بسیار برای تو نوشتم دلِ خود را...
شاخ هفته

بسیار برای تو نوشتم دلِ خود را...

نویسنده : sh_jahantiq - حامد نادری راد

بسیار برای تو نوشتم دلِ خود را...

sh_jahantiq

04/12/94

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 12

دیر زمانی‌ست از تو می‌نویسم! تنها نوشتن از توست که می‌تواند به وجد بیاورد مشغله‌ی جامعه‌ی بند انگشتی دستانم را. وگرنه که نوشتن بسیار است. دلتنگم! دلتنگ تو. دلتنگی‌ات شبیه گاز زدن سیبِ سفتِ تُرش سبزی ست که پُر می‌کند از نشاط، لب و دندانم را. چگونه لذت نبرم از شیرینی پنهانش؟ چگونه دوستت نداشته باشم؟

هر از گاهی حرفی در دلم می‌شکفد، نای به زبان آوردنم نیست اما... می‌گویم «مهربان» و دلم قنج می‌رود برایت. هیچ می‌دانی؟ می‌دانی که چقدر شب‌ها در من بیشتری؟! حتی همین شب‌های بی‌یاد تو به سر شونده. بیا ... بیا و بنشین در قلب کوچک من و دست بگذار روی حریر حرف‌هایی که تنها برای گفتن تو زاده می‌شوند. تو، به تنهایی، تمام منی و تمام جان جهان.

چگونه قلمی ست که تو را نمی‌نویسد؟ و چگونه چشمی ست که تو را نمی‌خواند؟! گاه شبیه گستاخی‌های هر روزه‌ام، سجاده از حوصله تنگ نالایقم خارج می‌شود برای درد و دل کردن با عشق. به ناچار شبی، نیم شبی، کنجی دنج می‌نویسمت که یادم بماندت.که یادت بماندم.

مکث‌هایم را وقتی می‌نویسم و سکوت سنگینم را به دوش بُغضی در شاهراه گلویم می‌بلعم، تنها تو می‌بینی. هر لحظه آنچنان عظیم می‌بینمت که در هیچ واژه نمی‌گنجی. این دل حق دارد اگر جان بدهد از ضعف و سستی و تمام ناتوانی‌اش در بیان آنچه از توست در تمام وجودش. ای نهایت عشق. و ای نهایت عشق. و ای عشق... عشق! دلم از بی تو بودن گرفته است. از بسیار بی‌تو بودن در روزمرگی‌هایم. نمی‌دانم! نمی‌دانم! نمی‌دانم این روزها چگونه بی تو سر می‌شوند؟! و شب‌ها با آن حجم سیاه غلیظ چگونه مغلوب خورشید صبحگاه شده، روشن می‌شوند؟!

تو هستی. بسیار هستی. تو در سنگ، در کوه، در هوا، زمین و زمان و کهکشانی ... در جویبار کوچک چشم‌هایم، تو در پلک شب نفس می‌کشی. چگونه می‌برمت از یاد ناتوانم؟ منِ ضعیفِ بی‌تو. ببین که دمی را هم با عشق کلماتی که تو را می‌نویسند زندگی می‌کنم و چه لحظه شیرینی ست همین دم از تو گفتن. همین افسوس‌های پیاپی از نداشتنت. همین جنجال بزرگ میان ترکیب واژه‌ها برای وصفت. هر چه کلنجار می‌روم نمی‌آیی. نمی‌آیی در زندان کوچک ذهن من. عشق را کی توانستن اسیر کردن؟ نامحدود را چون منی محدود، چگونه وصف کردن؟

می‌دانی؟ تشنه‌ام! تشنه لحظه‌ای، دمی، نگاهت! به قلبی که پر شده است از مشغله‌های هر روزه ... از این عشق‌های کذایی! دلم برایت تنگ است! دلم بسیار برای تو تنگ است... بیا! بیا و دستی بکش به زنگار آیینه دلم! کدر شده، نمی‌بینمت...

برسد دست دوست خوبم: خدا

 

حامد نادری‌راد

عظمت کلماتی که در دوستی او باید خرج شود در توصیف نخواهد آمد. خودش گفته که: «اگر بندگانم می دانستند که چقدر دوستشان دارم هر آینه از شوق جان می‌دادند»

اصلا مگر می‌شود آدمی‌زاد واقعا عاشق شود و رنگ معشوق نگیرد؟

حال شما قابل ستایش است ولی شاید حال خیلی از آن‌هایی که از او دور مانده باشند اینگونه باشد:

«خدای من! تو مرا صدایم می‌کنی ولی من از تو رو بر می‌گردانم، تو با من دوستی می‌کنی ولی من با تو دشمنم، تو به من محبت می‌کنی ولی من از تو نمی‌پذیرم، انگار که منتی هم بر تو دارم! ولی باز با این احوال، این‌ها تو را از مهر و محبت و احسان و بخشش نسبت به من باز نمی‌دارد، اله من! بر این بنده جاهل رحم کن!» - دعای افتتاح

نظرات کاربران
کد امنیتی