ذهن‌زيبا

ذهن‌زيبا

نویسنده :

- «روبرويم يک دشته... سرسبز... روشن با آسمان آبي! دلم مي‌خواد به اين دشت يک درخت اضافه کنم و يک تاب با يک دختربچه که مشغول تاب بازيه. اما فقط سکوته همه جا. اين دشت مامانمه!»

وقتي اين را مي‌گفت چشماش روشن بود.

------------ *** ------------

روزي

خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

در رگ‌ها، نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد

اي سبدهاتان پر خواب!

سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد

سهراب سپهري

------------ *** ------------

قايقي دارم و بادباني گشوده

در گذرگاه بادهايي

که گاهي قهقهه است

گاهي هق‌هق

عمران صلاحي

------------ *** ------------

ارزان نيافتمت تا

ارزان فرو گذارمت

هزار گرگ، دلم را

هزار بار دريدند

هزار کرکس

هزار بار چشمم را

هزار شغاد، تهمتنم را

هزار بار به چاه دشنه و دشنام کشاندند

هزار مه

چکادم را

هزار بار بلعيدند

هزار قرن

زير هزار لايه تاريک سفر کردم

تا

رگه‌اي شوم

تجلي نام تو

ارزان نيافتمت

ارزان فرو نمي‌گذارمت

ناچار اگر شوم به بهاي «عطاري»

به مغولان «کلمه» مي‌فروشمت

درست شنيدي

به مغولان «کلمه»!

منوچهر آتشي

------------ *** ------------

وقتي که سهره خواند

آئينه‌اي شکسته بودم و سروي تمام زرد

وقتي که سهره خواند.

رفتند عاشقان و

گذشتند شاهدان

وين قصه در تمام جهان ناشنيده ماند.

منصور اوجي

------------ *** ------------

کودک به روشنا مي‌آيد و سبزترين سنگ را

پرتاب مي‌کند به ماه.

بامداد، خورشيد با چارقد آبيش، زمين را مي‌روبد از روياهاي شکسته.

بهزاد خواجات

------------ *** ------------

هر آواز سکون عشق است.

هر ستاره صبح، سکون زمان.

گره زمان.

و هر آهي سکون فريادي.

گابريل گارسيا لورکا

------------ *** ------------

دوستت مي‌دارم

اما نمي‌تواني مرا در بند کني

همچنان که آبشار نتوانست

همچنان که درياچه و ابر نتوانستند

و بندآب نتوانست

پس مرا دوست بدار

آن‌چنان که هستم

و دربه بند کشيدن روح و نگاه من

مکوش!غاده‌السمان

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات