وقتی از شرم و اضطراب حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟
روانشناسی خودمانی

وقتی از شرم و اضطراب حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

نویسنده : زهیر قدسی

در قسمت قبل خواندیم که حمید به جک مهرداد نخندید و این باعث شد مهرداد نسبت به او برای همیشه حسی بد داشته باشد.

اما حمید، که از نگاه مهرداد یک پسر چشم‌آبی از خود راضی است، چرا در آن جلسه به جوکی که مهرداد گفت، نخندید؟ در حالی که واقعا خنده‌دار بود! خوب آن هم جریان جالبی دارد که به کودکی‌اش مربوط می‌شود.  جمعی از بزرگسالان فک و فامیل دور هم نشسته‌اند و بگو و بخند می‌کنند. یکی دایی می‌گوید و یکی هم پسر عمو. در این میان که بزم شوخی و لطیفه گرم شده، حمید هم ذوق‌زده و کودکانه در کنار بزرگ‌ترها می‌خندد. حالا مثل هرکودک دیگری دوست دارد خودشیرینی کند و دیگران را بخنداند. تصمیم می‌گیرد یکی از آن چیزهایی که در مدرسه از بچه‌های سال بالاتر شنیده را برای دیگران تعریف کند. «یک دختری می‌ره...» روایت مبهمی از آنچه که شنیده را روایت می‌کند، (چراکه معنای دقیق آن را نفهمیده اما به خاطر دارد که بچه‌های سال بالایی با هم خیلی خندیدند.) و بلند-بلند و حتی زورکی می‌زند زیر خنده! ولی نگاه شماتت‌بار پدر و مادرش را، در کنار نگاه بلاتکلیف برخی دیگر از بزرگ‌ترها و البته خنده‌های فروخورده جوان‌ترها، بر خود احساس می‌کند. ناگهان دچار اضطراب می‌شود. از آن به بعد اندک اندک نسبت به شوخی‌های دیگران دچار اضطراب می‌شود و این حالت را تا این سن و سال با خود دارد. در حالی‌که حالا به سن و سالی رسیده است که بتواند کنار بزرگ‌ترهاحتی شوخی‌های 18+ هم داشته باشد! او نه تنها در شوخی‌های این‌چنینی به هیچ عنوان مشارکت نمی‌کند بلکه حتی از حضور در چنین جمع‌هایی دچار اضطراب می‌شود. انگار نگاه شماتت‌بار پدر و مادر را همیشه در این مواقع احساس می‌کند، بی‌آنکه خاطره دقیقی از آن خاطره داشته باشد. او فقط این احساس را دارد که در چنین مواقعی دچار کج‌خلقی است و البته حتما به خودش حق می‌دهد مقابل بی‌نزاکتی دیگران دچار شرم و حیا شود.

گرچه پدر و مادر حمید حالا از این‌که چنین پسر بانزاکت و مودب و خوش‌پوشی را تربیت کرده‌اند به خود می‌بالند، اما نکته این‌جاست که حمید نمی‌تواند توضیح دقیقی از احساس خود به هم‌سن و سالانش بدهد، چون نه تنها این همه باادبی از طرف هم‌سالانش چندان طبیعی به نظر نمی‌رسد، بلکه او تا چند روز از لحاظ روحی ناخوش احوال می‌شود و حتی پدر و مادرش که به نتیجه تربیت‌شان افتخار می‌کنند دچار عصبیت و ناراحتی می‌شوند.

 

•تمامی شخصیت‌ها، اسامی و اماکن داستان‌واره‌های این ستون اگر چه از تخیل نویسنده برخاسته اما کاملا واقعی‌اند! فراموش نکنید که این داستان‌واره‌ها علی‌رغم ظاهرشان، دنباله‌دار نیستند. با این همه اگر داستانی را از دست دادید می‌توانید در وب‌سایت جیم آن را بخوانید.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

اَی خِدا، باز هم پایتخت!؟

٩٧/٠١/٣٠
به بهانه اکران آخرین قسمت از مجموعه سه گانه «دونده هزارتو» پس از 3 سال

دونده هزارتو در خط پایان

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم!

٩٧/٠١/٣٠
درباره آهنگسازها و کارگردانانی که همکاری طولانی و خاطره‌انگیزی داشتند

دیالوگ ‏ها از زبان سازها

٩٧/٠١/٣٠
ناصرخان اکتور سینما

چیه این پنهون کاری؟

٩٧/٠١/٣٠
ساختنیجات

طرح سامان‌دهی لوازم تحریر

٩٧/٠١/٣٠
توصیه‌هایی درباره نکات مهم و ضروری بهداشت فردی در فصل گرم

حقوق متقابل جامعه و بوهای ما!

٩٧/٠١/٣٠
مینیمال

هوای بارانی و مزه پرانی!

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

تقصیر آن‌ها نیست که ما می­میریم!

٩٧/٠١/٣٠
شاخ هفته

هنوز امیدی هست

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

شوش مولوی راه‌آهن یا در سوگ تهرانی شدن

٩٧/٠١/٣٠
دات کام

خاطره‌نویسی نوین با «دایرا»

٩٧/٠١/٣٠
پایان نامه

پلاستیکت تو حلقم!

٩٧/٠١/٣٠
مینی

مینی 532

٩٧/٠١/٣٠
درباره پسران بازیکنان بزرگ دنیای فوتبال که این روزها پایشان به مستطیل سبز رسیده است

پسر پدرِ شجاع

٩٧/٠١/٣٠
تا جامِ جهانی

جشنواره گل‌های «ساشا ایلیچی» در روسیه

٩٧/٠١/٢٨
جانونی

ورود به جهان سفید لبنیات

٩٧/٠١/٣٠
جارچی

جارچی 532

٩٧/٠١/٣٠
فوتبال ایران هم نمونه‌های بسیاری از پسر و پدرهای فوتبالیست داشته است

پسر کو ندارد...

٩٧/٠١/٣٠
شگرد

مموری را از دست اینستاگرام و تلگرام نجات دهیم

٩٧/٠١/٣٠