خلق یک ایده داستانی
برگزیده سایت

خلق یک ایده داستانی

نویسنده : مدیر سایت

یادتان باشد تا وقتی اتفاقی در ایده‌های ساده ذهنی‌تان نیفتد، نمی‌توانند قابلیت تبدیل شدن به «ایده داستانی» را داشته باشند. یعنی «اتفاق» جزو جدانشدنی آن «ایده» است. مثلا شیشه ادکلن برادرتان ایده داستانی نیست ولی وقتی از دست‌تان بیفتد و بشکند، می‌توانید دنباله تصورتان را بگیرید و از این «ایده داستانی» یک داستان بسازید. یا شکوفه‌های درخت توی حیاط شاید به تنهایی ایده داستانی نباشند، ولی وقتی تصور کنید که هر کدام بعد از باز شدن یک پرنده خواهند شد، کم کم آن جرقه داستانی در ذهن‌تان شکل می‌گیرد.

 

فتوای من

PDrAM

تاریخ انتشار: 15/01/95

ساعت:  13

عاشق شدم اما گذر از عشق ندانم/ غرق گشته در این وادی ایمن به گمانم

شهزاد و یل و شاعر و رندانه طبیبم / اما چه رود پیش تو خونریز، بیانم

تردید بزرگی است میان غم و لبخند / رحمی بنما، طاقت اخمت نتوانم

صد لشگر وحشی و دو چشم و من تنها / لا حول ولا قوه شد ورد زبانم

افسوس که مهتاب مرا دیدی و گفتی/ سوگند که ماه رمضان مو نفشانم

بشنو که مرا وحی خدا داده امیدی / عید است چو ابروی تو را داده نشانم

یک جمله به دیوار کج خانه نوشتم / از غم شده بر لب صنما دیده و جانم

تاخیر حضور و غم و سردی و ندیدن / تردید تو آتش زده بر جسم و روانم

دوری مکن ای یار که فتوای من این است:/ آغوش تو آرامگه و لب‌های تو خوانم

صفحه اصلی- جادوی کاغذی– یادداشت کاربران – فتوای من

 

پسا بی‌مسئولیتی!

Vr_takallom

تاریخ انتشار: 17/01/95

ساعت: 15

دیگر گذشت آن زمان‌های بی‌مسئولیتی. آن زمان‌هایی که تمام هَم و غم‌مان این بود که چطور از زیر کار در برویم و شانه خالی کنیم. که چطور درس را بهانه کنیم برای بیرون نرفتن و بیرون رفتن را بهانه کنیم برای درس خواندنِ بهتر. که چطور جلسه را بهانه کنیم برای رد کردن ارباب رجوع و صبحانه ساعت دهِ سرِکار  را بهانه کنیم برای تقویتِ لازم، برای انجام کار! که چطور...

الآن عصرِ پسابی‌مسئولیتی است! یعنی علاوه بر رفع مسئولیت آن هم به شکل استادانه‌اش، شرلوک هولمزطور دنبال عاملی هستیم که مسئولیت‌مان را بر دوشش قرار دهیم. یعنی ایستاده‌ایم که هرکس رد شد، بیخ خِرش را بگیریم بگوییم که آهای! دلیلِ ازدواج ناموفقم تو بودی! فغان! مشورت تو بود که شغلم را اشتباه انتخاب کردم! واحسرتا! مشورت تو بود که سرم را به دیوار کوبیدم. و اصلاً این تو بودی که زندگی‌م را خراب کردی و قس علی هذا...

صفحه اصلی- محرمانه– یادداشت کاربران – پسا بی مسئولیتی

 

شطِ رنج...

m_meisam

تاریخ انتشار: 18/01/95

ساعت: 16

بچه‌تر از حالا بودیم قسمت شد و توی مسابقات شطرنج استان دوم شدیم. با آقاجونم زیاد بازی می‌کردم. یک بار همین حول و هوش عید بود، مهمان آمد خانه‌مان. طرف خودش هم بازی می‌کرد. بعد هی از ما تعریف کردند که عنوان دارد و این‌ها. آقاجونم گفت بیا بازی. در کتاب ادبیات راهنمایی  یک درس داشتیم به نام پوریای ولی. آقا ما بسیار تحت تاثیر آن درس قرار گرفتیم. گفتیم جلوی مهمان خوبیت ندارد آقاجون‌مان را ببریم. حرمت کسوت و این‌ها را به سختی پاسبانی کردیم و عمدا باختیم.

در حالی که هر آینه انتظار داشتم به پاس این جوانمردی، نامم به عظمت در تذکره‌ها و فتوت‌نامه‌ها یاد بشود و در کنار نامداران موجود در «انسان الکامل» عزیزالدین نسفی و «مقامات ژنده پیل» محمد غزنوی جایگاه و پایگاهی پیدا بکنم؛ ناگهان آقام از کرانه‌ی افق سر رسید و فرمود: «از این قصه درس بگیر و اسیر غرورت نشو! تو به غرورت باختی پسرم!»

صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران – شطِ رنج...

 

چکه چکه ریخته می‌شوم روی کاغذ

rahbar_f62

تاریخ انتشار: 16/01/95

ساعت : 19

چه فرق می‌کند پاییز باشد یا اوایل بهار. دستت که از روزگارم جدا شد فصل‌ها خودشان را گم کردند و جاده‌ها دراز شدند تا اوج رفتنت! حرف از رفتن که می‌شود چشمانم از ترس ندیدنت خودشان را خیس می‌کنند، بغض می‌شود واژه، کاغذ می‌شود یک شانه مهربان، بعد من فصل فصل پیر می‌شوم. تو سطر سطر می‌شوی شعر نمناک!

این روزها... به بهانه پیدا کردنت خم می‌شوم روی خودم، هوای بوییدنت می‌پیچد توی هزارتوهای وسوسه‌ام. پیدایت نمی‌شود. یادم نیست تو را، میان حوادث بد پیچیده‌ام یا اتفاق‌های خوب رخ نداده، باید تو را یک جای خوب بگذارم تا هر وقت خواستمت دم دستم باشی. یادم باشد توی شعرهایم بکارمت، شاعر که می‌شوم هوای با تو بودنم، بارانی می‌شود و بغض در عمق چشمانم چکه... چکه... دیگر چه فرق می‌کند بیایی! نبودنت دارد روی این کاغذ شعر  می‌شود چکه... چکه...

صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران – میهمان ناخوانده

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محبوب‌ترین اسباب‌بازی سال 2017 که رقیـب بـازی‌های انـدرویدی است!

#fidget_spinner

٩٦/٠٥/٢٦
هشت قسمت از فصل دوم «شهرزاد» پخش شد اما خاطره قبل تکرار نشد!

تو آن عهدی که با من بسته بودی؟

٩٦/٠٥/٢٦
تلگجیم

تلگجیم499

٩٦/٠٥/٢٦
مینیمال

‏اندر مزایای تعطیلی روز جمعه

٩٦/٠٥/٢٦
آنتن

بدن‌سازی به سبک جیم!

٩٦/٠٥/٢٦
درباره مالکان ثروتمند فعلی باشگاه‌های اروپایی چه می‌دانید؟

بریز و بپاش آسیایی‌ها در اروپا!

٩٦/٠٥/٢٦
ذهن زیبا

ذهن زیبا 499

٩٦/٠٥/٢٦
درباره ناکامی بزرگ «اوسین بولت» در آخرین مسابقه زندگی‌اش

خداحافظی تلخ ابرقهرمان!

٩٦/٠٥/٢٦
پایان‌نامه

خیلی مارمولکی!

٩٦/٠٥/٢٦
به بهانه واقعه میرزا اولنگ، موضوع ویژه این‌ هفته دیباچه‌ای است بر درد و غم جانسوز همسایه هم‌خون‌ و فره

از رنج برادر افغانم

٩٦/٠٥/٢٦
ناصرخان آکتور سینما

نکشی ما رو با رکورد‌هات!

٩٦/٠٥/٢٦

اندر مصائب خاص بودن!

٩٦/٠٥/٢٦

جوابی که کسی را ناراحت نکند!

٩٦/٠٥/٢٦
شاخ هفته

امتحان کردن هنر نمی‌باشد

٩٦/٠٥/٢٦
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و جوانی

٩٦/٠٥/٢٦

لحظه نبودنش

٩٦/٠٥/٢٦

علی دایی و باز هم گل

٩٦/٠٥/٢٦
شگرد خفن

پسوردتان را پیدا کنید

٩٦/٠٥/٢٦

خیلی دور خیلی نزدیک

٩٦/٠٥/٢٦
فتوچاپ

فتوچاپ 499

٩٦/٠٥/٢٦
تبلیغات