شورش علیه خود!
داستان هایی از زندگی مجازی ما در هزارتوی فیلم و عکس های +18

شورش علیه خود!

نویسنده : اکرم انتصاری

روی یکی از صندلی های ایستگاه می نشینم تا قطار شهری برسد. از روی تابلوی انتظار ایستگاه می‌فهمم چند دقیقه‌ای وقت دارم و ترجیح می دهم در این فرصت کوتاه با چک‌کردن تلگرامم از دنیای مجازی باخبر شوم. هنوز کانال مورد نظر را باز نکردم که دخترخاله‌ام سحرis typing   می شود و تند تند می نویسد: 

سلام. خوبی؟ یه مشورت می‌خواستم ازت. 

می‌نویسم: چی شده؟ بگو.

سینا گوشیشو جا گذاشته بود امروز. منم فضولیم گل کرد. راستش پشمون شدم. تو گوشیش پر از عکسای منشوری بود. باورم نمی‌شه سیما! اینم چند تا از عکساش...

(سینا پسرخاله هجده ساله‌ام و برادر سحر است) از دیدن آن عکس‌ها خشکم می‌زند و دهانم باز می‌ماند. استیکر تعجب شدید می‌فرستم. 

بلافاصله سحر تایپ می‌کند: بگم به مامانم؟ 

به غافلگیری‌ام غلبه می‌کنم، می‌نویسم کنجکاوی در گوشی برادرش اشتباه بوده و اگر سینا بفهمد قید اعتماد به او را می زند. صبر کند و رفتارش طبیعی باشد تا بعد از ظهر در خانه‌شان با هم حرف بزنیم. ولی راستش خودم هم نمی‌دانم دقیقا باید در این مواقع چه کرد! فقط می‌دانم که باید جلوی واکنش‌های شدید را بگیرم.

 

فرمول اشتباه، جواب اشتباه!

نسیم به در اتاق تکیه داد و گفت: «چی داری تو کامپیوترت نوید؟ مامان دیروز خیلی کفری شده بود.» گمان کنم رنگم پرید. از صبح که مامان با من سرسنگین بود باید می‌فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. سریع رفتم روی پوشه مورد نظر تا یادم بیاید مامان چه چیزهایی را دیده... نفسم بند آمده بود بابت این بی‌احتیاطی. همین که مامان گوش‌تاگوش سرم را نبریده باید خدا را شکر می‌کردم. به احتمال زیاد تا چند ساعت بعد بدبخت می‌شوم. اگر نگویید دارم خودم را توجیه می‌کنم حرف‌هایی دارم که باید بزنم. راستش تقصیر من نیست. بعضی سوال‌ها در سن خاصی سراغ آدم می‌آید، اما راهی برای جوابش نیست. من اسمش را می‌گذارم کنجکاوی طبیعی. سعید می گوید با دیدن این فیلم و عکس‌ها به جواب هر سوالی می‌رسم، سعید می‌گوید این‌ها خودشان یک جزوه آموزشی تصویری بی دردسرند. پرسیدن بعضی سوال‌ها به نظر همه و مخصوصا مامان‌ و باباها و معلم‌ها کار غیراخلاقی است. همه را با یک چوب می‌رانند. یعنی هر کسی سوالی درباره مسائل جنسی دارد فاسد شده؟! به همه این چیزها از دم می‌گویند مسائل منشوری و خاک‌برسری. من هم رفتم سراغ جواب گرفتن از جاهای دیگر. حالا یک کم زیاده‌روی کردم. تقصیر من نبود. تقصیر فضای بی در و پیکر اینترنت بود. نمی‌خواهد بگویید دیدن این عکس‌ها ذهن آدم را مریض می کند، خودم می‌دانم. ولی هیچ‌کس این قدرها با من رفیق نیست تا جواب سوال‌هایم را بدهد پس سر تکان‌دادن و نچ‌نچ‌کردن را کنار بگذارید.

 

یک رشته اختلاف بلند بالا...

با گذشت چند سال، همکار ‌بودن در یک اتاق نتوانست ما را شبیه به هم کند. من و دو همکارم با این که هم جنسیم در نقطه مقابل هم قرار داریم. رشته اختلافی که سر دراز دارد، یک سر این اختلاف به مهاجرت یک بازیگر خانم ایرانی و پخش عکس های عجیبش برمی گردد. وقتی همکارانم عکس‌ها را روی صفحه مانتیور می‌بینند، می‌خندند و پچ‌پچ می‌کنند و مدام هم من را صدا می‌کنند تا با آن‌ها در تحلیل عکس‌ها همراهی کنم. چند روزی هم هست که فیلم‌های ویدئویی را با تلفن همراه توی گروه همکاران به اشتراک می‌گذارند. سنی ازشان گذشته. آدم فکر می‌کند این کارها فقط باید مال سن نوجوانی باشد. اما انگار سن و سال ندارد. گمان کنم برای‌شان شده یک عادت. شاید من مقصرم که هیچ وقت نمی توانم به آن ها بگویم کنجکاوی تا جایی طبیعی است ولی ادامه دادنش دست دادن به یک عادت مهارنشدنی است که آن سرش ناپیداست. گاهی فکر می‌کنم که این‌ها از بچه‌های‌شان چه توقعی دارند؟! 

 

به نفع خودمان اخم کنیم!

