هاليوود، قاتل من است...
شاخ هفته

هاليوود، قاتل من است...

نویسنده : زهرا آقایی - سید مهدی حسینی

هاليوود، قاتل من است...

زهرا آقایی

10/12/94

یادداشت کاربران – پایان نامه

ساعت 12

 

آدم چه می‌داند که باطن یک ظاهر چیست؟ نمونه‌اش همین فیلم‌های هالیوودی. خب به من گفتند فلان فیلم یک فیلم برجسته تاریخی است، مربوط به جنگ جهانی اول و یکی از برترین فیلم‌های تاریخ بشریت است. و توصیه کردند که حتما آن را ببینیم. ما نیز فیلم را گذاشتیم و صحنه‌های دلخراش جنگ جهانی اول را دیدیم و کلی متاثر شدیم؛ اشک‌ها ریختیم؛ خون دل‌ها خوردیم؛ صورت‌ها خراشیدیم و بسی رنج‌ها بردیم در آن سال سی... ناگهان در حین پاک کردن اشک‌هایم، وسط کارزار جنگ، دوربین صحنه‌ای را نشان داد که حالا خیلی منشوری نبود ولی بسیار منشوری بود. بعد با هول و استرس فیلم را عقب جلو کردم تا آن صحنه رد شود و بحمد خدا رد شد. وقتی طوفان استرس تمام شد و امواج درونی بنده به ساحل امن آرامش رسیدند، خدا را شکر گفتم که به این بنده حقیر ذلیل ضعیف رحم کرد و مامانم آن دور و برها نبود. بعد به تماشای ادامه فیلم نشستم و صحنه‌های بغرنج تر و دلخراش تری از جنگ جهانی اول دیدم و متاثرتر شدم؛ اشک‌ها ریختم؛ خون دل‌ها خوردم؛ صورت‌ها خراشیدم و بسی رنج‌ها بردم در آن سال سی...

در میان بهبوهه جنگ و هیاهو و گریز از آلمان نازی‌ها، بی مقدمه‌تر از سری پیش؛ صحنه‌ای نشان داد که به مراتب بدتر و منشوری‌تر و ضاله‌تر از سری پیش بود. تا آمدم هول کنم و دستپاچه شوم و فیلم را بزنم جلو، صدایی از پشت سرم گفت: «اینا چیه تو می‌بینی؟» آنجا بود که آرزو کردم ای کاش مادرم سر همان صحنه اول می‌رسید. ولی چون آرزوی بیخودی بود اشهدم را خواندم و آرزو کردم همان لحظه صاعقه‌ای چیزی از آسمان بزند بر من تا حداقل راحت بمیرم.

مادرم دیگر حتی مسلمان بودن مرا باور نمی‌کند. هرچه شهادتین می‌گویم و از آمریکا و هالیوود و بی بی سی و حتی فیلم‌های داخلی و اخبار بیست و سی برائت می‌جویم هم هیچ فایده‌ای ندارد. اصولا برائت در قاموس مادر من جایی ندارد. در قاموس مامانم فقط مرتد دانستن من و اعلام حکم اعدامم جای دارد. در این واپسین لحظات عمرم که در انباری سرد پارکینگ محبوس شدم، این «حبسیه» را به نگارش درآوردم تا پس از مرگم آیندگان آن را بخوانند و گول ظاهر جنگی فیلم‌های هالیوودی را نخورند، چرا که باطنی جنگی‌تر و خشن‌تر و خانمان براندازاتر دارد. اگر هم توانستید کمی مواد غذایی، پتوی گرم یا یک نقشه فرار از طریق زیر زمین انباری پارکینگ‌مان بیاورید. امید به بقا حتی در لحظاتی که آدمی از مرگ خویش اطمینان دارد، باز هم وجود دارد. اگر کمکی نمی‌توانید بکنید لااقل دعا کنید تا مرگ راحتی...

 

* این نوشته چند سال پس از مرگ مرحومه مغفوره زهرا آقایی در کنار استخوان‌های پوسیده او در انباری پارکینگ پیدا شد. روحش شاد و یادش گرامی باد... 

 

 

سیدمهدی حسینی

پیامش از دیار باقی

سفیدی شیری رنگ و صدای چنگ و آواز. این اولین چیزی است که پس از تاریکی پارکینگ که در آن به امید کمکی که نرسید روی دیوار روزها شمردم تا رنگ موهایم به سفیدی دندان گرایید، توجهم را جلب می‌کند. چشم گشودم، صدای آواز و حرکات خیلی موزون عده‌ای سفید پوش در مزرع سبز فلک که از قضای روزگار مختلطانه بر سفره‌های رنگین، سماع می‌کردند باعث شد صدای مادر بار دیگر در گوشم بپیچد که «اینها چیست نگاه می‌کنی؟» و به دنبالش صدای کشیده آب نکشیده‌ای، مرا که از ترس در جا غش کرده بودم، به عالم زندگان و نگاه خشمگین و در عین حال نگران مادر، برگرداند. هالیوود چنان کرده است با ما در این سال سی، که در عالم بیهوش هم جویبار صحنه‌ها جاری است.

در مورد متن چه بگویم جز آنکه «جانا! سخن از زبان ما می‌گویی» 

نظرات کاربران
کد امنیتی