وقتی از انتقام و احساس‌گناه حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟!

وقتی از انتقام و احساس‌گناه حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟!

نویسنده : زهیر قدسی

حسین بیست و چند ساله با خانواده و عموهایش برای تفریح به بیرون شهر می‌روند. همه‌چیز خوب و مرتب است که به رودخانه می‌رسند. ناگهان حسین هوس می‌کند که محمد، پسرعموی سیزده ساله‌اش را خیس کند و البته با زیاده‌روی او را درون آب می‌اندازد. لذتی عمیق در خود ‌احساس می‌کند و خنده مستانه‌ای سر می‌دهد. اما حال محمد چندان خوش نیست و از خشم و تحقیر و سرما می‌لرزد. لذتِ چیزی که حسین اسمش را شوخی گذاشته، ناگهان تبدیل به اندوه و احساس گناه عمیق می‌شود. او چه چیزی را به خاطر می‌آورد؟!  سنین کودکی و نوجوانی‌اش را که مانند هم سن و سال‌هایش، با بزرگ‌ترها سر و کله می‌زد. یعنی بازیگوشی‌هایی که مرتبط با سنین رشد او بود و قرار بود به شکوفایی او کمک کند؛ فوتبال و منچ و شطرنج و... همگی ابزارهای تقریبا منصفانه‌ای بودند برای این‌که او به خودباوری برسد و توانمندی‌ها و برتری‌اش را نه فقط به دیگران که به خودش نیز اثبات کند. گل یا پوچ و منچ ابتدایی‌ترین و البته متمدنانه‌ترین ابزارهایی بودند که می‌توانست او را در جریان این رقابت به خودباوری برساند؛ اما بد نیست بپذیریم مواردی را که باعث می‌شود انسان نیز مانند گوزن یا بسیاری موجودات دیگر، به دنبال چیزی شبیه شاخ بگردد تا نه فقط برای دفاع، که برای اثبات موجودیت و برتری خویش یا شاید برای بروز و تسکین خشم‌های پنهان و آشکارش، به هم‌نوع خودش هجوم ببرد. شاید این‌گونه بسیاری دعواهای بچه‌گانه کودکان و بزرگسالان را بتوان معنا کرد. یکی از چیزهایی که بزرگ‌ترهای قوم و خویش و خانواده حسین، اسمش را شوخی می‌گذاشتند، خیس‌کردن بود. شاید برای حسین از پاشیدن قطرات آب بر روی صورتش آغاز می‌شد که او هیچ به خاطر نداشت و کم‌کم به فراخور بزرگ‌تر شدنش حجم آب هم بیش‌تر می‌شد! با این‌کار بزرگ‌ترها، احتمالا آسیب جسمی یا روحی خاصی به او وارد نمی‌شد، شاید حتی باعث می‌شد در بازی گوزن‌ها، حسین بهتر رشد کند؛ اما ایراد کار اینجا بود که پدر و مادر این بچه اجازه نمی‌دادند که او شاخ‌هایش را به بزرگ‌ترها نشان دهد، آخر او آدم بود!

-پسرم! آب ریختن روی بزرگ‌ترها اصلا خوب نیست. تو باید احترام‌شون رو حفظ کنی...

-حسین! حالا یک ذره خیس شدی، چیزی نشده که... تو دیگه ادامه نده، خونه جای آب بازی و این حرف‌ها نیست. هر وقت خانوادگی بیرون از شهر رفتیم تلافی کن!

این‌گونه غریزه خشم و مبارزه و انتقام در او سرکوب می‌شد؛ اما از بین نرفت. لذتی که حسین در این شوخی نامناسب احساس کرد خلاف تصورش در واقع فقط لذت شوخی نبود، بلکه رها کردن خشم سرکوب شده‌ای بود که او در تمام سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش فرصت بروزش را پیدا نکرده و حالا بعد این‌همه سال در بیرون از شهر، بله دقیقا بیرون از شهر فرصت رها کردنش را پیدا می‌کند؛ اما احساس اندوه و گناه از کجا آمد؟! بی‌شک از تجسم و تشابه وضعیت محمد، که بی‌شباهت به وضعیت رقت‌انگیز خود او در آن سال‌ها نبود.

 

•تمامی شخصیت‌ها، اسامی و اماکن داستان‌واره‌های این ستون گرچه از تخیل نویسنده برخاسته اما کاملا واقعی‌اند! فراموش نکنید که این داستان‌واره‌ها علی‌رغم ظاهرشان، چندان دنباله‌دار نیستند. با این همه اگر داستانی را از دست دادید می‌توانید در jeem.ir آن را بخوانید و همچنین نظرات صریح خود را از طریق سایت یا پیامک به گوش ما برسانید.

نظرات کاربران
کد امنیتی