به سراغ من اگر می‌آیید، تهِ هیچستانم
تقدیم به همه کسانی که شاید روزی خیال خودکشی از حوالی فکرشان رد شود

به سراغ من اگر می‌آیید، تهِ هیچستانم

نویسنده : فاطمه محمدپور

«فکر کنم تازه دارد دندان درمی‌آورد! دوتا سفیدی از لثه پایینی جوانه زده‌اند. همین الان وقتی می-خندد دلم قیلی ویلی می‌رود، بعد تصور می‌کنم با دندان‌های سفید و فسقلی‌اش به منِ خُل و چِل بخندد، وااای... خواهرزاده داشتن خیلی شیرین است، دایی شدن طعمش خیلی خاص است. وقتی خسته‌ای، وقتی غم داری، کافی است برایت بخندد، اصلا حالت سر جا می‌آید و... / نوشته شده توسط یک دایی چند ماهه» 

این نوشته آخرین پست وبلاگش بود. هم‌کلاسی‌هایش می‌گفتند تا مدت‌ها حالشان بد بوده، اصلا باورشان نمی‌شده که شهروز خودکشی کرده است، می‌گفتند همیشه خیلی آرام بوده و درس‌خوان، بعد سر یک کل‌کل ساده با استاد فلانی...

نگاه کردن به آمار و ارقام برای موضوعات خاصی مثل خودکشی، شاید خیلی‌ها را تا مدت‌ها افسرده کند و رنج بدهد اما برای من یکی استثنائا شیرینی نهفته‌ای داشت! وای خواهش می‌کنم زود قضاوت نکنید، اجازه بدهید ادامه‌اش را بگویم، باورکنید من هم آدمم! عاطفه و احساساتم هم جایی نرفته، سفت سر جایش چسبیده! من هم مثل شما از این‌که یک نفر بخواهد به جایی برسد که بزرگترین سرمایه‌اش، یعنی جان خودش را با دستان خودش از بین ببرد، خب طبیعی است که دلم می‌گیرد، غصه‌دار می‌شوم. اما آن شیرینی نهفته که گفتم داستان خاص خودش را دارد. ماجرا برمی‌گردد به آماری که چند سال پیش و در نتیجه یک افکار سنجی توسط سازمان ملی جوانان انجام گرفته است. این آمار می‌گوید بیش از 75 درصد جوان‌ها به خودکشی فکر می‌کنند. خیلی آمار وحشتناکی است انصافا! راستش به نظرم آنقدر آمار بالایی هست که هر جوانی در حد چند لحظه اجازه داشته باشد به خودش شک کند. به این‌که مثلا نکند من هم یک روزی، یک جایی و یک وقتی بخواهم به همچین چیزی فکر کنم؟ جلوتر که رفتم دیدم نوشته «اما از بین این همه فقط عده بسیار کمی، فکرشان را تبدیل به تصمیم می‌کنند...»

بعد خواندن این عبارت انگار دلم یک جورهایی قرص شد، نفس راحتی کشیدم و آن شیرینی نهفته-ای که گفتم اتفاق افتاد. با خودم گفتم هر چقدر هم که توی فلان آمار و بهمان نظرسنجی رکورددار باشیم، هرچقدر هم بعضی‌ها، تند و تند به جوانان امروزی برچسب‌های مختلف بزنند اما این‌که ما چیزی به اسم تردید یا تعلیق در تصمیم‌گیری، آن هم در این مورد خاص داریم جای شکرش باقی ست. اصلا ما جوان‌های این مرز و بوم یک خصوصیات ویژه‌ای داریم، یک‌جور دلخوش‌کن‌های دلچسب! مثلا تنهایی رفتن به سینما برای‌مان خیلی لذت دارد، یا این‌که اگر با دوست‌مان برویم بیرون و غذا را در یک جایی که با فضایش خیلی حال می‌کنیم بخوریم، بعد گپی بزنیم و گفتی بشنویم تا مدتی شارژمان می‌کند، این‌که وقتی داریم می‌آییم بیرون مامان قربان صدقه‌مان بشود و چهار قل بخواند فوت کند سمت‌مان، جگرمان را حال می‌آورد. یا نه! مثلا وقتی خیلی بی‌حوصله‌ایم دراز بکشیم رو به روی تلویزیون و از این شبکه به آن شبکه بکوبیم هم عجیب می‌چسبد! گوش دادن به فلان موسیقی، خواب تا نزدیک ظهر، چرخیدن در نت و لایک فرستادن برای دوستان، لجبازی با خواهر و برادر کوچکتر و بعد هم صدای مامان که «خجالت بکش خرس گنده»، گاز گرفتن یواشکی لپ تپل‌مپل پسرخاله چند ماهه و ... این‌ها همه و همه دلخوشی‌های لذت‌بخش اکثر ما هستند، آن هم درست لابه‌لای گرفتاری‌ها، مشغله‌ها و خستگی‌های روزمره. انتخاب‌های خوشمز‌ه‌ای که شاید به ذهن همه آن کسانی رسیده است که به گزینه خودکشی فکر کرده‌اند و بعد خیلی راحت بیخیال آن شده‌اند. مثلا به این فکر کرده‌اند که اوووه چه همه گزینه شیرین دارند که می‌توانند هر وقت دل‌شان خواست، هر وقت اراده کردند یک کدامش را انتخاب کنند. این وسط فقط یک گزینه است که خودخواه است که وقتی انتخاب می‌شود فرصت هر تجربه دیگری را از آدم می‌گیرد و می‌شود آخرین انتخاب!

دارم به شهروز فکر می‌کنم، به این‌که وقتی با عشق از خنده‌های خواهر زاده‌اش نوشته، به این‌که گفته با خنده‌های خواهرزاده حالش سر جا می‌آمده. به این فکر می‌کنم اگر قبل تصمیمش به تنها دلخوشی‌اش فکر می‌کرد مطمئنم که دوباره دلش قیلی ویلی می‌رفت و عقب می‌کشید. دلخوشی-هایی که به ظاهر کوچک‌اند اما عمق دارند و  فکر به آن‌ها قدرت دارد ادامه حیات هر کسی را بیمه کند.

نظرات کاربران
کد امنیتی