همراهی که فرصت‌های همراهی را می‌کُشد!

همراهی که فرصت‌های همراهی را می‌کُشد!

نویسنده : نعیمه زینبی

موبایل، شبکه‌های اجتماعی‌، تکنولوژی‌، اینترنت و ... هیچ کدام بد نیستند که مدام بخواهیم دادمان را بر سرشان خالی کنیم که شما باعث و بانی تمام مشکلات ما هستید و اگر شما نبودید الان همه چیز گل و بلبل بود و همه آدم‌ها با هم مهربان بودند. آن طفلکی‌ها به خواست خودشان به زندگی ما پا نگذاشتند و اصلا هم قصد دور کردن ما را از هم نداشتند. هر چه هست، مشکل از فرهنگ استفاده کننده است که نمی‌داند هر وسیله‌ی می‌تواند خوب باشد؛ اگر درست و به‌جا استفاده شود.

خصوصی شدن اماکن عمومی!

توی حال خودش نشسته بود و داشت به قسط خرید تلفن همراه جدیدش فکر می‌کرد که دو روز از موعد پرداختش گذشته بود. یک دفعه یاد گوشی نازنینش با آن گارد صورتی‌ افتاد که چند دقیقه‌ای جلوی چشمش نبود. زیپ جلوی کیفش را کشید و گوشی‌اش را در آورد و کلی قربان صدقه هیبت‌اش رفت که یک دفعه ندای «برقصا برقصا»ی محسن چاووشی فضای اتوبوس را پر کرد. هر کسی که توی حال خودش بود یا داشت ناشتا چرت می‌زد از جایش پرید و دنبال صدا گشت. کم‌کم متوجه شدند صدا متعلق به گوشی یک آقای میانسال است که وسط اتوبوس یک دستش به میله است و دست دیگرش به گوشی اندرویدی‌اش، که البته حالا داشت با صدای چند مگا هرتز در ثانیه اصوات گوش‌خراشی را در فضای تنگ و خفه اتوبوس پخش میکرد. وسط آن همه فشار و گرما و بوی بد و سرو‌صدای راننده مبنی بر کارت‌زدن، فقط شنیدن دعوای یک آقا با آن‌ورخطی‌اش کم بود که از چاکرم، مخلصم ابتدایی به غلط کردی‌؛ هر کار می‌تونی بکن و فحش و فحش کاری و حرفهای +18 ختم شد. فقط شانسی که مسافرین  داشتند این بود که او قبل از این‌که آدم آن‌ور خط را از توی امواج تلفن همراه احضار کند و بعضی موارد را نشانش بدهد، از اتوبوس پیاده شد. با رفتن مرد بعضی دوباره هندز فری را توی گوششان گذاشتند و بعضی هم تلگرام‌شان را باز کردند تا آنلاین گزارش اتفاقات اتوبوس را به دوستان‌شان بدهند. در همین اثنا تلفن خانمی زنگ خورد و الو الو صدا نمیاد و احوالپرسی‌های چرپ و چیلی این طرف خط با آن طرف خط شروع شد و از جهیزیه دختر فلانی تا خبر ورود داعش به کشور در تماس اخیر بحث و بررسی شد. 

 

فقط سکوت نیست که نشانه شخصیت است

وارد که شد طبق معمول رفت توی صندلی چهارم ردیف یکی مانده به آخر خودش را پهن کرد. قبل از او 9-8 نفری آمده بودند و توی صندلی‌های جلو نشسته بودند. ساعت راس 14 بود و دیگر وقتش بود که استاد از راه برسد و باز همان مباحث حوصله فرسا را شروع کند. گوشی‌اش را از جیبش در‌آورد و روی آیکن آبی تلگرامش کلیک کرد و انبوه گروه‌ها و پیام‌های جدید برایش باز شد. استاد طبق معمول با همان کت و شلوار خاکستری با قدم‌های آهسته وارد کلاس شد و چند نفر هم پشت سرش به سرعت وارد شدند و روی صندلی‌های خالی نشستند. استاد با ماژیک آبی روی تخته سفید و برق افتاده کلاس نوشت: انتگرال‌های چند‌گانه. هر چند دقیقه نگاهی به مرتضی می‌انداخت. مرتضی هنوز سرش توی گوشی‌اش بود که یک دفعه فکری از سرش گذشت. همین که استاد سرش را برگرداند تا  تابع ƒ(x, y, z) جدیدی روی تخته بنویسد دوربین گوشی‌اش را روشن کرد و این لحظه تاریخی را ثبت کرد و بلافاصله عکس آن را در اینستاگرامش به اشتراک گذاشت تا دوستان مجازی‌اش هم در هیجان این لحظه شریک باشند و نوشت: «من و استاد کلاس ریاضی یهویی... وقتی حوصله درس و دانشگاه و کلاس و استاد نباشد.» شب وقتی قبل از خواب اینستاگرامش را چک می‌کرد؛ دید یکی از فالورهایش به نام مریم‌33 برایش نوشته است: «من و اخراج شما از کلاس یهویی. دفعه آخرت باشد روی صندلی چهارم ردیف یکی مانده به آخر کلاس می‌بینمت آقای خجسته! کلاس جای این قرشمال بازی‌ها نیست پسر.»

