ما انقلابی نیستیم!
محرمانه مستقیم

ما انقلابی نیستیم!

نویسنده : حامد نادری راد

مثل همه سال‌های دیگر است. شاید فقط عکس‌ها جدید‌تر شده باشند یا فیلم‌های ناب‌تری از آرشیو صدا و سیما بیرون آمده باشد. توی تمام این فیلم‌ها آدم‌هایی هستند که همه‌شان ساده‌اند. معمولی‌اند، یک آدم‌هایی شبیه همه آدم معمولی‌هایی که هر روز می‌بینیم. چشم‌هایشان پر از امید و حرارت و شوق است. انگار سال‌هاست که دارند مبارزه می‌کنند و حالا قطار مبارزه‌شان به ایستگاه پیروزی رسیده است. حتی مجلسی را که آن مردم انتخاب کرده‌اند، نماینده‌اش صریح است، رک حرف می‌زند. توی کلامش انگار ملاحظه هیچ حزب و گروه و جریانی را ندارد.

آن قدر ساده و معمولی‌اند که فرق فرمانده و رئیس مجلس و شهردارشان معلوم نیست. آن قدر کار دارند که انگار دنیا را باید بسازند. هیچ کدام‌شان فقط به فکر کشورشان نیستند. از فلسطین تا آفریقای جنوبی تا مبارزان شیعه لبنانی تا انقلاب نیکاراگوئه موضوع فکرشان است. تازه وقتی بعد از یک روز سخت و پر زحمت نوبت استراحت در منزل می‌شود، باید به فکر صف نفت و نان و بن‌ روغن باشند. با همه سختی‌ها وقتی نفت بهشان نرسید، آرام و بی‌صدا لباس گرمشان را تن می‌کنند و پتو رویشان می‌کشند و سرما را تحمل می‌کنند.

باصفا هستند. گریه‌هایشان دیدنی‌‌ست. وقتی در مورد یاران شهیدشان حرف می‌زنند، بلد نیستند مثل سخنران‌های حرفه‌ای حرف بزنند. بلد نیستند دیپلمات گونه طوری بگویند که به کسی برنخورد. جای جایش به خاطر یک مقدار اندک کم‌کاری ده‌ها بار از خانواده شهیدان عذرخواهی می‌کنند. باک‌شان نیست که شأن رهبری و حکومتی چیز دیگری است. دوست ندارند بگویند فلانی رئیس و رهبر و وزیر است. دوست دارند همه خادم باشند. خادم‌هایی که آرام آرام در قنوت نمازشان گریه می‌کنند و پای مبارزه که می‌رسد آنقدر با صلابت هستند که از بمب‌گذاری در سخنرانی‌‌هایشان هم نمی‌ترسند.

***

این‌‌ها را هر سال ما می‌بینیم. خیلی سال‌ها از آن روزها گذشته است. برای نسل ما آن‌ها آدم فضایی‌هایی هستند که با آدم زمینی‌های این روزهای ما فرق دارند. انگار در شلوغی این روزهای کشور، در هیاهوی برجام و ایرباس و امیرتتلو و فرش قرمز‌ جشنواره فیلم، مرد‌های انقلابیِ بی‌رنگ، گم شده‌اند. انگار همانطور که موهایشان سفید شده، سفیدی برف‌های زمستانی آن‌ها را هم محو کرده است. این وسط نسلی بر جا مانده که آرمان ندارد. که نمی‌داند در کشوری انقلابی زندگی می‌کند. نمی‌داند پدر و مادرش روزی شبیه همان عکس‌ها و همان فیلم‌ها، با همان شوق و حرارت در چشم‌هایشان زندگی‌ می‌کردند. او هیچ نمی‌داند. به او گفته‌اند که درس بخواند، کسی شود، استخدام شود، زندگی برایش فراهم می‌شود... به او چیزی از مبارزه، از جهاد، از خواستن، از اراده، از گذشت و ایثار چیزی نگفته‌اند. او باید بنشیند و از تمامی دنیا طلبکار باشد که چرا پولدار نیست؟ چرا مثلا فلان وسیله در زندگی‌اش در حد اعلا فراهم نیست؟ چرا فلان خودرو خارجی را سوار نمی‌شود؟

شاید آن آدم معمولی‌ها، همان‌هایی که شوق و حرارت در چشمان‌شان برق می‌زند؛ یادشان رفت که در رنگارنگ شرشره‌ها و زرورق‌های دهه فجر، در سرود‌های «دیو چو بیرون رود، فرشته درآید»، در کتاب‌های تاریخ معاصر و در مستند‌های سفارشی، درس «انقلابی» بودن را به فرزندان‌شان بدهند. یادشان رفت که قرار نیست کشور تا ابد با همت انقلابی آن‌ها رشد کند. یادشان رفت که ممکن است سنی از آن‌ها بگذرد و دیگر حال و هوای انقلابی بودن‌شان کم رنگ شود. یادشان رفت کشور مال جوان‌هاست. یادشان رفت که خمینی کبیر گفته است: «تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم»

کاش یکی از همان آدم معمولی‌های انقلابی، از همان‌هایی که حالا برای خودشان پیرمردی شده‌اند، معلم شود. کلاس برپا کند، حرف بزند، درس بدهد و ما هر کدام‌مان پای درس‌شان مشق انقلابی بودن کنیم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
مهدی خسروی
مهدی خسروی
٩٤/١١/١٥
٠
٠
آقای نادری ای کاش این مطلبتون توی ستون بدون موضوع صفحه ۱۶ روزنامه خراسان چاپ میشد، :-)