حبس باديگارد در آژانس شيشه اي

حبس باديگارد در آژانس شيشه اي

نویسنده : محمدناصر حق خواه

نمي‌‌دانم اين كه به يك كارگردان بگويي فيلم‌‌ساز قالب‌‌دار، خوب است يا بد؛ ولي اين را مي‌‌دانم كه اگر فيلم‌‌سازي بعد از بيست سال يك درونمايه را در چند ده روايت برايت تعريف كند معناي خوبي ندارد. حاتمي‌‌كيا مولفي است كه خيلي شبيه چند سطر بالاست و باديگاردش تكرار مكرر حرف‌‌هاي هميشگي‌‌اش در گوش مخاطبی است كه نمي‌‌گويد برويم ببينيم حاتمي‌‌كيا چه حرفي گفته؛ مي‌‌گويد ببينيم حرف‌هاي هميشه‌‌اش را چگونه گفته. حالا اگر كارگردان چشم‌‌آبي ما نتواند حرفي كه مي‌‌دانيم و مي‌‌داند قرار است بزند را در يك بسته خوب كادو پيچ كند، ناچار است كه دست‌‌ها را به نشانه شكست بالا ببرد.

بگذاريد جمله اولم را تصحيح كنم؛ فيلم ساز قالب‌‌دار بودن خوب است، اين كه فرزند روزگار خود باشي و دغدغه‌‌هايت را از نسلي به نسل ديگر منتقل كني و زمان و زمانه تغييرت ندهد قابل ستايش است. همان‌‌طور كه اليور ‌‌استون سال‌هاست كه جنگ‌‌طلبي را به چالش مي‌كشد و مارتين ‌‌اسكورسيزي جامعه آمريكايي را با فيلم‌هايش زير شلاق بي رحمِ نقد مي‌برد. اما هيچگاه نديده‌‌ايم كه آثار اين بزرگان در عينِ يكي بودن مضمون، دچار ساختارهاي يكنواخت باشد و فقدان اين ويژگي در فيلم‌‌هايي كه اصطلاحا به آن حاتمي‌‌كيايي مي‌گويند، تبديل به پاشنه آشيل حاتمي‌‌كيا شده است. انگار چه در «آژانس‌‌شيشه‌‌اي»، چه در «موج مرده»، چه در «به‌ نامِ پدر» و چه حالا در «باديگارد»، نميخواهد از حاج‌‌كاظم و حيدر ‌‌ذبيحي‌‌اش دل بكند. حاتمي‌‌كيا هميشه يك پرويز پرستويي قهرمان دارد كه در زمانه‌‌اي كه زمانه او نيست، رهايش مي‌‌كند تا حرف‌‌هاي او را به گوش مخاطبانش برساند.

باديگارد هم تكرار همين كليشه است؛ با اين تفاوت كه برخلاف آژانس كه سير داستاني و بازي‌‌هاي چشمگير، ضعف‌‌هاي ديگر را پوشش مي‌‌داد؛ اين بار غير از يك پرويز ‌‌پرستويي كه نقش حيدر را درست و درمان از آب درآورده؛ يك مريلا زارعي داريم كه شخصيت مدير مدرسه‌‌اش، او را بيشتر شبيه نقش‌هاي سريال‌هاي درجه چندم تلويزيون مي‌‌كند، يك امير‌‌آقايي كه هر چند وقت به فيلم سر مي‌‌زند تا مخاطب ديالوگ‌‌هاي شعاري حيدر باشد و از همه عجيب‌‌تر و شايد مضحك‌‌تر فرهاد قائمياني كه در نقش يك مأمور امنيتي روي صندلي چرخدار الكترونيكي اين ور و آن ور مي‌‌رود و هر چند سكانس يك بار براي گفتن ديالوگ‌‌هاي مثلا تاثيرگذار سر و كله‌‌اش توي داستان پيدا مي‌‌شود.

البته به غير از شخصيت‌‌هايي كه گاهي خنده دار مي‌‌شوند، صحنه‌‌هايي هم در فيلم به گل درشت‌‌ترين حالت ممكن جاسازي شده‌اند كه شديدا از قصه بيرون مي‌‌زنند؛ مثل صحنه درگيري پرويز پرستويي در پارك كه بيشتر به يك هجو شبيه است، يا سكانسي كه بابك حميديان كه نقش يك دانشمند هسته‌‌ای را ايفا مي‌‌كند، سه مامور حفاظتي را پشت سر خود مي‌‌دواند و همه‌‌شان را سر كار مي‌‌گذارد.

البته هوش بالاي حاتمي‌‌كيا به كارش آمده و به كمك فيلم‌‌برداري خوب محمود كلاري، سكانس ابتدايي را آنقدر با شكوه ساخته و سكانس پاياني را آنقدر دراماتيك كرده كه تحت تاثير آن تماشاگر با فوران احساسات و طبيعتا راضي سالن را ترك مي‌‌كند. اما اگر كسي فيلم را با آگاهي از انتهاي داستان و جدا از احساسات ببيند؛ با اثري رو به رو مي‌‌شود كه يك آغاز خوب و يك پايان تاثير‌‌گذار دارد. اما اين وسط بيش از يك ساعت شخصيت‌‌هاي بدون عمق و داستان شتاب‌‌زده و شعا‌‌رهايي كه سرجاي خودشان گفته نشده‌‌اند، توي ذوق مي‌‌زند. در واقع باديگارد حرف‌‌هايي مي‌‌زند كه شايد زيبا باشند اما قطعا زيبا بيان نشده‌‌اند و در ضمن حاتمی‌کیا بارها آن‌ها را گفته است.

نظرات کاربران
کد امنیتی