ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

رهی معیری/1288-1347


صبـحِ بـی تـو، رنـگ بـعد از ظهر یک آدینه دارد

بی ‌تـو حتی مهـربـانی حـالتـی از کـینـه دارد

 خواستــم از رنـجـشِ دوری بگویم، یـادم آمد

 عـشق با آزار، خویشاوندی دیـریـنه دارد

 رویِ آنم نـیـسـت تـا در آرزو، دستی بـرآرم

 ای خوش آن دستی که رنگِ آبرو از پینه دارد

قیصر امین‌پور/1338-1386


چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن

چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا

آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم

می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم

وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا

عراقی/600-686


تمام شعرهای عاشقانه ی جهان 

شبیه تواند

تو اما پشت استعاره‌هایی ایستاده‌ای 

که به ذهن هیچ شاعری 

نخواهی رسید...

کامران رسول زاده/1356


ماه‌ها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

شد آه منت بدرقه راه و خطا شد

سازم به قطار از عقب قافله راهی

آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب

بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

شهریار/1285-1367


آه‌ها...

بادند و با باد می‌روند

اشک‌ها...

آب‌اند و به دریا می‌پیوندند

اما به من بگو وقتی که عشق 

فراموش می‌شود، 

به کجا می‌رود؟

گوستاو آدولفوبکر/ ۱۸۳۶- ۱۸۷۰


لهجه‌ات 

نه شمالی ست 

نه جنوبی

اما حرف که می‌زنی

باد از شمال می‌وزد 

و پرندگان از جنوب باز می‌گردند...

مژگان عباسلو/1357

نظرات کاربران
کد امنیتی