نقطه به ته خط رسید
گزارشی کوتاه از دومین دوره جشنواره نویسندگی «نقطه سر خط»

نقطه به ته خط رسید

نویسنده : مدیر سایت

وقتی پارسال برای اولین بار جشنواره نویسندگی نقطه سر خط را برگزار کردیم فکرش را نمی کردیم که دوباره بتوانیم در مقیاسی بزرگ‌تر این جشنواره را تکرار کنیم. اتفاقی که در اسفند 94 مثل اسفند 93 تکرار شد و این‌بار درست در روزهایی که در کشور انتخابات برگزار می‌شد، دومین دوره جشنواره با موضوع «انتخاب» کلید خورد. بعد از اتمام مهلت رسمی ارسال آثار، 896 اثر به دستمان رسید. آثاری که در مرحله اول انتخاب شدند در ایام نوروز 95 در سایت جیم منتشر شدند و پس از آن مرحله نهایی جشنواره از بین 115 اثر باقیمانده انجام شد. بالاخره در آخرین روز فروردین برندگان نهایی مشخص شدند و به قول خودمان نقطه به ته خط رسید!

 

شعر، رقابت بزرگان

اتفاق ویژه ای که باعث شد بخش شعر رقابتش بسیار جذاب شود، حضور شعرای نامی کشورمان بود. کسانی که در خیلی از جشنواره‌ها مقام داشتند و برخی‌هایشان کتاب‌های شعرشان چاپ شده بود. در این بخش 215 اثر قابل قبول داشتیم و زحمت داوری این بخش بر عهده استاد محمد کاظم کاظمی، شاعر نام‌آشنا قرار داشت. شعر «سپیده آمده تا باز انتخاب بچینی» غیر از اینکه یک شعر فنی و تمام عیار است، به انتخابات هفتم اسفند ماه و انتخابی که مردم کردند نیز اشاره دارد.

نفر اول بخش شعر / سپیده آمده تا باز انتخاب بچینی/ آرش پورعلیزاده

سپیده آمده تا باز انتخاب بچینی

برو به باغ که یک شاخه انقلاب بچینی

رسیده موسمِ اردیبهشت چلّه‌ی سرما

گلِ محمدی آورده‌ام گلاب بچینی

اگرچه چشم و دل باغبان مراقب‌مان است

مباد خام شوی میوه‌ی خراب بچینی

کلاغ، آن سرِ آب است و قارقارکنان است

که خشت خام بیاری و روی آب بچینی

همیشه مزرعه‌ی باور تو سبز بماند

فقط سوال بکاری فقط جواب بچینی

همیشه در قفسِ خانه‌ات به جای قناری

فقط قلم بگذاری فقط کتاب بچینی

بگیر دامنِ خضری که راهِ چشمه بداند

تویی که بر سرِ آبی، چرا سراب بچینی؟

بیا که عاقبت این ابرها کنار بیایند

برو که هفتم اسفند آفتاب بچینی

***

 

داستان کوتاه، ترافیک آثار

نزدیک به 400 اثر در این بخش برای دبیرخانه جشنواره ارسال شد. تصورش را بکنید که داوری کردن بین 400 اثری که تقریبا هر کدامشان نزدیک به هزار کلمه است چه کار دشواری است. تقریبا مثل این است که بخواهید یک کتاب 200 صفحه‌ای را بخوانید و بین هر دو صفحه‌اش قضاوت کنید! این کار سخت جز با کمک داور گرامی، خانم نفسیه مرشدزاده سردبیر سابق همشهری داستان امکان پذیر نبود. «لبخند اسماعیل» یکی از داستان‌هایی بود که مهم‌ترین ویژگی‌اش تصویرسازی خوب و صد البته دیالوگ‌هایی هست که به خوبی ما را به جای کاراکتر اصلی داستان قرار می‌دهد.

