چه میکنه این صندلی مدیر اجرایی ...
آنتن

چه میکنه این صندلی مدیر اجرایی ...

نویسنده : امیر سعید صبا

سلام بر جیم خوانان عزیز. متاسفانه یکی از بدبختیهای من از دوران طفولیت این است که هیچ احد الناسی مرا تحویل نمیگیرد! از همان زمان که تعداد قلیههای گوشت در ظرف خورشت قیمه برادرم همیشه دو برابر تعداد قلیههای گوشت در ظرف خورشت قیمه من بود، فهمیدم که هیچ کسی مرا تحویل نمیگیرد و نه تنها کسی مرا تحویل نمیگیرد بلکه هیچکسی برای صحبتهای من تره و حتی گشنیز و شِوید نیز خرد نمیکند! این رویه تا هفته پیش ادامه داشت تا این که بالاخره به مشاور بالینی مراجعه کردم و گفتم: «دکتر جان! کسی در زندگی مرا تحویل نمیگیرد و به من محل نمیگذارد» آنجا بود که دکتر مهربان عینک خود را از روی چشمانش برداشت، دکمهای را فشار داد و گفت: «نفر بعد لطفا!»

حالا همه اینها به کنار حتی هیچکس نپرسید که چرا من «هفته پیش» به دکتر مراجعه کردم! آری من هفته پیش به دکتر مراجعه کردم چون در هفته پیش بود که مدیر اجرایی جیم داماد شد! می-پرسید چه ربطی داشت؟ ربطش این است که زبان الکن من مو درآورد بس که از راز صندلی مدیر اجرایی گفت ولی کسی تحویل نگرفت و محل نداد. بله ما داد زدیم: «بابا هر کی روی این صندلی نشسته یه سال نکشیده که دوماد شده پس آقا پسرای کاکول به سر، به جای اینکه در سایت همسانگزینی بگردید بیایید یه دوری با این صندلی بزنید بلکه بختتان باز شد!» اما چه سود که کسی حرف ما را باور نکرد.

حالا نه این که مدیر اجرایی ما گرهای در بختش باشد، که وژدانن نامبرده را روی هوا میزنند، اما شما بشتابید که از ما گفتن بود...

و اما جناب حاج مدیر اجرایی جیم،  عزیز دل برادر، آسید مصطفی موسوی؛

بدین وسیله ورود شما را به لیست جامعه متاهلین تبریک عرض نموده باشد که کادوی پاتختی بسیار روزیتان شود و در کنار یکدیگر یک عمر با لبخندان زندگی کنید ...

 

کامنتدونی:

«فکس جیم» با سلام دستگاهتون به درد زیر گلدونی میخوره آخه یه گلدون خریدم طرف گفت سر جاس فکسش کنین، فیکسش کنین نمیدونم آخر چند داد

 «به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید» چیه ربطی نداشت؟ چطور فکس به زیر گلدونی ربط داره؟ «تا مبادا ترک بردارد گوشی نازک فکس جیم!»

 

«جيم» من تو بچگي بيشتر از اين که از گم شدن بترسم، از پيدا شدن ميترسيدم! چون وقتي پيدام ميکردن طوري ميزدنم که ...آقا ولش کن، بغض راه گلوم رو بست...! (محمد عليزاده)

 «منم تو بچگی بیشتر از این که از گم شدن بترسم از تاریکی میترسیدم به خصوص وقتی قلنج وسایل خونه یکی پس از دیگری در میرفت!» ای بابا اینم که ربطی نداشت ...! ببخشید امروز کلا بیربط بودیم! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

اَی خِدا، باز هم پایتخت!؟

٩٧/٠١/٣٠
درباره آهنگسازها و کارگردانانی که همکاری طولانی و خاطره‌انگیزی داشتند

دیالوگ ‏ها از زبان سازها

٩٧/٠١/٣٠
به بهانه اکران آخرین قسمت از مجموعه سه گانه «دونده هزارتو» پس از 3 سال

دونده هزارتو در خط پایان

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم!

٩٧/٠١/٣٠
مینیمال

هوای بارانی و مزه پرانی!

٩٧/٠١/٣٠
ناصرخان اکتور سینما

چیه این پنهون کاری؟

٩٧/٠١/٣٠
جارچی

جارچی 532

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

تقصیر آن‌ها نیست که ما می­میریم!

٩٧/٠١/٣٠
ساختنیجات

طرح سامان‌دهی لوازم تحریر

٩٧/٠١/٣٠
توصیه‌هایی درباره نکات مهم و ضروری بهداشت فردی در فصل گرم

حقوق متقابل جامعه و بوهای ما!

٩٧/٠١/٣٠
دات کام

خاطره‌نویسی نوین با «دایرا»

٩٧/٠١/٣٠
شاخ هفته

هنوز امیدی هست

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

شوش مولوی راه‌آهن یا در سوگ تهرانی شدن

٩٧/٠١/٣٠
درباره پسران بازیکنان بزرگ دنیای فوتبال که این روزها پایشان به مستطیل سبز رسیده است

پسر پدرِ شجاع

٩٧/٠١/٣٠
شگرد

مموری را از دست اینستاگرام و تلگرام نجات دهیم

٩٧/٠١/٣٠
پایان نامه

پلاستیکت تو حلقم!

٩٧/٠١/٣٠
مینی

مینی 532

٩٧/٠١/٣٠
جانونی

ورود به جهان سفید لبنیات

٩٧/٠١/٣٠
آنتن

وقتی کسب و کار شدنی نیست!

٩٧/٠١/٣٠
فوتبال ایران هم نمونه‌های بسیاری از پسر و پدرهای فوتبالیست داشته است

پسر کو ندارد...

٩٧/٠١/٣٠