چند بار وسوسه شدم چند صفحه اینستاگرام را یواشکی دنبال کنم. اولی صفحه‌ای بود که بچه‌ها مدام عکس‌هایش را به هم نشان می‌دهند، نه این‌که عکس‌ها خیلی هم زننده باشد. از همین عکسای عشوه‌ها و اداهای سلفی دخترانه. حالا یک کم با لباس‌های‌ کوتاه‌تر و چسب‌تر. دختره هزار مدل عکس دارد، با ژست‌های مختلف. ولی انگار فقط به تن و هیکل خودش برای عکاسی علاقه‌مند است. راستش این صفحه را دنبال نکردم چون با دنبال کردنش احساس حماقت می‌کردم. یک حماقت دست‌جمعی. من که می‌دانم این عکس‌ها دروغی‌اند. من که می‌دانم افکت‌های اینستا معجزه می‌کند. من احمق نیستم. دومین صفحه را روی صفحه اصلی اینستاگرام دیدم و آن قدر کنجکاوم کرد که تا مرز جست‌و‌جوی صفحه رفتم، راستش نگاه هم کردم ولی وقتی یادم می‌آید دوستانم چه قدر راحت این عکس‌ها را نگاه می‌کنند و برای هم می‌فرستند حالم بد می‌شود. راستش را بخواهید می‌ترسم آن قدر باز و بسته‌کردن این صفحه‌ها و فکر‌کردن به آن‌ها برای من زیاد و طبیعی شود که هیچ‌طور نتوانم سر و ته آن را در ذهن خودم جمع کنم چه برسد به ذهن بقیه، از همین جا گفتم بس است. به خودم اخم کردم.

 

هر دردی درمون داره!

روبه‌رویم می‌نشیند. خیلی مضطرب به نظر می‌رسد. مدام با ناخن‌هایش بازی می‌کند و به دست‌هایش خیره می‌شود. همه اتفاقاتی که برایش افتاده است تعریف می کند. از این که کنجکاوی‌اش و حتی احساس‌های دیگری‌اش را با دیدن چند فیلم رفع می کند. از این‌که هر روز حالش بدتر می‌شود و انگار به این چیزها معتاد شده و  هر روز میلش به دیدن این فیلم‌ها بیشتر می‌شود. از کارهایی که بعد از دیدن این فیلم‌ها با خودش می‌کند اما درباره‌شان عذاب وجدان و احساس گناه دارد هم برایم گفت. سعی می‌کنم آرامَش کنم و به او دلداری بدهم، می گویم این نیازها و کنجکاوی‌ها تا حدی در وجود همه طبیعی است ولی اگر اتفاقی می افتد به خاطر این است که زیادی به آن میدان می دهیم. نگران نباش، به او اطمینان می‌دهم که با وجود همه این مسائل او تصمیم درستی گرفته و روش خوبی را برای حل مشکلش انتخاب کرده. راستی من یک روانشناس مشاورم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
آوای فاخته
آوای فاخته
٩٥/٠٢/٢٣
٠
٠
سلام بر شیمیست جوان مثله همیشه عالی مثله همیشه پاییزستانی
پربازدیدتریـــن ها
محبوب ترین کاراکترهای تاریخ بازی های ویدئویی را بشناسید

#سوپراستار_بازی ها

٩٦/٠٦/٢٣
یادداشت

خودکشی سازنده نهنگ آبی!

٩٦/٠٦/٢٣
مینیمال

نهنگ‌آبی یا نیسان آبی؟

٩٦/٠٦/٢٣
نگاهی به پراکندگی تیم‌های فوتبال چند لیگ معتبر اروپایی و مقایسه آن با لیگ ایران

خاک های فوتبال خیز

٩٦/٠٦/٢٣
نگاهی به فیلم نگار که ورای سینمای محافظه کارانه ماست

خلسه های دختری انتقام جو

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

با بروبچه‌های رامبد آشنا شوید

٩٦/٠٦/٢٣
درباره همه رفتارهای شگفت‌انگیز و غافلگیرکننده‌ای که از رامبد جوان دیدیم

رامبد چقدر سوپرایزمون می کنه؟ خیلی!

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

رامبد و انواع حاشیه های شخصی و کاری

٩٦/٠٦/٢٣
تلگجیم

تلگجیم 503

٩٦/٠٦/٢٣
چهره هفته

ماجامون خیلی هم خوبه

٩٦/٠٦/٢٣
به بهانه اکران فیلم «نگار» و روزهای پایانی «خندوانه» همه چیز درباره شخصیت و کارنامه رامبد جوان

رامبدانه

٩٦/٠٦/٢٣
کافه جهان نما

اتریش، سرزمین مدرنِ محترم

٩٦/٠٦/٢٣
یادداشت

لطفا خودمان را دوست داشته باشیم

٩٦/٠٦/٢٣
شاخ هفته

قبول دارم مقصرم

٩٦/٠٦/٢٢
پایان‌نامه

موسسات کشککی، اعتراضات اُملتی

٩٦/٠٦/٢٣
فتوچاپ

فتوچاپ 503

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

خوب و بد خندوانه در 4 فصلی که گذشت

٩٦/٠٦/٢٣
یادداشت

سینما رفتیم و افتاد مشکل‌ها...

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

رامبد به روایت رفقا

٩٦/٠٦/٢٣
به بهانه ثبت شدن نام «محمود خوردبین» در کتاب گینس سال 2018

شناسنامه پرسپولیس!

٩٦/٠٦/٢٣
تبلیغات