معلم هجی‌کردن اراده و امید
پرتره

معلم هجی‌کردن اراده و امید

نویسنده : اکرم انتصاری

پیش نوشت: بعضی از مسیرها آنقدر ارزش دارند که تاریخ را به دو قسمت تبدیل میکنند، قبل از یک اتفاق و بعد از آن. محله «آزادگان دهکهان» یکی از همین مکان‌هاست. عزم جوانی که دل به محله و روستایش دارد از یک اتفاق به ظاهر معمولی پایانی برای یک تراژدی می‌سازد، پایانی که آن‌قدر زیباست که سرنوشت را هم به عوض‌شدن وامی‌دارد...

کتابها را در قفسه زنگزده اتاقک کوچک چندمتری میچیند و فکرش مشغول است، چیدن چهل جلد کتاب تمام میشود و دغدغه‌هایش نه. هوا گرم است و هر از گاهی باد، پرده سفید را که حکم درِ اتاقک را دارد تکان میدهد، پسرها، بیکار زیر نخل نشستهاند و دخترها در خانه. کمی آن طرفتر پدری را میبیند که هرچهقدر در گوشِ پسرش میخواند تا خیال ِمهاجرت از روستا را از سرش بیندازد بیفایده است، پسرش چمدان به دست می‌رود و نگاه پر آرزوی پیرمرد رو به جاده خشک میشود. این تصویر برای فرزاد تکراری شده، از زمانی که یادش میآید دهکهان هم ردیف واژه محرومیت است و وارث نداشتن‌ها؛ نداشتن آموزش، سرگرمی، امکانات. دستی به موهایش میکشد و یکی از کتاب‌ها را باز میکند که فاطمه را می‌بیند، پشت چهارچوب در ایستاده تا خواهر فرزاد یکی از کتاب‌هایش را به او امانت دهد، فاطمه کتاب را میگیرد و به سرعت می دود، لبخندی روی صورت خواهر فرزاد مینشیند و میگوید: «این سومین باری است که فاطمه برای عوض‌کردن کتاب می‌آید. انگار از کتاب‌ها خوشش آمده». همین یک جمله برای فرزاد کافی است تا حرکت کند، حالا آرزوهای ِاو باید بین همین دیوارهای آجری ِاتاقک ثبت شود، یک کتابخانه 9متری ولی به وسعت و پهناوری تمام اراده  او در سال‌های گذشته و سال‌های پیش‌رو. اینجا یک مکان جدید است، فاطمه و دو دوست هم نامش از داشتن کتابخانه‌ای با همین بضاعتِ حداقلی سراسر ذوق و امید میشوند و پای ثابت ِکتابخانه. با تشویق‌های فرزاد، کتابدارانِ کوچک ِروستا عضوگیری میکنند، از پدر و مادرشان گرفته تا همکلاسی‌هایشان را. هوای خوبی است، فرزاد به همان دیوارهای آجری تکیه می-زند، پسرها در تیم فوتبال تازه رونق گرفته توپ میزنند، بعضی‌ها هم زیر نخل نشسته‌اند و با ولع، شیرینی روزنامه ورزشی ِکتابخانه را با صدایِ بلند مزمزه می‌کنند. فرزاد، فاطمه را در حال مطالعه و امانت‌دادن کتاب نگاه می‌کند، کمی آن طرف‌تر یکی دیگر از فاطمه‌ها کارگاه صنایع دستی روستا را میچرخاند و فاطمه بعدی کار با کامپیوترِ فرزاد را تمرین میکند. حالا نشاط را در صورت بچه‌ها میبیند. انگار کتاب مثل یک تزریق زیرجلدی باعث شده امید زیر پوست روستا بدمد، آرزوها رنگ بگیرد و هرکسی با شنیدن اسم دهکهان مترادف‌هایی مثل کتاب خوانی، خواستن و توانستن و امید و زندگی را در ذهنش بگنجاند نه آمار ِ قاچاق، بیکاری و اعتیاد را. چمدان فرزاد قرار نیست برای رفتن بسته شود. او پاشنه‌های کفشش را برای آبادی فرهنگ مردمش بالا کشیده.

 

فرزاد میرشکاری

دانش آموخته زبانانگلیسی است و خیلی جوان، کوچترین کتابخانه ایران یعنی کتابخانه «فاطمه‌ها» را در روستای دهکهان ِشهرستان کهنوج ِاستانکرمان در سال 89 با سه عضو تاسیس میکند. دهکهان را به امید و زندگی گرده زده است و اسم خودش را به فاطمهها، کار، کتاب، کودک و روستا و ما تصویر او را زیباترین پرتره‌ها می‌دانیم...

نظرات کاربران
کد امنیتی