مدیون دلت نشو
شاخ هفته

مدیون دلت نشو

نویسنده : v-qavam - محمدحسین وکیلی


v-qavam

04/11/94

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 10

 

همان موقع‌ها که شک کرده بودی، که با  پرسش‌های یهویی و کنجکاوانه‌ات می‌خواستی از تهِ تهِ ته دلم خبردار شوی، که من اما بروز نمی‌دادم، که تصور می‌کردم بروز نمی‌دهم، غافل از این‌که از همه نگرانی‌ها و سخت‌گیری‌ها و گاه و بی‌گاه سر صحبت را باز کردن‌ها و خودشیرینی‌ها؛ دوست داشتنم را حس کرده بودی.

نمی‌دانم لذت می‌بردی از دوست داشته شدن پنهانی یا نه؟ اما هر چه بود اصرار داشتی دوست داشتنم را به زبان بیاورم. من اما می‌ترسیدم از دوست داشتن، نه اشتباه نکن عزیز... دوست داشتنت را دوست داشتم اما از گفتن دوستت دارم می‌ترسیدم. آخر همینجوری که نمی‌شد، دوست داشتن حرمت دارد، مسئولیت دارد. اصلا همه این‌ها به کنار، اگر  نمی‌خواستی، اگر نمی‌خواستند، اگر نمی‌شد، اگر نمی‌گذاشتند؟ آن وقت چه؟ راستش دل خوش کرده بودم به این بلاتکلیفی... هر چه بود از نه شنیدن و نداشتن و نبودن احتمالیت بهتر بود.

دوستی می‌گفت هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت مدیون دلت نشو... من اما شدم. درگیر تردید گفتن یا نگفتن بودم که  دیگری پیدا شد و جرات گفتنش را داشت و گفت. و شنید آن چه که شنیدنش از تو را هر روز و هر ساعت و هر ثانیه در ذهنم تصور می‌کردم.

لعنتی نگرانی‌هایم تمامی ندارند. اگر متوجه غم‌های یواشکی و بی‌صدای دلت نشود؟ اگر نتواند مثل من آرام آرامت کند؟ اگر دلت برایم تنگ شود، اصلا دلت برایم تنگ می‌شود؟ 

برگرد و آخرین خواهش آدم را بشنو: برگرد و مرا بیش از این مدیون دلم نکن...

 

محمد حسین وکیلی

دوستم داشت و دوستش داشتم. خیلی. اما دوست‌داشتن‌مان را پشت کوهی از غرور مخفی کرده بودیم. یا شاید هم فکر می‌کردیم غرور، بیشتر ترس بود ترس.

وقتی کسی را دوست داشته باشی همین که کنارت باشد حال و هوای دلت قرص است. همین که ببینی که یک جا نشسته می‌خندد، حرف می‌زند، نفس می‌کشد. می‌خواهی بیشتر داشته باشی‌اش. خنده‌هایش مال تو باشد. نگاهش مال تو باشد، اما می‌ترسی. می‌ترسی که بگویی و همه چیز را خراب کنی. همان لبخند نصفه و نیمه یا حرف زدن ساده را هم از دست بدهی. همه این‌ها را حس کردم چون عاشق کسی بودم که الان همسرم است. راستش را بخواهی با خدا معامله کردم. نمی‌دانم چه شد ولی خدا قبول کرد. هر چند من هم جرات نداشتم رو در رویش بایستم و چند واژه را کنار هم بچینم: خواستگاری، همسرم، زندگی و... ولی همین قدر جرات پیدا کردم که بگویم، به خودش، به مادرم، به خانواده‌اش و... 

می‌دانم فقط از بیرون گود راحت است که بگویم نگذار از دستت برود. اما این را هم خوب می‌دانم که باید اول جرات داشته باشی و دوم مردانه و اصولی قدم برداری. هر کدامش بلغزد، زمین می‌خوری. ولی قبل از آن مطمئن باش که عاشقی که اگر نباشی...

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
درباره فردوسی و ادبیات حماسی به مناسبت روز بزرگداشت این شاعر نامی

حکیم زبان فارسی

٩٦/٠٢/٢٨
برگزیده سایت

اضافی‌ها را قیچی کنید!

٩٦/٠٢/٢٨
کافه جهان نما

چین، سرزمین دیوار بلند اعتماد

٩٦/٠٢/٢٨
گزیده‌هایی درباره بهداشت فردی در فصل گرم

خرده جنایت‌های شهروندی!

٩٦/٠٢/٢٨
جارچی 486

اندر حکایت فردای انتخابات

٩٦/٠٢/٢٨
دات کام

روباتی برای نجات حجم اینترنت‌شما

٩٦/٠٢/٢٨
شاخ هفته

روزی روزگاری وبلاگ نویسی

٩٦/٠٢/٢٨
شگرد خفن

نکات طلایی مرورگر که تا به حال نمی‌دانستید

٩٦/٠٢/٢٨
درباره الکساندر نوری که به یکی از شگفتی‌های امسال بوندس لیگای آلمان تبدیل شده است

نور علی نور!

٩٦/٠٢/٢٨
یادداشت شفاهی

مردم هنوز هم به ادبیات‌حماسی نیازمندند

٩٦/٠٢/٢٨
کوتاه و خودمانی درباره این‌که چرا شرکت در انتخابات خیلی خیلی خیلی مهم است

می‌سازمت به رای

٩٦/٠٢/٢٨

ایران، یک کیس خاص

٩٦/٠٢/٢٨
جالباسی

دمپایی‌های الماس نشان!

٩٦/٠٢/٢٨
مینیمال

شورای خوشگل‌ها

٩٦/٠٢/٢٨
گفت‌وگوی جیم با «رضا علیپور» قهرمان سنگ نوردی جهان

خوشحالم توانستم رکوردی را به نام ایران ثبت کنم

٩٦/٠٢/٢٨
خیلی کوتاه و مختصر درباره دلایلی که رای دادن را لازم می‌کند

يك رد گزينه جمع و جور!

٩٦/٠٢/٢٨
مینی‌ها

مینی 486

٩٦/٠٢/٢٨
وقتی «کافه بازار» جای نفس کشیدن به رقبایش را نمی‌دهد حتی اگر بهتر باشند

#فروشگاه_اندرویدی

٩٦/٠٢/٢٨

«رای دادن» لازم است ولی کافی نیست

٩٦/٠٢/٢٨
پایان‌نامه

پنج‌شنبه چه بنویسم

٩٦/٠٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات