دخترانگی پشت دود غلیظ!

دخترانگی پشت دود غلیظ!

نویسنده : الهام یوسفی

بعد از مدت‌ها بالاخره با خواهر کوچکترم آمده‌ایم بیرون. راسته خیابان را گرفته‌ایم و چشم‌مان به ویترین مغازه‌های رنگارنگ است. خواهر پانزده ساله‌ام همین که پول توجیبی‌اش به میزانی می‌رسد که می‌تواند خرید کند، خبرم می‌کند که او را ببرم به کتابفروشی. کنار هم راه می‌رویم و از مدرسه‌اش حرف می‌زند. همان حرف‌های همیشگی را که پُر است از گله‌گذاری. ناگهان وسط صحبت‌هایش ساکت می‌شود. چشم می‌چرخانم و به او نگاه می‌کنم و نگاهش را دنبال می‌کنم تا می‌رسم به دختری هم‌سن‌وسال خودش که از روبه‌رو می‌آید. در حالی که نقطه‌ای نورانی را به لبش نزدیک می‌کند و دودی غلیظ صورتش را می‌پوشاند. به خواهرم تلنگری می‌زنم. به خودش می‌آید و می‌پرسد: «دیدی؟» می‌گویم: «چی را؟» می‌گوید: «سیگار می‌کشید!» خوشحالم که برای او هنوز این همه عجیب است که دختری هم‌سن‌وسال خودش در خیابان راه برود و سیگار بکشد. اما دیگر برای من خیلی عجیب نیست...

 

روایت اول: یک انتقام خودآزارانه...

فهمیدند که سیگار می‌کشم... تقصیر خودم است که درست و حسابی پنهانش نکردم. بوی بدش را هم می‌شد با یک اسپری یا آدامس از بین برد. اصلا دوست دارم بکشم، به کسی چه مربوط. مگر پسرها نمی‌کشند؟! راستش، حالم بد است. آن‌قدر بد است که فقط سیگار خوبش می‌کند. یکی نیست بیاید بپرسد برای چه حالت بد است؟ پدر و مادر و معلمم اگر بفهمند واویلا می‌شود. اول از مدرسه اخراجم می‌کنند، بعد هم گیرهای پدر و مادرم بدتر از قبل می‌شود: «با کی رفتی؟ کجا رفتی؟ به کی زنگ زدی؟ این چه وضعه لباس پوشیدنه؟» می‌گویید دلایلم بیخود است و این‌ها دلیلی برای سیگار کشیدن نیست. لطفا شما دیگر تریپ نصیحت برندارید. خودم این چیزهایی را که می‌گویید از بَرَم... سیگار کشیدن ریه خودم را از بین می‌برد، اصلا ممکن است سرطان بگیرم. اصلا کی می‌آید خواستگاری یک دختر سیگاری!؟ اما می‌کشم چون تنها راهی است که می‌توانم از خیلی‌ها انتقام بگیرم. دلم خنک می‌شود با این کار...

 

روایت دوم: سیگار می‌کشم... پس هستم

سیگار می‌کشم... چون اگر نکشم می‌گویند اُمل و دهاتی هستم. در میان هم‌سن وسال‌هایم راهم نمی‌دهند. همه‌شان می‌کشند. تازه، من تریپ سیگار کشیدن را دوست دارم. یک طورهایی خیلی با کلاس است. دستت را آرام به لبت می‌بری و پک کوتاهی می‌زنی و بعد سرت را می‌دهی عقب و دودش را می‌فرستی به آسمان... درست مثل فیلم‌ها. بعد از این‌که سر هیچ و پوچ رابطه‌ام با او به هم خورد، فقط سیگار حالم را خوب می‌کرد، لعنت به این زندگی! اگر سیگار نکشم دیوانه می‌شوم و حتی شاید خودکشی کنم. الان هم که دیگر نمی‌توانم ترکش کنم. خوبی‌اش این است که کم‌کم سیگار کشیدن دخترها هم دارد جا می‌افتد. همین دیروز با دوستانم در کافی‌شاپی قرار گذاشتیم و سیگارکشیدیم. بدون مزاحمت و سر خر...

 

روایت سوم: کشیدن یا نکشیدن... مسئله این است!

