زادگاه من... ریشه من...
شاخ هفته

زادگاه من... ریشه من...

نویسنده : f_yazdi - محمدرضا ضیا

زادگاه من... ریشه من...

f_yazdi

24/10/94

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 10

 

خودم را تصور می‌کنم در زادگاهم، سوار بر دوچرخه کودکی‌هایم، خودم را تصور می‌کنم  در زادگاهم که معروف است به شهر دوچرخه‌ها و بادگیرها، در حالی که باد از بین موهای بلند و سیاهم رد می‌شود و نوازشش می‌کند. قلقلکم می‌دهد تا غرق شوم در خاطرات کودکی‌ام؛ بمانم در دنیای کودکی که زیباترین دنیاهاست.

سفر می‌کنم به زادگاهم، به شهر یزد، اولین شهر خشتی و دومین شهر تاریخی جهان بعد از ونیز ایتالیا.

پاهایم را روی رکاب دوچرخه محکم‌تر فشار می‌دهم و تندتر پا می‌زنم آن قدر پا می‌زنم شاید بتوانم برگردم به کودکی‌ام، به ریشه‌ام. ریشه من اما تنها در زادگاهم نیست که در کودکی‌ام هم هست. زادگاهم برایم مقدس است و یزد هم یعنی مقدس، یعنی پاک.

جغرافیای ذهنم مرا هل می‌دهد به سمت رشته‌های شیرکوه و خرانق. و حالا خودم را مجسم می‌کنم در دشتی گسترده و زیبا به نام دشت یزد. شکوه و عظمت سنت‌های معماری باستانی و بافت قدیم، در کنار صنایع مدرن، پیشرفته و معدن‌های بزرگ. آبادی نشینی میراث تاریخی شهر من و از مظاهر فرهنگ مادی و معنوی است. نشانه‌هایی از مهر و آناهیتا، ایساتیس، هخامنش، زندان اسکندر، برج و بارو، کهن دژهای عظیم و یادگارهای بعد از اسلام مثل: مساجد و امامزاده‌ها، همگی نشانگر فرهنگ و تمدن است، چه قبل و چه بعد از اسلام.

صبر کن! دوچرخه کودکی‌هایم می‌خواهد من را ببرد به یکی از معابد زرتشتیان، معبدی که همیشه خیس است و به همین خاطر اسمش را گذاشته‌‌اند :چک ... چک ... از دوچرخه‌ام پیاده می‌شوم و از مسیری پیج در پیچ وارد معبد می‌شوم. از پله‌های دراز در کوهی یکدست و صاف و بلند و سنگی بالا می‌روم. از پایین پله تا آخرین نقطه زیارتگاه نوشته‌هایی از اوستا چسبیده شده است؛ زیباترین سنگ نوشته این است: «در دنیا راه یکی است و آن راه رستگاری است».

درون معبد درختی کهنسال خودنمایی می‌کند و در دیگر سو از سقف سنگی معبد قطره‌های آب به زمین چکیده می‌شود. چک ... چک ... سرچشمه این قطره‌های بلورین در آن سوی کوه‌هاست و از دیده‌ها پنهان. همه با پاهای برهنه قدم بر سنگ‌های مرمرین معبد می‌گذارند و شمع و عود را روی میزی که به شکل گل لوتوس است، روشن می‌کنند.

شب شده است و دوچرخه کودکی‌هایم مرا می‌برد این بار به کویر، کویر خشک و پهناور نمک. به جایی که حالا می‌خواهد احساسم را قلقلک بدهد و طعم عشق را به من بچشاند. شب‌های کویر و ستاره‌هایش، شب‌های کویر و سکوت آرامش بخشش، شب‌های کویر، آدمی را شاعر می‌کند و وادارش می‌کند به نوشتن. من هم می‌نویسم از زادگاهم، اما این بار از وطنم، از ایران، من یک ایرانی هستم، یک ایرانی مسلمان... 

 

محمدرضا ضیاء

حس خوب بازگشت به اصل… خیلی اهل شعر و شاعری نیستم، اما ناخودآگاه این بیت مولانا بعد از خواندن این مطلب پر از شعر، به ذهنم آمد. «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش//// باز جوید روزگار وصل خویش» 

با این یادداشت ارتباط برقرار کردم. چون من هم ریشه‌هایی دارم که دوست‌شان دارم. مثل عده‌ای از آدم‌ها، از این ریشه‌ها، گویش‌شان، سوغات‌‌شان، حال و هواشان و مردم‌شان فرار نمی‌کنم. اصلاً چرا آدم باید از اصلش فرار کند. چرا باید ننگش بیاید؟ یزد هم یکی از آن اصل‌های عالی است. چیزهای زیادی برای افتخار کردن به یزدی بودن وجود دارد. بعد از خواندن «زادگاه من... ریشه من...»ِ شما، ناخودآگاه دلم خواست بروم و یزد را با دوچرخه دور بزنم! 

نظرات کاربران
کد امنیتی