نفر اول بخش داستان / لبخند اسماعیل/ رقیه یساقی

پاهایش را توی برف فرو می‌کند و تند تند جلو می‌رود. من قدم‌هایم را جای پای او می‌گذارم. نبرد سختی در پیش داریم... تلوتلو می‌خورم. برف تا زانوی من می‌رسد و او تا نیمه ساق پایش توی سفیدی گم می‌شود. برمی‌گردد و با غیظ نگاهم می‌کند.

«سریع‌تر سرباز... سریع‌تر... وقت تنگه.»

باز وقتی می‌بیند جای پایش با پوتین‌های پاره‌ام پر می‌شود، خیالش راحت می‌شود و به این راه لعنتی ادامه می‌دهد.

«تو مگه آموزش ندیدی؟ کی تو رو فرستاده این جا؟»

فقط نگاهش می‌کنم. از پشت، هیکل ضمختش شبیه بوفالو است؛ بوفالوی وحشی!

«تو به درد کار من نمی‌خوری. همون پریشب که گفتیم کی حاضره برای شناسایی منطقه بیاد و تو بلند شدی، سینه سپر کردی و گفتی من، می‌دونستم از پسش بر نمیای... اصرارت باعث شد قبول کنم.»

سفیدی برف‌ها چشمم را می‌زند. سفید و سفید و یک بوفالوی قهوه‌ای وسط سفیدی. چشمانم را می‌بندم. هوهوی باد توی گوشم زنگ می‌زند. چهره اسماعیل با آن موهای بلند قهوه‌ای و سبیل نازک پشت لبش، توی ذهنم می‌آید.

«پسر حواست کجاست؟ می‌گم بشین. دیگه نزدیک شدیم. چادراشونو نمی‌بینی؟»

همین طور به او زل می‌زنم؛ به صورت سرخش زل می‌زنم؛ به دست‌هایی که اسماعیل را قربانی کرده...

لوله ژ3 را به طرفش می‌گیرم. بهتش می‌زند. اسماعیل هم بهت زده نگاهم می‌کند. بوفالو داد می‌زند: «چیکار می‌کنی احمق؟»

صدای یخ زده‌ام از ته گلو در می‌آید: «تو اسماعیلو کشتی.»

«چی داری می‌گی؟»

«از بچگی با هم بزرگ شدیم... تو یه محل... تو فرستادیش روی مین»

«اسماعیل خودش انتخاب کرد»

«تو فرستادیش... تو زدی روی شونش... گفتی بارک ا... پهلوون.»

«روی فرماندت اسلحه گرفتی سرباز! می‌فهمی حکمت چیه؟»

خنده‌ام می‌گیرد. صدای قهقهه‌ام روی برف‌ها می‌نشیند و دل‌شان را آب می‌کند.

«همین جا می‌کشمت. کسی هم از ماجرا خبردار نمی‌شه. مگه نمی‌بینی نزدیک عراقیا ایم. چادراشونو نمی‌بینی؟ کی می‌فهمه من زدمت؟»

اسماعیل انگار دلش شور می‌زند؛ از چشم‌هایش معلوم است! لب‌های کلفت بوفالو مدام باز و بسته می‌شود. به حرف‌هایش توجهی نمی‌کنم.

«یا میان جنازتو بر می‌گردونن یا همین جا می‌پوسی و استخوناتم تو این برف پودر می‌شه»

دو چشم نگران اسماعیل توی هوا تاب می‌خورد. سرگیجه می‌گیرم. باز می‌خندم. خنده‌های او یادم می‌آید؛ قشنگ می‌خندید. حالا چهره اسماعیل با آن لبخند، از جلوی صورتم کنار نمی‌رود. خنده‌هایش آرامم می‌کند.

یک گلوله قلبش را سوراخ می‌کند. صدای تیر، کوهستانِ کردستان را پر می‌کند. قرمز سیری آرام آرام توی برف‌ها نفوذ می‌کند. تمام شد. اسماعیل بیشتر می‌خندد. فرمانده جلوتر می‌رود و پوتین‌های پاره‌ام جای پایش را پر می‌کند. نبرد سختی در پیش داریم.