 

حاکم بلامنازع جمع‌های خانوادگی

هنوز چند دقیقه‌ای از حضور دایی‌جان و زن‌دایی و سایر فامیل وابسته نگذشته بود که در اولین حرکت در جهت شکستن سکوت مجلس عید دیدنی شیما نوه دایی جان به مامانش اعلام کرد: «مامان گوشیت رو میدی؟» مامانش هم با چشم و ابرو گفت نه. شیمای شش سال و دو ما‌هه هم بلند شد و شروع کرد به چرخیدن دور گل‌های قالی‌. بابایش هم ترجیح  داد با همان گوشی سرش را گرم کند تا دور دور کردن توی آپارتمان 65 متری‌. همین حرکت کافی بود که یخ بقیه هم باز شود و در یک اقدام هماهنگ یکی یکی گوشی‌ها از جیب بیرون بیاید‌. خوردن اولین چایی هم باعث شد که طبق آیین پسرخالگی رویشان باز شود و به محض پرسیدن رمز وای‌فا توسط پسر دایی دومی همگی اقدام به وارد کردن رمز در گوشی‌هایشان کنند و دیگر سر مبارک را از توی گوشی خارج نکنند و اطلاعاتشان را در میهمانی به روز کنند. هر از چند گاهی هم یکی‌شان اگر جک یا نکته جالبی پیدا می‌کرد بلندبلند می‌خواند تا بقیه هم فیض ببرند. مامان که همیشه از گوشی به دست بودن ما شاکی بود زیر لب غر‌و‌لندی کرد و به روح پدر مخترع وای‌فا و اینترنت درود  فرستاد که این چه وضعی است که برای خانواده درست کرده‌اند. در همین اثنا صدای دینگ دینگ گوشی‌ام در آمد. آبجی مهتاب که آن طرف نشسته بود و داشت زل زل من را نگاه می‌کرد نوشته بود: «جای ول چرخیدن تو اینترنت پاشو ظرفا رو جمع کن. اون از عطیه که از صبح لیست مخاطبینش را دوره کرده و حرافی می‌کنه و این هم از تو.»

برایش نوشتم: خب امروز تولدشه طرح مکالمه رایگان داره. چکار کنه بیچاره؟!

چپ چپ نگاهم کرد و نوشت: منتظری من جمع کنم. پا‌شو دیگه.

 

موبایل وسیله است نه هدف!

مدتی معطل بود و داشت با نوک کفش‌های ورنی‌اش روی پارکت‌های قهوه‌ای دفتر شکل‌های خیالی می‌کشید. نگاهی به منشی دفتر انداخت و گفت: «من دیروز برای آقای مهندس توی تلگرام پیغام  گذاشتم که می‌رسم خدمت‌شون. چطور الان جلسه دارن؟» منشی بدون اینکه سرش را  تکان دهد چشمانش را به سمت مراجعه‌کننده گردانند و گفت: «مهندس تلگرام‌شان را روزهای تعطیل چک نمی‌کنند. جمعه را اختصاص داده‌اند به خانواده‌شان.» مرد که حالا بازی کلشش را باز کرده بود تا از وقتش استفاده کند گفت: «مگر می‌شود آدم اینترنت را کنار بگذارد آن هم با شغلی که ایشان دارند.» منشی این دفعه نگاه مستقیم حق به جانبی به او کرد و گفت: «بله ایشان برنامه دارند برای زندگیشان‌. فقط بین ساعت 22 تا 23 تلگرام‌شان را چک می‌کنند. آن هم روزهای غیر تعطیل.» مرد نیشخندی زد و ادامه داد: «ای بابا؛ تا کی جلسه‌شون...»که گوشی‌اش زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن. منشی توی همین چند لحظه‌ روی برگه چاپ کرد: «لطفا گوشی خود را در حالت سکوت قرار دهید.» و درست روبروی مرد گوشی به دست چسباند. مرد دستش را لای موهایش برد و گفت: «کارمندهای من نصف وقت‌شان سرشان توی گوشی‌شان است. اصلا چطور شما از وقتی من آمده‌ام گوشی‌تان را برنداشته‌اید‌؟» منشی نگاه متعجبی به مرد کرد و گفت: اینجا محیط کار است و چک کردن گوشی کار شخصی! شما چطور می‌توانید وقت کارتان کلش بازی کنید‌؟!

نظرات کاربران
کد امنیتی