ممنون كه هستيد!

ممنون كه هستيد!

نویسنده : محمدناصر حق خواه

روايت اول

امروز شهاب حسينى صدايش مى‌كنند؛ اما براى نسل ما سيد شهاب‌الدين حسينى تنكابنى بود؛ مجرى بانمك برنامه «اكسيژن» با شلوار گشاد پيل‌دار و ژاكت‌‌هايى كه چند سايزى برايش بزرگ بودند؛ بعد سيروس‌مقدم نقش اول سريالش را به او سپرد و اسمش شد پليس جوان. کم‌کم به سینما رفت، شهاب، طلايى بود؛ برعكسِ نامش ناگهان نيامد و ناگهان محو نشد، چشمِ رنگى و دماغ‌عملى نداشت؛ آقاى پارادوكس‌ها بود، پارادوكس ستاره بودن و ساده بودن، پارادوكس در منفى‌ترين نقش دوست‌داشتنى بودن؛ آخر مگر مى‌شود همه دوستت بدارند بشر؟

اما شهاب اين‌بار ناراحت‌مان كرد؛ وقتى رفت آن بالا كه نخل طلا بگيرد و تقديمش كرد به همه مردم سرزمينش؛ همان‌جا بود كه جهانى را واداشت كه دوستش بدارند، آقا شهاب‌الدين! همين ما كه عاشقت بوديم بس نبود كه رقيب‌تراشى كردى؟

روايت دوم

شما او را مى‌شناختيد؟ راستش من كه نه. 17-16 سال پيش اسمش لابلاى تيتراژ‌ سريال‌‌هاى تلويزيونى ديده مى‌شد و آن‌قدر تركيبِ دو واژه اصغر‌ و فرهادى به ياد نماندنى بود كه كمتر كسى مى‌دانست «روزگار‌جوانى» و «كنكورى‌ها» را او نوشته. خيلى شبيه قهرمان روايت اول است؛ او هم بى سر و صدا، بى حاشيه؛ آن‌قدر كه حالا كه فخر سينماى مملكت است و از اسكار گرفته تا خرس طلايى و گلدن‌گلوب و نخل‌طلا و سيمرغ و آن‌چه كه خوبان همه دارند را يك جا دارد؛ حالا كه تهيه‌كننده‌هاى بين‌المللى سبيل به سبيل در صف كار با او نشسته‌اند، هنوز همان اصغر‌ فرهادى ايرانى است؛ بى اظهار نظرهاى عجيب و غريب و هنوز عاشق كار در مملكت خودش. اين نخل‌طلا اما براى او و ما و بعضى‌ها معناى ديگرى هم داشت؛ اگر بنا به اين بود كه به هر كه سياه‌نمايى بهتر بلد است، جايزه بدهند؛ اصغر نبايد از فرانسه گرفته تا امريكا تا آلمان و ايتاليا از همه احسنت بشنود؛ مگر اين‌كه بگويند او جورى سياه‌نمايى مى‌كند كه هر جشنواره و مراسمى با هر سبك فرهنگ و رويكرد سياسى از او راضى است! كه اگر چنين باشد، باز هم نشان از هنر اوست. اما چه اين را بگويند چه نگويند، چه بخواهيم باور كنيم چه نه؛ حالا اصغر و فرهادى در كنار هم به يادماندنى‌ترين تركيب سينمايى شده و سينماى اين مرز پرگهر را يك تنه به جايى رسانده كه بگوييم: «يكى مرد جنگى به از صد هزار.»

نظرات کاربران
کد امنیتی