***

 

یادداشت و یک اتفاق عجیب!

وقتی حدود 276 یادداشت با موضوع انتخاب به دستمان رسید، شاید تصورش سخت بود که بین همه این‌ها کسی نتواند مقام اول را کسب کند، ولی داور گرامی آقای سید محمد اسلامی پس از چندین دور مرور همه آثار باز هم بر نظر اولیه خودش بود. اینکه هیچ کسی بهترین یادداشت را ننوشته است! ولی خوب نفر دوم همیشه داریم. خلاصه این شد که «بستنی پنج اسکوب» که یک نوشته روان و همه فهم در مورد مفهوم انتخاب‌های کوچک است مقام دوم را آورد و به نمایندگی از مقام اول این‌جا قرار دارد.

نفر دوم بخش یادداشت / بستنی پنج اسکوب/ صدیقه حسینی

توی نامه‌ی آخرت نوشته بودی آدم قدرت انتخاب هیچ چیز را ندارد. گفته بودی که توی همه‌ی انتخاب‌های زندگی یک گزینه گذاشته‌اند جلویت و گفته‌اند: هی! پس چرا معطلی؟ انتخاب کن...

و من می‌دانم چرا این‌ها را می‌گویی! شاید به نظرت عجیب بیاید اما اگر فقط یک بار به یک بستنی فروشی سر زده بودی این حرف را نمی‌زدی! آن‌جا درست وقتی بستنی پنج اسکوپ سفارش می‌دهی و می‌خواهی پنج مزه از بین آن همه مزه انتخاب کنی تازه می‌فهمی انتخاب یعنی چه؟! این مزه‌ها می‌توانند خیلی نزدیک به هم باشند یا حتی خیلی دوووور و متفاوت...کسی چه می‌داند؟! اما همین که همه چیزش فقط و فقط دست خودت است قسمت خوب ماجراست. یعنی می‌خواهم بگویم آدم ممکن است به قول تو اختیارش را نداشته باشد که حتی زیپ شلوارش را بالا بکشد به خصوص که شلوارش به جای زیپی، دکمه‌ای باشد. آن وقت کار سخت می‌شود... سخت و پیچیده! اما می‌خواهم بگویم که با همه‌ی این‌ها حداقل برای انتخاب پنج اسکوپ بستنی‌ات آزادی! جدی می‌گویم. این یک مورد را گذاشته‌اند به عهده‌ی خومان! درست است که اسم‌مان را یکی دیگر انتخاب کرده و اگر به انتخاب خودمان بود یک قیافه‌ی دیگر، یک شهر دیگر یا حتی یک لهجه‌ی دیگر را برای خودمان انتخاب می‌کردیم... اما حداقل می‌توانیم پنج اسکوپ بستنی‌مان را خودمان انتخاب کنیم. می‌توانیم بگوییم شاتوتی... و تا بستنی‌فروش دستش را سمت ظرف شاتوتی می‌برد درست در لحظه‌ی آخر بگوییم نه! نه! شکلاتی... و خب اگر دیر بجنبیم و کار از کار گذشته باشد چه؟! ممکن است او اسکوپ را برگرداند سر جایش اما بهرحال مزه‌اش ته ظرفت باقی می‌ماند و مجبوری یک جوری تحملش کنی حتی اگر دوست نداشته باشی باز هم تاوان انتخاب خودت است! تاوان دیر انصراف دادنت از این انتخاب!

به نظر من که اولین راه خودشناسی همین است که بتوانی مزه‌های پنج اسکوپت را خودت تعیین کنی! واقعا بدون این چه طور می‌توانی خودت را بشناسی؟این بار که به یک بستنی فروشی رفتی سعی کن با دقت به مزه‌ها نگاه کنی! پنج تا از آن بهترین‌هایش برای توست. انتخاب کن!

نظرات کاربران
کد امنیتی