نمی‌کشم! چند بار وسوسه شده‌ام که بکشم... یک‌بار همان روزی بود که امتحان جبر و مثلثاتم را خراب کردم. بعد هم معلم‌مان، خانم سرابی، حسابی سر کلاس سنگ روی یخم کرد. خیلی حالم بد بود. سیما هم مدام می‌گفت اگر چند پُک بزنم حالم بهتر می‌شود. می‌گفت فقط چند پُک! واقعا هم چند پک به جایی بر نمی‌خورد. شاید هم حالم را بهتر می‌کرد، ولی می‌ترسیدم. نه از سیگار کشیدن. از این‌که چند پک بشود چند نخ و بعد هم شاید چند پاکت. یک‌طورهایی از این‌که سیگاری بشوم بدم می‌آید. یاد مردهای سیبیلو می‌افتم که دور سیبیل‌ها‌شان از شدت سیگار کشیدن زرد است. به سیما گفتم نمی‌کشم. سیما هم گفت من خیلی لوس و پاستوریزه هستم. ولی نکشیدم. وقتی به سیما گفتم نه! نمی‌کشم. درست است که او ناراحت شد وکمی هم با ناز و ادا مرا مسخره کرد ولی من احساس خوبی داشتم. حتی حالم بهتر شد... 

 

روایت چهارم: دین، زندگی و مسائل مربوطه 

به ساناز گفتم تو که دو سوم عمرت را پای نت پلاسی و مدام سرت توی اینستاگرام و تلگرامه، محض رضای خدا یک بار هم سرچ کن ببین این سیگار لامصب چه مضراتی داره. دیدم گوشش بدهکار نیست، خودم به خانم محبی- دبیر باحال دین و زندگی‌مان- پیشنهاد دادم یک بار درباره مضرات سیگار سرکلاس کنفرانس بدهم. اولش با تعجب گفت: چه ربطی داره؟ اما بعد من راضی‌اش کردم چون به نظرم به درس‌مان ربط داشت. یعنی اگر به هیچ کدام از درس‌های ما ربط ندارد پس کی و کجا باید درباره این چیزها حرف بزنیم. سر کلاس موقع کنفرانس چه بحث‌هایی که نشد. بچه‌ها حسابی داغ کردند. من هم کنار همه حرف‌ها گفتم که سیگار جزو اعتیادآورترین مخدرهای دنیاست و عامل سرطان‌های مختلف، چروکیدگی پوست، تغییر تن صدا و کلفت شدن آن، حمله قلبی، نازایی، افسردگی و اختلالات قاعدگی، بیماری‌های تنفسی و ده‌ها چیز دیگر است و اصلا سیگار اغلب شروعی بر استفاده از سایر مواد مخدر است.

 

روایت چهار و نیم: قضیه‌ای به نام ریشه‌های پنهان

تازه بحث سر کلاس گل انداخته بود و بچه‌ها وقتی دیدند خانم محبی فضای بازی در اختیارشان گذاشته راحت حرف‌های‌شان زدند و از تمایل‌شان برای کشیدن سیگار گفتند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که محبوبه این‌قدر حرف داشته باشد برای گفتن! البته که خودش تا به حال سیگار نکشیده بود ولی می‌گفت هر چیزی را باید یک‌بار تجربه کرد. سحر هم در جوابش گفت که اگر این‌طوری باشد که آدم باید هر ماده مخدری را یک‌بار بکشد و کارش ساخته است. ریحانه هم گفت اگر این‌طوری است پس آدم باید یک‌بار هم خودکشی کند تا ببیند چه‌طوری است! همه بچه‌ها زدند زیر خنده. خانم محبی اجازه داد همه حرف بزنند ولی معلوم بود چشم‌هایش کمی از تعجب گرد شده... باورش نمی‌شد این همه حرف ناگفته وجود داشته باشد. بعد هم فقط چند جمله معمولی گفت. این‌که آدم باید ریشه مسائلش را پیدا کند و اگر بتواند برای پیداکردن این ریشه از کسی مثل روانشناس یا روانکاو کمک بگیرد. دم خانم محبی گرم! این قضیه «ریشه مسائل» را خوب آمد... به نظر من هم مسائل ما ریشه دارد. تمایل ساناز جان به سیگار کشیدن هم ریشه دارد. گمان کنم باید به جای کنفرانس دادن به فکر یک روانشناس یا روانکاو برای ساناز و محبوبه باشم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
narin
narin
٩٥/٠١/١٩
٠
٠
دختران سيگار كش :/