مرا هزار امید است و هر هزار تویی...
شاخ هفته

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

نویسنده : sajede_gh - صدیقه سادات بهشتی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...


sajede_gh

02/02/94

یادداشت کاربران – جزیره

ساعت 14

 

باران ریز ریز می‌بارد. آرام قدم می‌زنم، با نفسی عمیق حجم زیادی از هوای بارانی و بهاری را وارد ریه‌ها می‌کنم و زمزمه می کنم: «تو می‌فهمی حال و هوای منو، خبر داری از حس دلتنگیام/ تمام جهان چشم به راه توئه، بگو من کدوم سمت دنیا بیام.»

باران کمی تند شده، می‌ایستم، سرم را بالا می‌گیرم، صورتم خیس می‌شود. یاد مادربزرگ می‌افتم. چند سال است که سردرد امانش را بریده؟ چند سال است با دردهایش کنار آمده؟ به پدربزرگ فکر می‌کنم. چقدر برای پسرهایش زحمت کشید؟ چقدر آرزو داشت؟ چرا این روزها اینقدر غمگین و گرفته است؟ دوباره راه می‌افتم. صدایی انگار در سرم می‌پیچد: «به امید این‌که یه روزی بیای، دعا می‌کنم با تمام وجود / که ای کاش می‌شد ببینم تو رو، که ای کاش هر روز من جمعه بود.»

آهی از ته دل می‌کشم. انگار باران بند آمده اما صورتم خیس است. حواسم پرت خاله‌ست. تازه خانه خریدند و دستشان تنگ است. کاش می‌توانستم کمک‌شان کنم. این فکرها تمام شدنی نیست. فلانی بچه‌اش در بستر بیماریست. آن یکی دلش می‌خواهد بچه‌دار شود. یکی دنبال کار است و هر چه می‌گردد پیدا نمی‌کند. دوستی دارم که می‌خواهد طلاق بگیرد. یکی هست که مادرش را از دست داده، چقدر غصه در دلم جمع شده. چرا از دست من کاری بر نمی‌‌آید؟ چگونه دعا کنم تا مشکلات همه‌شان حل شود؟ این گره به دست چه کسی باز می‌شود؟ صدای تلفن همراهم را می‌شنوم. پیامی برایم آمده: «چقدر روز و شب بگذره تا بیای، چقدر بی تو دنیام دلگیر شه / چقدر چشم به راهت بمونم ولی، نیای و یه روز دیگه‌ام دیر شه.»

گره کار را پیدا کرده‌ام. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. به راهم ادامه می‌دهم و در ذهنم مرور می‌شود: «کسی می‌‌آید، کسی می‌آید که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست.... کسی که از صدای شرشر باران، از میان پچ پچ گل‌های اطلسی کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید و سفره را می‌‌اندازد، و نان را قسمت می‌کند، و باغ ملی را قسمت می‌کند، و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌‌کند، و روز اسم نویسی را قسمت می‌کند، و نمره‌ی مریض خانه را قسمت می‌کند، و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند، و درخت‌های دختر سید جواد را قسمت می‌‌کند، و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند، و سهم ما را می‌دهد... کسی می‌آید، کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچکس نیست.»

دستم را روی گلبرگ‌های نم‌دار می‌کشم و بلند می‌گویم: «ولی من یه عمره نشستم بیای، تو عطر غریب گل نرگسی/ هنوز تا همیشه دلم روشنه، که بعد از دعای فرج میرسی.»

 

صدیقه سادات بهشتی

وقتی که بیایی...

آدم دلش می‌خواهد دیگران او را به خاطر خودش بخواهند، دلش می‌خواهد هر جا که وارد شد بگویند فلانی آمد، بروید استقبالش، برویم کنارش دوتا کلمه حرف خوب بزنیم و بشنویم. دلش می‌خواهد محبت کنند به خاطر خود خودش نه به خاطر داشته‌هایش یا کارهایی که قرار است برای دیگران انجام بدهد، حالا فکرش را بکنید که این یک نفر وسیع است، همه خوبی‌های دنیا را توی خودش جمع کرده، دلش بزرگ است، روحش متعالی است، معنویتش انتها ندارد، آن وقت ما دلمان می خواهد بیاید و نان تقسیم کند، بیاید و سفره بیندازد، چکمه‌های لاستیکی و شربت سیاه سرفه قسمت کند، این ویژگی ما آدم‌هاست، شعرهای قشنگ می‌خوانیم و حرف‌های خوب می‌نویسیم ولی قدر آدم‌های بزرگ را نمی‌دانیم و راه را اشتباه می رویم

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات