من درمان یار «زهرا» هستم!
شاخ هفته

من درمان یار «زهرا» هستم!

نویسنده : Snow_Queen

من درمان یار «زهرا» هستم!

Snow_Queen

17/10/94

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 16

 

نزدیک اذان بود، دستبند و انگشترم را داخل کیفم گذاشتم و با عجله مشغول وضو شدم. بعد از کشیدن مسح روی پای چپم نگاهم افتاد به کیفم که چپه شد و درش باز بود. خیره  به کیف خالی‌ام نگاه می‌کردم! نامرد هر چه داشتم برده بود. انگشترم، دستبندم، کیف پولم که تمامی مدارکم داخلش بود، گوشی و حتا  لقمه‌ای که برای خودم گذاشته بودم را برده بود. صدای اذان مغرب از بلندگوهای حرم بلند شده بود. بی‌اختیار گریه‌ام گرفت.کیف خالی‌ام را برداشتم و آرام آرام سمت ایوان طلا رفتم. نماز جماعت تمام شده بود. چشمهایم از خیسی به زحمت میدید. خودم را به زحمت به فرش‌های خالی‌ای که در صحن پهن شده بود رساندم. تازه فهمیده بودم دقیقا چه بلایی سرم آمده است! من، بی پول و غریب در شهری که کسی را نمی‌شناختم چه باید می‌کردم؟ حرف‌های برادر و مادرم مدام در ذهنم تکرار می‌شد «تو چطور میخوای تنها بری یه شهر غریب؟ تو که تنهایی اینجا نمی‌تونی مواظب خودت باشی!» حتا تلفن نداشتم به آن‌ها زنگ بزنم. همان بهتر! اینجا تنها بمیرم بهتر از شماتت‌های آنهاست.

درست مقابل ایوان طلا تمام غصه‌های عالَم روی دلم ریخت. با بغض گفتم «آقا جان چقدر مهمان نوازی! اینجوری غریب نوازی می‌کنید؟ منو بگو بخاطر شما تو روی همه وایسادم که نه! الا و بلا من باید برم پابوس آقا.» با امامم قهر کردم. ایستادم به نماز تا شکایتش را به خدایم بکنم.

الله اکبر...

رکعت دوم بودم که زنی چادری که رویش را پوشانده بود روبریم نشست و بعد با گریه به پایم افتاد. مدام می‌گفت «خانوم جون منو ببخش. تورو امام رضا از گناهم بگذر. تورو علی حلالم کن» بعد کیف و گوشی‌ام را گذاشت کنار مُهرم و هق هق کنان  ادامه داد: «خانوم جون زهرام مریضه. دخترکم سرطان داره. پاره تنم جلو چشمم داره آب میشه. پول دوا دکترشو ندارم. شما زائری مهمون آقایی هر چی بخوای میده. تورو خدا تورو به حق فاطمه شفای زهرامو ازش بخواه.» نمی‌دانستم چکار کنم. اشک‌هایم بی اختیار  روی صورتم جاری شده بود و پاهایم توان ایستادن نداشت. دستهایم را بردم بالا و از ته دل گفتم «یا ضامن آهو تو رو جان جوادت نذار دل این مادر بشکنه» و بعد بی اختیار نشستم و گریه کردم. سرم را بلند کردم و اطراف را گشتم  اما اثری از آن زن نبود.

بعد از اینکه از سفر برگشتم هنوز تمام فکرم پیش زهرا و مادرش بود. زهرایی که نمی‌دانستم کیست؟ کجاست؟ حالش چطور است؟ آینده‌اش چه می‌شود؟ یک روز وبلاگی را باز کردم و لوگویی توجهم را جلب کرد. «پرواز با هزار تومانی» و کنارش عکس کودک بی مویی با لبخندی کمرنگ دیده میشد. رویش کلیک کردم و وارد سایت موسسه‌ای به نام «محک» شدم که بعد از نگاه کردن به قسمت‌های مختلف سایت متوجه شدم که کارش کمک و حمایت از کودکان مبتلا به سرطان است. گزینه‌ای نظرم را جلب کرد «می خواهم درمان یار بشوم».

اکنون یک سال می‌شود که درمان یار زهرا کوچولویی هستم که نمیدانم که همان زهراست یا نه؟ اما کم کردن درد زهراها که تعداشان هم کم نیست کاریست که باید می‌کردم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
واااااااااااااااااااای!چق خوشحال شدم من : ) هم بخاطر چاپ شدنش و هم بخاطر کمک خیلی خیلی کوپولویی که به این بچه ها میتونه بشه : ) مرسی