برای خودکشی نکردن نیاز به تلنگر داشتم
مریم 23 ساله از خودکشی ناموفقش می‌گوید

برای خودکشی نکردن نیاز به تلنگر داشتم

نویسنده : محمدامین شرکت اول

مریم 23 ساله است و حدود 6 ماه پیش خودکشی ناموفق داشته. یک روز صبح وقتی متوجه می‌شود دوست پسری که دوسال و نیم با هم در ارتباط بودند، بدون هیچ مقدمه‌ای سیم کارتش را خاموش کرده و هیچ اثری هم از خود باقی نگذاشته، آن‌چنان صدمه روحی می‌خورد که -البته با مدیریت نکردن مناسب اطرافیانش- به وسیله زدن رگ دستش با تیغ خودکشی می‌کند.... 

 

چه شد که به فکر خودکشی افتادی؟

بعد از دو سال و نیم ارتباط و قول و قرار و ساختن رویا نمی‌دانم چه شد، خیلی اتفاقی بود، اصلاً انتظارش را نداشتم و حتی فکرش را هم نمی‌کردم، من همیشه در زندگی‌ام به اتفاق‌های بد بالقوه‌ای که ممکن بود برایم بالفعل شوند فکر می‌کردم، از اخراج از دانشگاه تا مردن پدر و مادرم! ولی من آن‌قدر به او اطمینان داشتم که حتی به ذهنم هم، ‌چنین اتفاقی خطور نمی‌کرد. وقتی دیگر مطمئن شدم مرا با تمام خیالاتم تنها گذاشته و رفته، خیلی حالم بد بود، یک هفته بود که دانشگاه نمی‌رفتم، جواب پیام‌ها و تماس‌های دوستانم را هم نمی‌دادم، در اتاقم خودم را حبس کرده بودم، روزهای اول شدید گریه می‌کردم ولی بعدش آن‌قدر بهت و شوکه شدنم از این اتفاق شدید شده بود که ساکت و بدون حرکت فقط گوشه‌ای از اتاقم می‌نشستم، احتمالاً برای‌تان اتفاق افتاده که از شدت بد و یا حتی خوب بودن اتفاقی باورتان نمی‌شود که این ماجرا دارد در واقعیت رخ می‌دهد یا خواب؛ این اتفاق برای من هم همین طور بود. دوست داشتم تمام اتفاقاتی که برایم افتاده بود یک خواب باشد، دوست داشتم زودتر از این خواب بیدار شوم، من می‌خواستم با خودکشی از این خوابِ کابوس‌وار بیدار شوم.

خانواده‌ات چه‌قدر برای هضم این موضوع به تو کمک کردند؟

کمک!؟ مسخره است! آن‌ها از زمانی که مطلع شدند، بیش‌تر نمک به زخمم می‌زدند. من دوستی‌ام با آن پسر را در تمام طول دو سال و نیم از خانواده‌ام مخفی کرده بودم، چون مطمئن بودم که اگر لحظه‌ای از این اتفاق بویی ببرند به شدت جلوی مرا خواهند گرفت. وقتی یک هفته خودم را در اتاقم حبس کرده بودم آن‌ها به حساب خودشان نگران من شدند، تا جایی که مادرم روزی پایین پای من نشست و زار زار گریه می‌کرد و با التماس به من می‌گفت که لااقل بگویم چه مرگم شده! آن‌جا دلم برای مادرم سوخت، آن لحظه آن‌قدر احساس نزدیکی و صمیمیت با مادرم کردم که به خودم این اجازه را دادم تا تمام ماجرا را برایش بگویم؛ ولی این احساسم اصلاً درست نبود. خودم قبول دارم که حتی ذره‌ای کارم صحیح نبوده ولی در آن حال من نیاز به کمک داشتم، اما مادرم به جای کمک به من برای بیرون رفتن از آن حال، از اتفاقی که رخ داده بود عصبانی شد، پدرم هم نگران آبرویش بود، انگار آبرویش از من برایش مهم‌تر بود. من داشتم از بین می‌رفتم ولی او دم به دم با حرف‌هایش مرا می‌کوباند. پدر و مادرم بیشتر از این‌که در این اوضاع به من کمک کنند فقط دوباره تمام آن دو سال و نیم را با حرف‌های‌شان که مثل پتک بر سرم می‌کوبیدند، جلوی چشم‌هایم می‌آوردند. 

چرا رگ زدن را انتخاب کردی؟

اصلاً مسئله راه و نوع خودکشی نیست، آن زمان در آن حال به هیچ وجه به راه حل‌ها فکر نمی‌کنی چه برسد که بخواهی به تحلیل و بررسی آن‌ها بپردازی تا بعد یکی را انتخاب کنی. در آن زمان فقط و فقط به فکر رها شدن از اوضاع گندی بودم که در آن فرو رفته بودم و با تمام وجود حس می‌کردم دارم غرق می‌شوم. من تمام دنیایم را در رویاهایم به پای آن پسر ریخته بودم و حالا هیچ کسی در کار نبود، پس دیگر دنیایی هم در کار نبود، پس زنده بودن من هم بی معنا بود. من از قبل برای این‌که رگم را بزنم برنامه‌ریزی نکرده بودم، درست است که خیلی به خودکشی فکر کرده بودم ولی فقط به خودکشی فکر کرده بودم نه نوع آن. یک دفعه شد. آن لحظه مثل یک آدم مست یا ربات بودم که هیچ قدرت تفکری از خود ندارد، دیگر کنترلی روی خودم نداشتم، مغزم تعطیل بود، تا این حد که الان دقیقاً از جزئیات آن چیزی یادم نمی‌آید، فقط یادم است که گریه می‌کردم و می‌لرزیدم، همین.

در آن لحظه اصلا به این فکر نکردی که اگر خودکشی کنی آن دنیا چه می‌شود؟ ترس از گناه نداشتی؟ ترس از ظلمی که داری به خودت می‌کنی؟

من نمی‌خواهم این را بگویم که مسائل دینی به درد نمی‌خورند ولی خب در آن زمان خودِ آدم که قدرت تفکر ندارد، اطرافیانش باید این آموزه‌ها را برایش دوباره بگویند تا تلنگر شود، چیزی که من هیچ از اطرافیانم ندیدم.

اگر الان به همان زمان خودکشی‌ات برگردی باز هم خودکشی می‌کنی؟

بالطبع از هر کسی که خودکشی کرده بعد از مدتی این سوال را بپرسی جواب منفی می‌گیری ولی من می‌خواهم بگویم اگر واقعا در آن شرایط باشم معلوم نیست، شاید، ولی مطمئناً نمی‌توانم با قطعیت بگویم نه!

نظرات کاربران
کد امنیتی