایش را شست و روی طناب پهن کرد بچه‌ها حسابی دستش انداختند. کارش شده بود جمع کردن لباس زیر و زیر شلواری و کاغذپاره‌های بچه‌ها از وسط اتاق. کم‌کم احساس می‌کرد به جای دانشجو، مستخدم خوابگاه است. پیش‌آمده بود برود توالت هم بشورد. وقتی چند روز می‌رفت شهرشان و بچه‌ها بودند، اتاق بوی گند می‌گرفت. اصلا وضع بیشتر اتاق‌های خوابگاه همین بود. بوی غذای مونده، جورابی که سال‌ها رنگ آب ندیده بود، بوی سیگارهای یواشکی. حالش داشت از این خوابگاه بوگندو به هم می‌خورد. یک‌بار سعید- هم‌اتاقی‌اش- لباس‌هایش را برای شستن خیس کرده بود و بعد از یک‌ هفته بوی گند لباس‌های کرم‌افتاده و لیزشده صدای مسئول خوابگاه را درآورد. فقط این‌ها هم نبود. آلودگی صوتی، صدای آوازخواندن و قهقه‌های هفت ریشتری اتاق بغلی ساعت دو شب، لخ‌لخ دمپایی‌ها، بوی غذای ته‌گرفته و هزاران چیز دیگر محسن را به این فکر انداخته بود که روزی برنامه‌ریز درس‌های دانشگاهی بشود و یکی- دو واحد درسی اجباری برای همه رشته‌ها بگذارد، مخصوص خوابگاهی‌ها. درسی به نام «شناخت وظایف و حقوق در زندگی خوابگاهی».

 

لب‌تاپ‌ هم‌اتاقی‌ام عفونی‌ست

«من از این چیزها نگاه نمی‌کنم! شما هم نکنید. والا ما که شوهر داریم رومون نمیشه بشینیم ازینا نگاه کنیم.» مریم این را گفت و رفت روی تختش، پشت به لب‌تاپ بچه‌ها نشست و کتابش را برداشت. سمیرا اخمی کرد و گفت: «مریم تو هم خیلی سخت می‌گیری. همه بچه‌های خوابگاه از این فیلما می‌بینن. اصلا همه فیلمای خارجی پر از این صحنه‌هاس.» مریم چایی را برداشت، لبی تر کرد و گفت: «چرا الکی از خودت حرف درمیاری. کجا همه می‌بینن؟! بعدم فیلم داریم تا فیلم. این فیلما که شما می‌بینین که همش صحنس، وسطش دو تا سکانس معمولی هم داره. خودتو نزن به اون راه.» بعد مریم رو کرد به سعیده و گفت: «تو دیگه چرا دکتر؟!» سعیده که از درس‌خون‌ترین بچه‌های خوابگاه بود با شرمندگی گفت: «راستش نمی‌دونم! حوصلم سررفته بود خواستم تنوع بشه. تو این خوابگاه کوفتی مگه کار دیگه‌‌ای هم می‌شه کرد.» این بحث هر شب‌شان بود. مریم هم عاشق فیلم دیدن بود. بهترین شاهکارهای سینما دنیا را دیده بود و می‌فهمید فرق است میان این فیلم‌ها و آن‌ها. ولی این را هم می‌دانست توی لب‌تاپ خیلی از بچه‌های خوابگاه پر است از فیلم‌هایی پورنو و مسئله‌دار. 

 

دشمن یا هم‌اتاقی؟ مسئله این است

با عصبانیت سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت: «خُب بنده عوضی خدا! تو که می‌دونی من تو نور خوابم نمی‌بره خاموش کن او چراغ لعنتی و [بوووق] را...» محمود که داشت با صدای بلند تعقیبات و دعاهای بعد از نماز صبحش را می‌خواند محل نداد و زیرلبی یک چیزی هم بار علی کرد. کار هر روزش بود، صبح‌ها بعد از نماز تا یک ساعت می‌نشست پای سجاده و با صدای بلند و زیر نور روشن مهتابی دعا می‌خواند. علی کفرش درمی‌آمد اما مسعود، هم‌اتاقی دیگرشان چیزی نمی‌گفت، یاد گرفته بود با روش خودش تلافی کند. شب‌ها با صدای بلند توی لب‌تاپش فیلم‌ می‌دید یا موسیقی‌های پر سروصدا گوش می‌داد. محمود هم برای این‌که لج او را در بیاورد صدای مداحی گوشی‌اش را بلند می‌کرد. زندگی‌شان شده بود لج‌ولج‌بازی. علی مانده بود وسط جنگ این دو نفر. کارشان به جایی رسیده بود که مسعود با صدای بلند پیامک‌های عاشقانه- شاید هم ساختگی- دخترانی که ادعا می‌کرد دوست‌دارانش هستند را برای علی می‌خواند تا محمود کفری شود. اصلا یک‌سالی که مجبور بودند هم‌اتاقی باشند، در واقع اتاق‌شان اتاق نبود میدان جنگ بود... مسعود بعد از آن، از همه مذهبی‌ها بدش می‌آمد، با این‌که خیلی از دوستان مذهبی‌اش مثل محمود نبودند اما تنفر از محمود جایش را به تنفر از مذهبی‌ها داده بود. محمود هم هیچ‌وقت نفهمید چه بلایی سر هم اتاقی‌های مختلفش در این چهار سال دانشجویی آورده.

نظرات کاربران
کد امنیتی